گنجور

 
عرفی

آمد آشفته به خوابم شبی آن مایه ناز

به روش مهر فزا و به نگه صبر گداز

وه چه شب، سرمه آهوی غزالان ختن

وه چه شب، وسمه ابروی عروسان طراز

خواب نی زاویه داد در او والی حسن

خواب نی آینه صورت او معنی ناز

چه پریچهره نگاری که ندارد مثلش

در پس پرده فطرت فلک لعبت باز

خواب را شب همه شب دیده به پایی سودم

که به رویم درِ این واقعه را ساخته باز

دیدم القصه که خوش گرم عنان است روان

سودم اندر قدمش چهره به صد عجز و نیاز

گفتم ای عربده جو چیست گناهم که دگر

به تعرض همه خشمی، به تغافل همه ناز

گفت این خود نه گناهست که ساکت شده‌ای

از ثنا گستری شاه سریر اعجاز

منفعل گشتم و فی الحال به وادی مدیح

مرکب طبع جَهاندم به هوای تک و تاز

ره نبردم به سر کشور معنی هرچند

که در آن بادیه راندم به نشیب و به فراز

گریه آلود فتادم دگر اندر قدمش

گفتم ای مایه آرام دل اهل نیاز

از جبین چین بگشا تا دل من جمع شود

که سراسیمه کند مرغ خیالم پرواز

این سخن در دلش از درد اثر کرد و سرم

برگرفت از قدم خویش و به لطف آمد باز

بی حجابانه زدم بوسه به دستش از شوق

گفتم اکنون ده اجازت که شوم وحی طراز

در ثنای شه کونین امام ثقلین

که بود لمعه برق غضبش کفر گداز

آنکه گر افعی رمحش رود اندر ته خاک

دل محمود برون آورد از زلف ایاز

آنکه گر رخش بر افلاک جهاند گردد

پشت شیر فلک از نقش سمش سینه باز

آنکه چون در کنف چتر همایون آثار

همعنان ظفر از راه غزا گردد باز

زهره گیسو بگشاید که شود گردفشان

از رکابش که پذیرفته غبار از تک و تاز

فتح گوید چه کنی چشم من است این نه رکاب

سرمه چشم جهان بین مرا پاک مساز

عرش را گفت فلک مسند جاه وی و عقل

گفت هیهات یقین شد که نه‌ای محرم راز

مسند جاه وی آرایش آن بارگهست

که بساطش بری از ننگ نشیب است و فراز

شعله خاطر او را چه شرر چشمه مهر

گریه خامه او را چه اثر خنده راز

در جوار حرمش عرش مشرف به سجود

در دیار کرمش جود موظف به نیاز

ایکه از نشئه افسانه عدل تو به خواب

فتنه چون زلف دلارام کشد پای دراز

زاحتساب تو پی دوختن دلق ورع

زهره در سوزن عیسی کشد ابریشم ساز

تابدار نیز رایت ز زمین مرغان را

سایه بر جبهه خورشید فتد در پرواز

احتساب تو اگر عارض نهی افروزد

ای سراپرده عصمت ز تو با زینت و ساز

زخمه هرچند که انگشت زند بر لب تار

نغمه از بیم نیارد که برآرد آواز

عقل کل نسبت حکمت به قضا کرد و کنون

رود اندیشه که ناگه شمرندش طناز

هر حدیثی که رضایت به سماعش نبود

از در گوش سراسیمه به لب گردد باز

نیر رای تو چون عرض کند لمعه نور

خیر جود تو چون بخش کند نعمت و ناز

چه کند گر نکند مهر نهان رخ به کسوف

چه کند گر نکند حور در روضه فراز

چون برافراشت قضا رایت عدل تو ز بیم

فتنه برتافت عنان تا به عدم گردد باز

آسمان بانگ بر او زد که کجا خواهی رفت

نقد جان بر کف تسلیم نه و هرزه متاز

داورا طبع من آن روضه فیض است که هست

شجر او همه سحر و ثمر او اعجاز

نامه‌ام داده نشان از چمن گلشن وحی

خامه‌ام کرده زبان در دهن شاهد راز

جوهر طبع من از وصف کمالت روشن

گوهر نظم من از نسبت ذاتت ممتاز

خصم و طرز سخن من؟ به چه فهم و به چه درک

غیر و نظم گهر من؟به چه برگ و به چه ساز

معنی از خامه من گاه روش میبارد

چون ز رفتار بتان فتنه‌گه جلوه و ناز

نو عروسی نبود در تتق فکرت من

که نه از زیور مدح تو بود چهره طراز

اعتبار صدف از نسبت دُر است ولی

انوری گرز «ابیورد» منم از شیراز

کنم از مائده معنویش مهمانی

از رقی گر بهسر خوان وجود آید باز

عرفی این طرز سخن حد تو نبود لیکن

مدحت شاه زبان تو چنین کرد دراز😴

ناگهی رو بفراز آرد و گاهی بنشیب

بهر احداث حوادث فلک دایره ساز

پیکر خصم ترا خاک برد سر به نشیب

دشمن جاه ترا دار کند رو به فراز

 
 
نسکبان اندروید
فرخی سیستانی

یاد باد آن شب کان شمسه خوبان طراز

بطرب داشت مرا تا بگه بانگ نماز

من و او هر دو بحجره در و می مونس ما

باز کرده در شادی و در حجره فراز

گه بصحبت بر من با بر او بستی عهد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ناصرخسرو

ای کهن گشته تن و دیده بسی نعمت و ناز

روز ناز تو گذشته‌است بدو نیز مناز

ناز دنیا گذرنده است و تو را گر بهشی

سزد ار هیچ نباشد به چنین ناز نیاز

گر بدان ناز تو را باز نیاز است امروز

[...]

منوچهری

نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز

می خوشبوی فزار آور و بربط بنواز

ای بلنداختر نام‌آور، تا چند به کاخ

سوی باغ آی که آمد گه نوروز فراز

بوستان عود همی‌سوزد، تیمار بسوز

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از منوچهری
قطران تبریزی

از غم هجر طراز همه خوبان طراز

زرد و باریکم و لرزانم چون تار طراز

به امید خبر یار و به طمع نظرش

به شبان سیه دیر و به روزان دراز

اگرم گوش بخارد نبرم دست به گوش

[...]

لبیبی

کره ای را که کسی نرم نکردست متاز

بجوانی و بزور و هنر خویش مناز

نه همه کار تودانی نه همه زورتراست

لنج پر باد مکن بیش و کتف بر مفراز

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه