گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای

جفا بر کسی بیش ازین چون کنی؟

که هر دم به نوعی دلش خون کنی

تو روزی ز دست غم خود مرا

به صحرا دوانی و مجنون کنی

نگویم به کس حال بیداد تو

که ترسم بگویند و افزون کنی

نمی‌دارم از دامنت دست باز

گرم دامن دیده جیحون کنی

بر آنی که بر من کنی رحمتی

چه سودم دهد گر نه اکنون کنی

نبود این گمان اوحدی را به تو

که با او دل خود دگرگون کنی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی