گنجور

 
مولانا

رضیت بما قسم‌الله لی

و فوضت امری إلی خالقی

لقد احسن‌الله فیما مضی

کذالک یحسن فیما بقی

ایا ساقی جان هر متقی

بگردان چو مردان، می راوقی

بخر جان و دل را ز اندیشه ها

که بر جانها حاکم مطلقی

بهشت رخت گر تجلی کند

نه دوزخ بماند، نه در وی شقی

اگر تو گریزی ز ما، سابقی

ور از تو گریزیم، تو  لاحقی

میان شب و روز فرقی نماند

چو ماهت نه غربیست، نی مشرقی

به صد لابه مخمور را می  دهی

که دیده‌ست ساقی بدین مشفقی؟!

شراب سخن بخش و رقاص کن

که گردد کلوخ از تفش منطقی

چو حق گول جسته‌ست و قلب سلیم

دلا زیرکی می‌کنی؟ احمقی

ز فکرت دل و جان گر آرام داشت

چرا رفت در سکر و در موسقی؟!

تو تنها چرایی اگر خوش خویی؟!

تو عذرا چرایی اگر وامقی؟!

جعل‌وش ز گل خویشتن درکشی

همان چرک می‌کش، بدان لایقی

همه خارکش دان، اگر پادشاست

به جز خار خار و غم عاشقی

خمش کن، ببین حق را فتح باب

چه در فکرت نکتهٔ مغلقی؟!

 
 
نسکبان اندروید
غزل شمارهٔ ۳۱۲۹ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم