مولانا
»
مثنوی معنوی
»
دفتر پنجم
»
بخش ۸۲ - بازگشتن نمامان از حجرهٔ ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل همچون بدگمانان در حق انبیا علیهمالسلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان کی یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودة
شاه قاصد گفت هین احوال چیست
که بغلتان از زر و همیان تهیست
ور نهان کردید دینار و تسو
فرّ شادی در رخ و رخسار کو
گرچه پنهان بیخ هر بیخ آورست
برگ سیماهم وجوهم اخضرست
آنچ خورد آن بیخ از زهر و ز قند
نک منادی میکند شاخ بلند
بیخ اگر بیبرگ و از مایه تهیست
برگهای سبز اندر شاخ چیست
بر زبان بیخ گل مهری نهد
شاخ دست و پا گواهی میدهد
آن امینان جمله در عذر آمدند
همچو سایه پیش مه ساجد شدند
عذر آن گرمی و لاف و ما و من
پیش شه رفتند با تیغ و کفن
از خجالت جمله انگشتان گزان
هر یکی میگفت کای شاه جهان
گر بریزی خون حلالستت حلال
ور ببخشی هست انعام و نوال
کردهایم آنها که از ما میسزید
تا چه فرمایی تو ای شاه مجید
گر ببخشی جرم ما ای دلفروز
شب شبیها کرده باشد روز روز
گر ببخشی یافت نومیدی گشاد
ورنه صد چون ما فدای شاه باد
گفت شه نه این نواز و این گداز
من نخواهم کرد هست آن ایاز


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: نمانده به حجرهای از ایاز به سوی شاه بازگشتند، ولی با خجالت و بینوا، چون بدگمانان به انبیا. شاه از آنها پرسید که چرا بیزر و تهی آمدهاند و عذرهایشان را با خجالت بیان کردند. هر یک در برابر شاه گفتند که اگر مجازات شوند، حلال است و اگر ببخشد، انعام خواهد داد. اما شاه در پاسخ تأکید کرد که نمیتواند در برابر اعمال ناپسند آنها تساهل کند و به ایاز اشاره کرد که باید با عدالت رفتار شود.
شاه به قاصد گفت: «بگو ببینم، ماجرا چیست؟ چرا کیسههایتان از طلا و پول خالی است؟
اگر هم دینارها را پنهان کردهاید، پس این شادی و سرخوشی که باید در چهرهتان باشد، کجاست؟»
هرچند ریشه و اصلِ هر درختی پنهان است، اما از برگ و ظاهرش میتوان فهمید که ریشه سالم و زنده است.
آنچه ریشه از زهر یا شیرینی و مواد گوناگون میگیرد، بالاخره شاخهٔ بلندِ درخت آن را آشکار میکند.
اگر ریشهای بیبرگ و بیمایه و خشک باشد، پس این برگهای سبز روی شاخه از کجا آمدهاند؟
ریشه شاید بر زبانش مُهر سکوت زده باشد، اما شاخه و برگ و اندام درخت، حقیقت را آشکار میکنند. (یعنی ممکن است آدم چیزی را پنهان کند، اما آثار و نشانههای کارش سرانجام حقیقت را نشان میدهند.)
آن مأموران، همگی شروع به عذرخواهی کردند و مانند سایهای که در برابر ماه سر فرود میآورد، در برابر شاه با فروتنی سجده کردند.
از آن همه ادعا، خودبزرگبینی و لاف زدنها، عذرخواهی میکردند؛ و در برابر شاه، آماده بودند هر مجازاتی را بپذیرند.
از شدت شرمندگی، انگشتان خود را میگزیدندو هرکدام میگفتند: «ای شاهِ جهان!
اگر دستور بدهی خون ما ریخته شود، کاملاً سزاوار و رواست؛ و اگر ما را ببخشی، این بخشش لطف و بزرگواری تو خواهد بود.
ما همان کاری را کردهایم که از آدمهایی مثل ما برمیآمد؛ حالا دیگر هرچه تو، ای شاه بزرگوار، فرمان بدهی، همان را میپذیریم.
اگر از روی لطف، گناه ما را ببخشی، ای شاهِ روشندل، شبهای تاریک زندگی ما را مانند روز روشن خواهی کرد.
اگر ما را ببخشی، راهی برای رهاییِ ناامیدان باز خواهد شد؛ و اگر نبخشی، صدها نفر مثل ما فدای شاه باد».
شاه گفت: «نه؛ این نوازش و بخشش و این سختگیری و مجازات، کار من نیست؛ ایاز خودش این کار را انجام خواهد داد».
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.