من صید غم عشوه نمایی که تو باشی
بیمار به امید دوایی که تو باشی
لطفی به کسان گر نکند عیب بگیرند
غارت زدهٔ مهر و وفایی که تو باشی
مردم همه جویند نشاط و طرب و عیش
من فتنه و آشوب بلایی که تو باشی
ای بخت ز شاهی به گدایی نرسیدیم
در سایهٔ میمون همایی که تو باشی
از بس که ملایک به تماشای تو جمعند
اندیشه نگنجد به سرایی که تو باشی
خورشید به گرد سر هر ذره بگردد
آن جا که خیال تو و جایی که تو باشی
عرفی چه کند گر به ضیافت بردش وصل
با نعمت دیدار گدایی که تو باشی


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از غم و فراق محبوبش میگوید و به نوعی به حال زار خود اشاره دارد. او احساس میکند که تنها با وجود معشوقش میتواند به درمان اندوه خود برسد و در سایهی او به آرامش دست یابد. در این شعر، همگان به دنبال شادی و خوشی هستند اما شاعر با عاشقانهای پراز غم، از فتنه و بلای ناشی از دوری محبوب صحبت میکند. او همچنین به ناتوانی خود در برابر عشق اشاره میکند و از جمع ملایک که به تماشای معشوق او آمدهاند، سخن میگوید. در نهایت، شاعر با غم و حسرت، دلمشغولی خود را نسبت به اصل وجود معشوق ابراز میکند.
هوش مصنوعی: من در چنگال غم گرفتارم و تو مانند یک جادوگری هستی که با ناز و عشوهات، مرا در بیماری عشق نگه داشتهای، در حالی که تنها امیدم به توست که شاید روزی مرا درمان کنی.
هوش مصنوعی: اگر کسی به دیگران لطفی نکند، برایش عیبجویی میکنند. این در حالی است که تو خودت را غارتزده محبت و وفا میدانی.
هوش مصنوعی: مردم همگی به دنبال شادی و خوشی هستند، اما من درگیر آشوب و فتنهای هستم که ناشی از وجود توست.
هوش مصنوعی: ما نتوانستیم به درجات بلند شاهی دست پیدا کنیم و حتی در سایهٔ وجود تو، که به مانند یک پرندهٔ خوشبختی هستی، به نومیدی و گدایی رسیدیم.
هوش مصنوعی: به دلیل زیبایی و جذابیت تو، فرشتگان همواره به تماشای تو مشغول هستند، به طوری که نمیتوان در ذهن خود جایی برای تو تصور کرد.
هوش مصنوعی: خورشید به دور هر ذره میچرخد، همانجایی که تو هستی و خیال تو وجود دارد.
هوش مصنوعی: اگر عرفی به ضیافتی دعوت شود و در آنجا به او لطف و نعمت دیدار یک گدا را بدهند، او چه میتواند بکند؟
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
رخساره مکن راست به جایی که تو باشی
ور راست کنی، طرفه بالایی که تو باشی
گفتی چو ببینی رخ ما را غم خود خور
از جان که کند یاد به جایی که تو باشی؟
از دیده نیفتد گذرش بر تو نگویی
[...]
غیر از تو نگنجد به سرایی که تو باشی
جز تو همه محوند به جایی که تو باشی
شاهان جهان روی نمای تو ندارند
نرخ تو که داند به بهایی که تو باشی
خورشید نخواهم که درآید به خیالت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.