گنجور

 
سعدی

زلف او بر رخ چو جولان می‌کند

مشک را در شهر ارزان می‌کند

جوهری عقل در بازار حسن

قیمت لعلش به صد جان می‌کند

آفتاب حسن او تا شعله زد

ماه رخ در پرده پنهان می‌کند

من همه قصد وصالش می‌کنم

وان ستمگر عزم هجران می‌کند

گر نمکدان پرشکر خواهی مترس

تلخیی کان شکرستان می‌کند

تیر مژگان و کمان ابروش

عاشقان را عید قربان می‌کند

از وفاها هر چه بتوان می‌کنم

وز جفاها هر چه نتوان می‌کند

 
 
نسکبان اندروید
غزل ۲۴۳ به خوانش حمیدرضا محمدی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
غزل شمارهٔ ۲۴۳ به خوانش فاطمه زندی
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
عمادی شهریاری

عشق تو در چشم من کان می‌کند

عشق من در عشق تو جان می‌کند

بر ره چاه زنخدانت فلک

ای بسا جا‌ها که پنهان می‌کند

سال‌ها شد تا به امید لبت

[...]

اثیر اخسیکتی

یار دست جور در جان می‌کند

زانکه کار جان به مرجان می‌کند

ناوک مژگان کافر مذهبش

رخنه در شمشیر ایمان می‌کند

حلقه‌ی زنجیر زلفش هرشبی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه