ما را که بجز بر رخ خوبت نظری نیست
جز خاک کف پای تو کحل البصری نیست
شاها ز عطای تو کجا چشم بپوشم
هر چند ترا بر دل مسکین نظری نیست
چون مرغ دل از گوشه بام تو نخیرد
کز سنگ رقیبان دگرش بال و پری نیست
دل را که بخوان غم عشقت شده مهمان
جز مائده درد بجان ما حضری نیست
نخلی است محبت که زهر دل که بروید
جز محنت و اندوه غمش باروری نیست
زاهد ز چه تکذیب کنی باده کشان را
هیچت مگر از مخبر صادق خبری نیست
از دیده معنی نظری کن که به بینی
جز نور علی در دو جهان جلوه گری نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و معشوقهاش میپردازد و بیان میکند که تنها زیبایی معشوق نظر او را جلب میکند. او به این نکته اشاره میکند که هرچند نمیتواند توجه معشوق را جلب کند، اما عشقش را فراموش نمیکند. دلش همچنان در بند غم عشق اوست و هیچ چیز جز درد و رنج برایش باقی نمانده است. شاعر همچنین به زاهدان اشاره میکند و از آنان میخواهد تا به روی بادهخواران با دیدی روشنتر بنگرند، چون در این دنیا تنها نور معشوق است که برای او باقی مانده است.
هوش مصنوعی: ما فقط به چهره زیبایت نگاه میکنیم و جز این، به چیز دیگری توجهی نداریم. در واقع، جز خاک پای تو چیزی برای ما مهم نیست و دیدن هیچ چیز دیگری برایمان امکانپذیر نیست.
هوش مصنوعی: ای شاه، چگونه میتوانم از بخششهای تو چشمپوشی کنم، هرچند که تو به دلِ ناتوان من توجهی نداری.
هوش مصنوعی: زمانی که دل مثل پرندهای از گوشه بام تو پرواز نمیکند، به این معناست که از سنگهای رقیبان دیگر، بال و پرش را ندارد.
هوش مصنوعی: دل را که بخوانی، غم عشق تو به خانهاش آمده و جز درد و رنج، چیزی برای ما در دسترس نیست.
هوش مصنوعی: محبت مانند درختی است که اگر از دل زهرآگین و دردناک نشأت بگیرد، تنها اندوه و رنج به بار میآورد و نتیجهای جز محنت نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: ای زاهد، چرا بادهنوشان را انکار میکنی؟ آیا خبر راست و درستی دربارهٔ آنها نداری؟
هوش مصنوعی: از نگاه خود به حقیقتی بنگر که جز نور علی در دو جهان، چیز دیگری دیده نمیشود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای میر جهانگیر چو تو دادگری نیست
چون تو بگه کوشش و بخشش دگری نیست
ناداده ترا گردش گردون شرفی نیست
نسپرده ترا طایر میمون هنری نیست
بر روی زمین رزمگهی نیست که تا حشر
[...]
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
هر چند نگه میکنم از روی حقیقت
یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست
تا پای تو از دایرهٔ عهد برون شد
[...]
در ده خبر است این ، که ز مَه دِه خبری نیست
وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت
بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست
جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند
[...]
از سوز دل مات همانا خبری نیست
کاین ناله شبهای مرا خود سحری نیست
هستند تو را عاشق بسیار ولیکن
دلسوخته در عشق تو چون من دگری نیست
از بهر دوای دل پر درد ضعیفم
[...]
ای خرده شناسان که بانواع فضایل
ارباب شرف را چو شما راهبری نیست
حیف است که با این هنر و فضل شما را
از حال دل مردم دانا خبری نیست
سرمایه سودش چه کنی محنت و رنج است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.