آن شوخ چه گویم که دل از دست چسان برد
نامد به کنار من ودل را زمیان برد
دل خون شد وآن ترک جفاکیش نیامد
در خاک هدف حسرت آن سخت کمان برد
در رشته جان تاب فتاده است ز غیرت
تا دست تصور که به آن موی میان برد
کیفیت چشم تو اثر کرد به دلها
غماز خبر راه به اسرار نهان برد
از برق حوادث نکند پاک گهر بیم
رنگ از رخ یاقوت به آتش نتوان برد
چون سیل گرانسنگ که از کوه بغلطد
صد کوه غم از سینه من رطل گران برد
از سطر شماری قدمی پیشترک نه
پی زین ره باریک به مقصد نتوان برد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و حسرتی صحبت میکند که ناشی از جدایی و بیمحبتی معشوق است. او به طور خاص به شوخیها و جفاکاریهای معشوق اشاره میکند که دل او را از دستش میبرد. دلش از غم و حسرت تحت فشار است و به یاد محبتهای غیرقابل دسترس، غمهای سنگینی را بر دوش میکشد. شاعر، باوجود تمام آلام و مشکلات، همچنان در تلاش است تا به مقصد عشق و وصال برسد. در نهایت، احساسات والای او و تأثیرات عمیق معشوق بر دل او را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: چطور میتوانم درباره آن دلبند بگویم که چطور دل مرا ربود؟ او به کناری آمد و دل را از میانهام بیرون برد.
هوش مصنوعی: دل بسیار غمگین و آکنده از درد شد و آن معشوق که با رفتارهای ناچنانی خود دل را شکسته، هنوز به سوی من نیامده است. من در آرزوی او مانند تیرِ کمانی که به هدف نرسیده، در انتظارم.
هوش مصنوعی: در زندگی، احساسی عمیق از غیرت و تعهد وجود دارد که انسان را به شدت تحت تاثیر قرار میدهد. این احساس آنقدر قوی است که حتی خیال کردن به برخی چیزها هم نمیسر میشود.
هوش مصنوعی: زیبایی چشمان تو تأثیر عمیقی بر دلها گذاشته و رازهای پنهان را به خوبی آشکار میکند.
هوش مصنوعی: از تاثیرات ناگهانی حوادث، گوهر اصیل هیچگاه پاک نمیشود، و هیچ آتش یا تهدیدی نمیتواند رنگ یاقوت را از بین ببرد.
هوش مصنوعی: مانند سیلی قدرتمند که از کوه پایین میآید، صد کوه غم و اندوه از دل من به بیرون میرود.
هوش مصنوعی: به جای شمارش سطرها و قدم زدن در مسیر باریک، نمیتوان به مقصد رسید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چشم تو که آرام دل خلق جهان برد
سحری است که از سیمبران نقد روان برد
زلف تو که روز سهم در نظر آورد
هوش از سرو آرام و قرار از دل و جان برد
بالای ترا دل بگمان سرو سهی خواند
[...]
از هستی من تو چون نام و نشان برد
پی بر سر شوریده من داغ چسان برد
کس دعوی ویرانه بسیلاب نکردست
از عشق دل باخته واپس نتوان برد
از تاب در گوش تو در آتش رشکم
[...]
از خال توان راه به آن کنج دهان برد
بی خضر به سرچشمه جان پی نتوان برد
بیرون سری از سبزه خط تو نبردم
هر چند سوادم سبق از آب روان برد
چون کار برآن کنج دهن تنگ نگردد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.