گنجور

 
سعدی

گر مرا دنیا نباشد، خاکدانی، گو! مباش!

بازِ عالی‌همّتم، زاغ‌آشیانی، گو! مباش!

بز نی‌ام در آخورِ قسمت، گیاهی، گو! مرو!

سگ نی‌ام بر خوانچهٔ رزق، استخوانی، گو! مباش!

گر همه کامم برآید، نیم‌نانی، خورده گیر!

ور جهان بر من سرآید، نیم‌جانی، گو! مباش!

من، سگِ اَصحابِ کهفم، بر در مَردان، مُقیم

گِردِ هر در می‌نگردم، استخوانی، گو! مباش!

چون طمع، یک‌سو نهادم؛ پایمردی، گو! مخیز!

چون زبان اندر کشیدم، ترجمانی، گو! مباش!

وه! که آتش در جهان زد عشقِ شورانگیزِ من

چون من اندر آتش افتادم، جهانی، گو! مباش!

دُرِّ معنی، منتظم در ریسمانِ صورت است

نی چو سوزن تنگ‌چشمم، ریسمانی، گو! مباش!

در بُنِ دیوارِ درویشی چو خوابت می‌بَرَد

سَر بِنِه بر بامِ دولت! نردبانی، گو! مباش!

گر به دوزخ در بمانم، خاکساری، گو! بسوز!

ور بهشت اندر نیابم، بوستانی، گو! مباش!

من چی‌ام در باغِ ریحان، خشک‌برگی، گو! بریز!

من کی‌ام در باغِ سلطان، پاسبانی، گو! مباش!

«سعدیا»! درگاهِ عزّت را چه می‌باید سُجود؟

گَردِ خاک‌آلوده‌ای بر آستانی، گو! مباش!

 
 
نسکبان اندروید
غزل ۳۶ به خوانش حمیدرضا محمدی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
غزل شمارهٔ ۳۶ به خوانش فاطمه زندی
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
صائب تبریزی

گر نباشم من غبار آستانی گو مباش

دربهشت جاودان برگ خزانی گو مباش

گرنباشد طوطی من در شکرزار جهان

سبزه بیگانه‌ای در بوستانی گو مباش

موج دریای کرم شیرازه گوهر بس است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه