میگدازد خونِ گرمم نشترِ فَصّاد را
میکند از آب عریان، دشنهٔ فولاد را
سرو از قمری به سر صد مشتِ خاکستر فشاند
تا به سنبل راه دادی شانهٔ شمشاد را
این گلِ روی عرقناکی که من دیدم ازو
دستهٔ گل میکند آیینهٔ فولاد را
چرخ را آرامگاهِ عافیت پنداشتم
آشیان کردم تصّور، خانهٔ صیاد را
گرچه بی رحم است اما بیبصیرت نیست حسن
نعلِ گلگون مینماید تیشهٔ فرهاد را
باز صائب عندلیبان را به شور آوردهای
بر همآوازانِ خود مپسند این بیداد را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان احساسات عمیق و تضادهای عاشقانهاش میپردازد. او از قدرت و شدت عشق خود سخن میگوید که همچون نشتر و دشنه به قلبش آسیب میزند. در عین حال به زیبایی و لطافت عشق اشاره میکند و از تصویری غمگین و در عین حال عاشقانه سخن میزند. همچنین به ناامیدی و خویشتنداری در برابر سرنوشت و چرخ روزگار اشاره میکند و بر تأثیرات عشق بر زندگی تأکید میکند. در نهایت، او به شور و هیجان زندگانی و عشق فراخوان میدهد و به بیعدالتیها در این مسیر میپردازد.
هوش مصنوعی: خون گرم من به دردهایی که حس میکنم مانند تیغی تند و بیرحم است و میتواند دشنهای از جنس فولاد را هم از آب بیرون بکشد.
هوش مصنوعی: سرو به قمری گفت: از صد مشت خاکستر به تو میریزم تا تو بتوانی به سنبل راهی برای شانهکردن شمشاد بدهی.
هوش مصنوعی: این گل زیبا که من مشاهده کردم، همچون دسته گلی است که از آینه فولادی ساخته میشود.
هوش مصنوعی: من فکر کردم دنیا مکان امن و راحتی است و در آن احساس آرامش کردم، همانطور که یک پرنده در خانهٔ یک صیاد جا میگیرد.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه او بیرحم است، اما از فهم و درک بیبهره نیست. حسن، در ظاهر مانند تیشهای است که فرهاد به کار میبرد، و بهنظر میرسد جلوهای زیبا دارد.
هوش مصنوعی: مردم را به شور و هیجان واداشتهای، اما همراهان خود را با این ناعدالتی راضی نکن.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را
باز بر خورشید پوش آن جوشن شمشاد را
باز چون شاگرد مومن در پس تخته نشان
آن نکو دیدار شوخ کافر استاد را
ناز چون یاقوت گردان خاصگان عشق را
[...]
شب به روز آمد بسی کز دل نهادی یاد را
جان ز تن آمد برون بویی ندادی باد را
سر به دیوار سرایت می زنم تا بنگری
زانکه با باز شکاری خوش بود صیاد را
بازوی هجرت قوی در کشتن بیچارگان
[...]
پیر ما بگذاشت آخر شیوه زهاد را
ساخت فرش میکده سجاده ارشاد را
خورده ام پیش از نماز صبح می بهر خدا
ای امام امروز با مطرب گذار اوراد را
چنگ استادی ست درس عشق گو مطرب کجاست
[...]
غمزه اش افزود در ایام خط بیداد را
زنگ زهر جانستان شد تیغ این جلاد را
حسن بی رحم است، ورنه دود تلخ آه من
آب گرداند به چشم آیینه فولاد را
ساده لوحی بین که می خواهم شکار من شود
[...]
در هنرمندی ز مردن نیست غم استاد را
زنده دارد کار شیرین، تا ابد فرهاد را
تا ابد آدم نخوردی نیم گندم از بهشت
در ازل خوردی اگر یک جو غم اولاد را
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.