گنجور

 
ناصر بخارایی

گر تو نکرده‌ای جدا، دل ز تعلقات تن

بر سر کوی او مبر، زحمت جان خویشتن

باد صبا به بوستان، بین به چه لطف می‌وزد

تا ز غبار نشکند، خاطر نازک سمن

وحشت خارها اگر، چنگ زند به دامنش

گل ز چه غرق خون شده، چاک ز دست پیرهن

از من و ما نرسته‌ای، صحبت عاشقان مجو

همره کم بضاعتان، چون بشوی بر آ ز من

جان نماند در دلم، یک سر مو از آن سبب

یار به نازکی کند، در دل و جان ما وطن

گر غم یار می‌خوری، زهر بنوش و غم مخور

ور دم عشق می‌زنی جور ببین و دم مزن

ناصر اگر به جان و دل، محرم دوست گشته‌ای

در حرم فنا نشین، مردهٔ زنده در کفن

 
 
نسکبان اندروید
عمادی شهریاری

ابرنوال بحرکف مهرمحل مه‌شرف

پاک‌ضمیر پاک‌دین خوب‌لقای خوب‌‎ظن

در همه فن کمال او نیست چنان که مثل او

عقل نشان نمی‌دهد هیچ کسی به هیچ فن

دولت و ملک منتظم از تو بود نه از فلک

[...]

مولانا

چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من

صید توایم و ملک تو گر صنمیم وگر شمن

هر نفس از کرانه‌ای ساز کنی بهانه‌ای

هر نفسی برون کشی از عدمی هزار فن

گرچه کثیف منزلم شد وطن تو این دلم

[...]

همام تبریزی

تازه شود حیات ما چون بگشاید او دهن

بوی گل است یا نفس آب حیات یا سخن

از نفسش مشام ما نافه مشک می‌شود

شاید اگر برون بری مجمر عود از انجمن

گر به چمن در آید او یاد نیاورد کسی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از همام تبریزی
اوحدی مراغه‌ای

باغ بسان مصر شد از رخ یوسف سمن

گشت روان ز هر طرف آب چو نیل در چمن

جامهٔ توبه زشت شد، وقت کنار کشت شد

بر صفت بهشت شد، باغ، به صد هزار فن

عمر عزیز شد به سر، تخت عزیز گل نگر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه