گنجور

 
 
افضل‌الدین کرمانی

شاهی چو تو از عدم نیامد به وجود

محراب در تو را بزد چرخ سجود

نوشروان را دو رخ نهادی در عدل

مر حاتم را سه ضربه دادی در جود

باباافضل کاشانی

ای ذات منزهت مبرا ز وجود

بر خاک در تو کرده ارواح سجود

چون قطرهٔ شبنم است بر برگ گلی

از راه عدم هر آن چه آید به وجود

ابن یمین

ایخواجه علی توئی جهان همه جود

نامد بدلیری تو هرگز بوجود

کو رستم زابلی و کو حاتم طی

تا پیش دل و دست تو آرند سجود

صغیر اصفهانی

ای داده مرا بقدرت خویش وجود

ننموده دمی قطع ز من رشتهٔ جود

در هر نفس آن جود مضاعف طلبم

دارد طمعی چنین به موجد موجود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه