گنجور

 
صائب

خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است

سرمایه فراغت من اینقدر بس است

عشاق را به بند گران احتیاج نیست

زنجیر پای مو هوای شکر بس است

چون شمع، گریه در کرم دست حلقه کرد

این تیغ آبدار مرا بر کمر بس است

از تنگنای چرخ شکایت چه می کنی؟

فتح قفس، شکستگی بال و پر بس است

آنجا که خار دست به ترکش زند، چو گل

پیشانی گشاده به جای سپر بس است

از بهر برفروختن چهره امید

یک قطره اشک گرم به وقت سحر بس است

جرم سفینه تو که بر سنگ خورده است

نومید بازگشتن موج خطر بس است

بیخوابی که چشم تو ترسیده است ازو

سود حقیقی تو همان از سفر بس است

از زلف یار و از دهنش نکته ای بگو

درس مطول و سخن مختصر بس است

گر امتیاز نام بود مطلب از اثر

این امتیاز کز تو نماند اثر بس است

خاک من و سبو ز خرابات مشرب است

بالین ز دست خویش مرا زیر سر بس است

از یک سخن حقیقت هر کس عیان شود

بهر نمونه از صدفی یک گهر بس است

صائب مرا به سرمه خلق احتیاج نیست

آن خط مشکبار را در نظر بس است

 
 
نسکبان اندروید
اهلی شیرازی

از نرگس توام نظری ای پسر بس است

چشمی به من فکن که مرا یک نظر بس است

گر آب خضر نیست جگر تشنه تو را

پیکان آبدار تواش در جگر بس است

ای آنکه محرمی بر آن شوخ سعی کن

[...]

فیض کاشانی

ما را زباغ حسن تو حسرت ثمر بس است

از قلزم غم تو محبت گهر بس است

گلزار وصل نبود اگر خار غم خوش است

از کشت عمر حاصل ما اینقدر بس است

دوزخ چه حاجتست چو یک آه برکشم

[...]

واقف لاهوری

جایم به قدر جبهه بر آن خاک در بس است

از بهر سجده همچو نگین این‌قدر بس است

مانند شمع یک گل داغم به سر بس است

سامان خود نمایی من این‌قدر بس است

قانع اگر شویم به یک قطره آب رو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه