گنجور

 
رفیق اصفهانی

آن را که نیست آگهی اصلا ز سر غیب

گر درنیافت سر دهان ترا چه عیب

از سر غیب کس نشد آگاه غم مخور

می خور که هیچ کس نشد آگه ز سر غیب

در شک فکند زاهدم از می، و لیک من

شستم به صاف می ز دل خویش شک و ریب

در محفلی که ساقی ما می، دهد، کسی

کاول کند شروع به صهبا بود صهیب

بیند اگر ز چاک گریبان تن تو را

در باغ گل ز شرم بود سر فرو به جیب

دردا که عمر رفت و نشد روشنم که چون

فصل شباب طی شد و آمد زمان شیب

داند رفیق کاش یک از عیبهای خویش

آنکس که داند ز من مسکین هزار عیب

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب

با صد هزار نزهت و آرایش عجیب

شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان

گیتی بَدیل یافت شباب از پی مشیب

چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد

[...]

شهید بلخی

یک تازیانه خوردی بر جان از آن دو چشمشْ

کز درد او بماندی مانند زرد‌سیب

کی دل به جای داری در پیش چشم او

کو چشمشْ را به غمزه بگرداند از وریب

یا رب بیافریدی رویی بدین مثال

[...]

خواجه عبدالله انصاری

الدار آهلة و انت غریب

اعجب بذلک ان ذالعجیب

کیف السبیل الی الایاب و انت

فی دار المقالة مابرحت غریب

سنایی

فریاد از آن دو چشمک جادوی دلفریب

فریاد از آن دو کافر غازی با نهیب

این همبر دو ترکش دلگیر جان ستان

وان پیش دو شمامهٔ کافور یا دو سیب

بردوش غایه کش او زهره می‌رود

[...]

وطواط

ای از خزاین کرمت خلق را نصیب

در کشف مشکلات جهان رأی تو مصیب

از فیض جود تو همه آفاق را نصاب

وز نور عدل تو همه اسلام را نصیب

عون تو را عیان هدی را شده مجیر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه