گنجور

 
نظیری نیشابوری

امروز پیشت از غم خود دم نمی‌زنم

فارغ نشین که بزم تو برهم نمی‌زنم

انداختم به بردن شادی هزار کم

غیر از دو شش به باختن غم نمی‌زنم

نازم به این شرف که غلام محبتم

لاف نسبت ز نسبت آدم نمی‌زنم

صد ره سوار همتم از این و آن گذشت

با آنکه تازیانه بر ادهم نمی‌زنم

می‌سازم ارچه دست دغا بیش می‌کند

می‌بازم ارچه نقش وفا کم نمی‌زنم

امروز بهتر است «نظیری» جراحتم

آسوده‌ام که دست به مرهم نمی‌زنم

 
 
نسکبان اندروید
جهان ملک خاتون

من دیده با خیال تو بر هم نمی‌زنم

بی یاد روح بخش تو یک دم نمی‌زنم

تا چند خون دل خورم اندر فراق تو

یک دم نفس به عشق تو بی دم نمی‌زنم

با آنکه خسته‌ای دل ما را به تیغ هجر

[...]

واقف لاهوری

از حرف شکوه طبع تو بر هم نمی‌زنم

شمشیر می‌زنی تو و من دم نمی‌زنم

روشن چراغ عشق ز من شد که همچون شمع

داغم ولیک دست به مرهم نمی‌زنم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه