زهی ز عشق جهانی تو را به جان مشتاق
من از کمال محبت جهان جهان مشتاق
نهان ز چشم بدان صورت تو را این است
که دایمم من صورت طلب به آن مشتاق
ز دست کوته خود در هوای زلف توام
چو مرغ بیپر و بالی به آشیان مشتاق
به محفل دگران در هوای کوی توام
چو آن غریب که باشد به خانمان مشتاق
کنم سراغ سگت همچو کسی که بود
ز رازهای نهانی به همزبان مشتاق
عجب که ذکر تو جزء شهادتم نشود
ز بس که هست به نام خوشت زبان مشتاق
به محتشم چه فسون کردهای که میگردد
نفس نفس به تو مایل زمان زمان مشتاق



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و محبت خود نسبت به محبوب سخن میگوید و به شدت نیاز و اشتیاقش را برای وصال او ابراز میکند. او خود را مانند پرندهای بدون پر و بال توصیف میکند که به آشیانه محبوبش دلبسته است و به دنبال اوست. همچنین اشاره میکند که حتی در محافل دیگر، شوق یاد محبوب او را رها نمیکند و همچنان به او فکر میکند. در پایان، شاعر حیرت میکند که چگونه نام محبوبش باید جزئی از زندگیاش باشد، زیرا این عشق و اشتیاق به قدری عمیق است که تمام وجودش را دربر گرفته.
هوش مصنوعی: ای کاش از عشق تو جهانی برایم فراهم میبود، زیرا من با جان و دل مشتاق محبت و عشق تو هستم. دلم برای کمال محبت تو میتپد و بینهایت مشتاق توام.
هوش مصنوعی: چشمهایم از دیدن تو پنهان است و این به این معناست که من همواره به دنبال چهرهات هستم و برای آن بسیار مشتاقم.
هوش مصنوعی: من به خاطر محدودیتهای خود در پی زیباییهای زلف تو هستم، مانند پرندهای که بدون پر و بال در آشیانهاش به شدت منتظر است.
هوش مصنوعی: من در جمع دیگران و در فضای دلخواه تو حضور دارم، مانند یک غریب که به خانهاش مشتاق است.
هوش مصنوعی: من به دنباله تو میروم، مانند کسی که از رازهای پنهان با دلی شاد و مشتاق به گفتگو میپردازد.
هوش مصنوعی: عجیب است که نام تو در مرگ من ذکر نشود، از بس که زبان عاشقان به خاطر زیباییات مشتاق یاد توست.
هوش مصنوعی: به محتشم چه سحری زدهای که او دائماً به تو جذب میشود و منتظر دیدارت است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چنان به وصل توأم از میان جان مشتاق
که هست مرده بیچاره بر روان مشتاق
اگرچه دوست چنان نیست با من مسکین
به وصل دوست ز جان و دلم همان مشتاق
به روی دوست چه گویم چگونه مشتاقم
[...]
زهی به خاک درت چشم خون فشان مشتاق
به لب تو جانی و من بنده به جان مشتاق
تو می روی ز جهان و جهانیان فارغ
ستاده بر سر راهت جهان جهان مشتاق
بیا بیا که به تشریف مقدمت هستیم
[...]
چو بلبلی که بود آن بگلستان مشتاق
دلم بود بجمال تو دلستان مشتاق
جهانیان همه گر شوق بوستان دارند
مراست دیده بدیدار دوستان مشتاق
چو دیگران نیم ایدوست با وجود تو من
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.