آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتهست پا
با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا
جباروار و زفت او دامنکشان میرفت او
تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را
بس مرغ پران بر هوا از دامها فرد و جدا
میآید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا
ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی
مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا
بر آسمانها برده سر وز سرنبشت او بیخبر
همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا
از بوسهها بر دست او وز سجدهها بر پای او
وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا
باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی
از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا
بدهد درمها در کرم او نافریدهست آن درم
از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا
فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده
موری بُده ماری شده وان مار گشته اژدها
عشق از سر قدوسییی همچون عصای موسییی
کاو اژدها را میخورد چون افکند موسی عصا
بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین
تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا
در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران
خرخرکنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا
رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده
خویشان او نوحهکنان بر وی چو اصحاب عزا
فرعون و نمرودی بده انی انا الله میزده
اشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا
او زعفرانی کرده رو، زخمی نه بر اندام او
جز غمزه غمازهای شکرلبی شیرینلقا
تیرش عجبتر یا کمان؟ چشمش تهیتر یا دهان؟
او بیوفاتر یا جهان؟ او محتجبتر یا هما؟
اکنون بگویم سرّ جان در امتحان عاشقان
از قفل و زنجیر نهان هین گوشها را برگشا
کی برگشایی گوش را؟ کو گوش مر مدهوش را؟
مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا
این خواجهٔ باخرخشه شد پرشکسته چون پشه
نالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا
انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم
مقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا
العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزن
و القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی
ای خواجه با دست و پا، پایت شکستهست از قضا
دلها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا
این از عنایتها شمر کز کوی عشق آمد ضرر
عشق مجازی را گذر بر عشق حقست انتها
غازی به دست پور خود شمشیر چوبین میدهد
تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا
عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا
عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سالها
شد آخر آن عشقِ خدا، میکرد بر یوسف قفا
بگریخت او یوسف پیاش زد دست در پیراهنش
بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا
گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز من
گفتا بسی زینها کند تقلیب عشق کبریا
مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند
ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا
باریک شد اینجا سخن دم مینگنجد در دهن
من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا
او میزند من کیستم من صورتم خاکیستم
رمال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا
این را رها کن خواجه را بنگر که میگوید مرا
عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا؟
ای خواجهٔ صاحبقدم! گر رفتم اینک آمدم
تا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا
آخر چه گوید غرهای جز ز آفتابی ذرهای؟
از بحر قلزم قطرهای زین بینهایت ماجرا؟
چون قطرهای بنمایدت باقیش معلوم آیدت
ز انبارْ کفّ ِ گندمی عرضه کنند اندر شرا
کفی چو دیدی باقیاش نادیده خود میدانیاش
دانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا
هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کن
بنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا
هست آن جهان چون آسیا، هست این جهان چون خرمنی
آنجا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا
رو ترک این گو ای مُصر! آن خواجه را بین منتظر
کاو نیمکاره میکند تعجیل میگوید صلا
ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کو
در خاک و خون افتادهای بیچارهوار و مبتلا
گفت الغیاث ای مسلمین دلها نگهدارید هین
شد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما
من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنش
با سینهٔ پر غل و غش بسیار گفتم ناسزا
ویل لکل همزه بهر زبانِ بد بوَد
هماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا
کی آن دهان مردم است؟ سوراخ مار و کژدم است
کهگِل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا
در عشق ترک کام کن، ترک حبوب و دام کن
مر سنگ را زر نام کن شکّر لقب نِه بر جفا


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن به توصیف حال و احوال یک خواجه میپردازد که در مسیر عشق گرفتار شده است. خواجه با نشانههای سرمستی و غرور به عاشقان مینگرد، در حالی که به زودی به مشکلات و تنگناهای ناشی از عشق دچار میشود. شاعر به تضاد میان عشق حقیقی و عشق مجازی اشاره میکند و به شکست و رنجی که خواجه از عشق میبرد، اشاره دارد.
در ادامه، شاعر با اشاره به تاریخ عشق در ادبیات، مانند عشق زلیخا به یوسف، به معانی عمیقتری در مورد عشق و امتحانهای آن میپردازد. او همچنین از تضادهایی که عشق ایجاد میکند، مانند جذابیت و عذاب، سخن میگوید و به وضعیت نامطلوب خواجه اشاره میکند که در خاک و خون افتاده است.
در نهایت، شاعر خواستههای عاشقان را بیان کرده و به واقعیتهای پیچیده عشق و امتحانات آن میپردازد و خواستهها و آلام عاشقان را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: آن شخص بزرگوار در کوی ما گرفتار مشکلات و سختیها شده است. بیپروا بگویم که حال او چنین است: هرگاه تقدیر و سرنوشت فرا رسد.
آن شخص با تکبر و غرور و با خودبزرگ بینی راه میرفت؛ و با ناز و غرور حرکت میکرد. عاشقان را مسخره میکرد و عشق را چیزی بیارزش و بازیچه میپنداشت.(زفت یعنی درشت، بزرگ، تنومند و فربه)(دامن کشان میرفت او: این تعبیر حالت ناز و تکبر دارد.)
چه بسیار پرندهای که در آسمان آزادانه پرواز میکند و خیال میکند از همه دامها رها و جداست؛ اما ناگهان از کمانِ قضا تیری از بلا به سوی بالش میآید و او را گرفتار میکند.
ای خواجه! آنقدر از قدرت و بزرگی خودت سرمست شدی که عاشقان را مسخره کردی و بر آنان طبلِ تمسخر زدی؛ از اینکه خودت را صاحب اختیار و فرمانروا میدیدی، چنان مست شدی که انگار با خداوند به کشتی افتادی!(خنبک نوعی ساز کوبهای و طبل کوچک است.)
سرش را آنقدر بالا گرفته که گویی به آسمانها رسیده، اما از سرنوشت واقعی خودش هیچ خبری ندارد. کیسهاش پر از نقره و طلاست و گوشش پر از حرفهای «عمر دراز و جاودان بمانی» است.(همیان یعنی کیسه یا کمربند مخصوص نگهداری پول.)(طالَ بَقا: یک تعبیر عربی است، یعنی: «عمرت دراز باد» ، «بقا و جاودانگی داشته باشی.»)
آنقدر مردم دست او را میبوسند و پایش سجده میکنند، شاعران برایش چاپلوسی و مدیحهسرایی میکنند و هر یاوهگو و سخنپراکن هم با حرفهای پرزرقوبرق او را باد میکند که خودش را واقعاً بزرگ و شکستناپذیر میپندارد.(لورکند در اینجا به معنی مدح و چاپلوسیِ بیمایه و گزافهگویی است)
بخشندگی و کرم هم ممکن است آفتی پیدا کند؛ آفتی که انسان را گرفتار کبر و غرور کند. آنقدر چاپلوسیِ نیازمندان را میشنود که توهمِ بزرگی و برتری، او را بیمار میکند.
او پولهای زیادی از روی بخشندگی میدهد، اما خودش آن پولها را نیافریده است؛ آن مال و ثروت از خودش نیست. پس بخشندگیِ واقعیِ انسان کجاست، وقتی چیزی را که از دیگری گرفته، به دیگری میبخشد؟
آدمی که اول موجودی کوچک و بیخطر بوده، در اثر غرور و قدرتطلبی بزرگ و بزرگتر شده؛ مثل کسی که باد کرده و به فرعون و شدّاد تبدیل شده است. چیزی که ابتدا مثل یک مورچه بود، تبدیل به مار شده و آن مار هم سرانجام اژدها شده است.(شدّاد در ادبیات و روایتهای اسلامی و فارسی، نماد پادشاهِ بسیار قدرتمند و متکبر است که با ساختن بهشتِ زمینیِ «اِرَم» به غرور و طغیان گرفتار شد.)
عشق از جنس پاکی و قدسی است و مانند عصای موسی عمل میکند؛ همان عصایی که وقتی موسی آن را افکند، به اژدهایی تبدیل شد و جادوگران و ابزارهای باطل را بلعید.(قدوسی یعنی پاک، مقدس و مربوط به عالم قدس.)
برای آن خواجه، آسمان از کمینگاه خود تیری به سوی او انداخت که از شدت زخم و ضربه، آن مرد مثل کمان خمیده و دو تا شد.
خواجه همان لحظه بر زمین افتاد؛ از شدت ضربه و زخم سنگین، حالش بهشدت دگرگون شد و در حالی که نفسش به سختی و با صدای خرخر بیرون میآمد، مانند کسی که در حال جان دادن است، در گلوگاه مرگ و نابودی افتاد.
خواجه رسوا و بیپناه شده؛ دشمنانش هم بر حال او گریه میکنند، و خویشاوندانش مانند کسانی که در مجلس سوگواریاند، برایش نوحه و زاری میکنند.
او پیش از این مانند فرعون و نمرود بود و با غرور، ادعای خدایی و بزرگی میکرد؛ اما حالا گردنش از غرور شکسته و با فروتنی میگوید: «یا رب! ای پروردگار من» و «ربّنا! ای پروردگار ما».
چهرهاش از شدت حیرت و دگرگونی زرد زعفرانی و رنگپریده شده، اما هیچ زخمی بر بدنش نیست؛ جز اینکه یک نگاهِ ناز و فریبنده از سوی محبوبی شیرینلب و خوشچهره، او را چنین کرده است.
آیا تیرِ نگاه او شگفتانگیزتر است یا کمانِ او؟ چشم او خالیتر است یا دهانش؟ آیا خود او بیوفاتر است یا این جهان؟ و آیا او پنهانتر و دستنیافتنیتر است یا هما؟(چشم و دهان هر دو نوعی «فضای خالی» دارند؛ اما چشم با یک نگاه اثر میگذارد و دهان با یک سخن.یعنی: چیزی که ظاهراً خالی است، میتواند تأثیری عظیم داشته باشد.)
حالا میخواهم راز جان را برایت بگویم؛ رازی که در آزمون و امتحان عاشقان نهفته است.این راز سر به مهر است؛ پس هوشیار باش و گوش دلت را باز کن و خوب بشنو.
چه زمانی گوش خود را باز میکنی؟ اصلاً آن کسی که از خود بیخود و مدهوش شده، دیگر گوشی برای شنیدن دارد؟ هوش و عقل انسان وقتی در برابر قدرت خدا درمانده میشود، راه نجات و تکیهگاهی جز این حقیقت ندارد که: خدا هرچه بخواهد انجام میدهد.(یَفْعَلُ اللهُ ما یَشاء = «خدا هرچه را بخواهد انجام میدهد.»)
«این خواجه که با آن همه غرور و هیاهو ، حالا مثل پشهای بالشکسته و ناتوان شده است؛از عشقِ عایشه (عایشه در این شعر، معشوقی که خواجه دلباختهی او شده است)چنان ناله و گریه میکند که میگوید: از شدت گریه، چشمانم سفید شد.»(کابیض عینی من بکا = «که از گریه چشمم سفید شد»)
ما بعد از شما هلاک و نابود شدیم؛وای بر ما از دوری شما!زندگی در فراق شما برایمان نفرتانگیز و بیارزش شده است.پس به سوی ما بازگردید، در حالی که از ما خشنود و راضی هستید.
عقل من در نزد شما در بند و اسیر است؛ آیا فریادرس یا پاسخی هست که این اندوه را درمان کند؟ و دل من به سبب دوری از شما در آزمایش و رنج است؛ در میان آتشهای فراق میسوزد.
ای خواجه! تو که هنوز دست و پا داری، اما پایت به حکم قضا شکسته است؛ تو در گذشته دلهای بسیاری را شکستی، و اکنون کیفر و نتیجهی همان رفتار به سراغ خودت آمده است.
این آسیب و رنجی را که از راه عشق به او رسید، از عنایتها و لطفهای خدا به شمار بیاور؛ زیرا عشقِ مجازی، اگر درست طی شود، در نهایت میتواند انسان را به عشق حقیقی، یعنی عشق خداوند برساند.
یک جنگاور، به دست فرزند خودش شمشیری چوبی میدهد تا کودک با آن تمرین کند و در شمشیرزنی مهارت پیدا کند؛ تا وقتی بزرگ شد، بتواند شمشیر واقعی به دست بگیرد و در جنگ بجنگد.(غازی = جنگاور، رزمنده)(غزا = جنگ، نبرد)
عشقی که انسان به یک انسان دیگر پیدا میکند، مانند همان شمشیر چوبین است؛ یک تمرین و مقدمه. اما وقتی این عشق در مسیر آزمون و ابتلا قرار بگیرد و انسان از امتحان آن عبور کند، میتواند به عشق رحمان، یعنی عشق خداوند تبدیل شود.(ابتلا = آزمون، آزمایش، گرفتاری و امتحان)
عشق زلیخا در آغاز، سالهای زیادی متوجه یوسف بود؛ اما سرانجام آن عشق، عشق خداوند شد و زلیخا دیگر به یوسف پشت کرد و روی دلش را به سوی خدا برگرداند.
او (زلیخا) به سرعت فرار کرد و یوسف به دنبال او میدوید ، اما وقتی دستش به پیراهنش خورد، آن پیراهن پاره شد. حالتی کاملاً متضاد با آغاز رابطهاش پیدا کرد(پاره کرده پیراهن یوسف توسط زلیخا).
[یوسف] به او گفت: امروز من به خاطر پیراهن، از تو قصاص گرفتم و آنچه بر سر پیراهنم آمد، به نوعی پاسخِ آن بود. [در پاسخ] گفته شد: عشقِ خدای بزرگ، بسیار بیشتر از اینها را دگرگون و زیرورو میکند.(تقلیب = زیرورو کردن، دگرگون کردن، از حالی به حال دیگر برگرداندن)
عشق و ارادهی خدا میتواند کسی را که مطلوب و خواستهشده است، تبدیل به طالب و خواهان کند؛ و کسی را که مغلوب و شکستخورده است، به غالب و پیروز تبدیل کند. چه بسیار کسانی که ابتدا برای دیگری دعا میکردند و او را از خدا میخواستند، اما خدا از روی لطف کاری کرد که خودِ آن شخص تبدیل به قبله و محبوبِ دعا شود.
هوش مصنوعی: موضوع گفتگو در اینجا به حدی حساس و ظریف است که نمیتوانم به راحتی آن را بیان کنم. احساس میکنم که باید در این بحث به ترفند و زیرکی روی بیاورم، زیرا ممکن است برخی از مسائل نیاز به احتیاط و دقت بیشتری داشته باشند.
اوست که نقش میزند و عمل میکند؛ من چه کسی هستم؟ من چیزی جز خاک نیستم. رمال روی خاک نقش میکشد، چه آن نقش درست باشد و چه خطا؛ خاک خودش نقاش و طراح آن نقش نیست.
این بحثهای باریک و پیچیده را رها کن و به حال خواجه نگاه کن؛ ببین که از درد عشق فریاد میزند: عشق ریش و ریشهی هستی مرا به آتش کشید؛ پس چرا مرا رها کردی؟ چرا مرا در این آتش عشق تنها گذاشتی؟
هوش مصنوعی: ای آقای بزرگ! اگر من اکنون رفتهام، بازگشتهام تا در این دورهٔ آخر زمان وضعیت تو را به روشنی بگویم.
آخر یک آدمِ خام و کوچک، از یک خورشید عظیم چه میتواند بگوید، جز ذرهای از آن؟ و از دریای پهناوری مانند قلزم، چه میتواند بگوید جز یک قطره؟ من هم از این ماجرای بینهایت، فقط ذرهای و قطرهای میتوانم بیان کنم.(قلزم = نام قدیمی دریای سرخ؛ در شعر فارسی نماد دریای بسیار بزرگ و پهناور)
اگر فقط یک قطره از آن حقیقت را به تو نشان بدهم، بقیهی آن هم برایت قابل فهم و آشکار میشود؛ مثل وقتی که از یک انبار بزرگ گندم، فقط یک کف دست گندم برای فروش یا نمونهدیدن نشان میدهند؛ همان مقدار کم، نمایندهای از تمام انبار است.
وقتی یک مشت از آن را دیدی، بدون اینکه بقیهی آن را ببینی، میتوانی بفهمی که بقیه هم چگونه است. میدانی گندم چیست و میدانی وقتی از آسیاب برگردد، چه خواهد شد و چه صورتی پیدا میکند.
تو در این انبار قدیمی هستی؛ دستی در این انبار ببر و گندم بردار. ببین که چه نوع گندمی هستی و چه کیفیتی داری؛ سپس خودت را به آسیاب بسپار.(اول خودت را بشناس؛ ببین چه چیزی در وجودت انباشتهای، بعد وارد آسیاب عشق و دگرگونی شو.)(طاحون:آسیاب)
آن جهان مانند آسیاب است و این جهان مانند خرمنی از محصولات. هر چیزی که در این دنیا هستی و با خودت همراه میبری، در آن جهان همان را خواهی داشت؛ چه گندم باشی و چه لوبیا.
ای کسی که بر این سخن اصرار میکنی، فعلاً این بحث را رها کن و آن خواجه را ببین که منتظر مانده است؛ او کار را نیمهکاره رها میکند و با عجله ندا درمیدهد.
ای خواجه، بگو ببینم حالت چطور است؟ تو که در این فتنه و آشوب خسته و درمانده شدهای، کجایی؟ میبینم که مثل یک بیچاره بر خاک و خون افتادهای و گرفتار و مبتلا شدهای.
ای مسلمانان، به فریادم برسید! مواظب دلهایتان باشید؛ خون من ریخته شد و من گرفتار این بلا شدم، تا شما به چنین سرنوشتی دچار نشوید.
من عاشقان را که از آتش عشق میسوختند، بسیار سرزنش میکردم؛ در حالی که سینه و دلم پر از کینه، ناخالصی و بددلی بود، به آنها بسیار ناسزا میگفتم.
وای بر هر عیبجو و طعنهزنندهای که زبان بد دارد؛ برای آدمِ بسیار عیبجو و طعنهزن، گویی جز یک چاشنیِ دردناک، درمان دیگری نیست.
«این دیگر دهانِ یک انسان نیست؛ مثل سوراخی است که مار و عقرب در آن هستند. در چنین سوراخی کاهگِل بزن و راهش را ببند؛ عقرب را بر نزدیکان و خویشاوندانت رها نکن.(اگر زبانت قرار است مثل مار و عقرب نیش بزند، بهتر است جلوی این زبان را بگیری تا نزدیکانت را زخمی نکند.)
در راه عشق، از دنبال کردن کام و خواستهی خودت دست بکش؛ از دانه و دام و چیزهایی که برای گرفتار کردن و به دست آوردن میخواهی، بگذر. سنگ را طلا بنام و بر جفا و سختی، شکر بگذار.(عاشق واقعی فقط وقتی خوشی و وصال میبیند عاشق نیست؛ اگر از طرف معشوق رنج و جفا هم دید، آن را بخشی از راه عشق میداند.)
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
کوس تو اندر خوردنی، هر روزگار اندر منه
باد برگست و قفا سفت و سیل و عصا؟
ای گنبد زنگارگون ای پرجنون پرفنون
هم تو شریف و هم تو دون هم گمره و هم رهنمون
دریای سبز سرنگون پر گوهر بی منتها
انوار و ظلمت را مکان بر جای و دائم تازنان
ای مادر نامهربان هم سالخورده هم جوان
[...]
طال اللّیالی بَعدَکُم و اَبیَضَّ عَینی مِن بُکا
یا حَبّذا اَیّا مَنا فی وَصلکم یا حَبّذا
آه از غم آن خوش پسر کز هجر او عمرم به سر
رفت و نیامد زو خبر جز حسرت و رنج و عَنا
اندر فراق دلبرم حیران شد این دل در برَم
[...]
زلف و رخت چون روز و شب زان زلفکان بلعجب
افگنده در شور و شغب جان و دل عشاق را
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بیمنتها
ای آتشی افروخته، در بیشهٔ اندیشهها
امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی، چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی، اومید را واجب تویی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۲۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.