گر هوای سر کوی تو دهد بر بادم
به حقیقت کند از بند هوا آزادم
جلوۀ روی قو از طور دلم برده قرار
کز زمین می رسد اینک به فلک فریادم
سینه ام نالۀ جانسوز چه بنیاد کند
سیل اشکی بزند سر بکند بنیادم
لیلی حسن ترا بنده چنان مجنونم
که خردمندی یک عمر برفت از یادم
خضر را چشمۀ حیوان همه ارزانی باد
من دهان و لب شیرین ترا فرهادم
بود امیدم که به جاه تو به جائی برسم
در پی این طمع خام به چاه افتادم
آرزو داشتم از جام تو یابم کامی
دو سه گامی شدم و دین و دل از کف دادم
خواستم برگ و بری از گل روی تو برم
بر زمینم بزد آن شاخۀ چون شمشادم
رخت بستم به خرابات ز ویرانۀ دل
تا که معمورۀ حسن تو کند آبادم
جز غم عشق تو در لوح دلم نقش نبست
مفتقر زین سبب از کلک مشیت شادم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عشق خود به محبوب میپردازد و از حال و هوای شوریدهاش میگوید. وی ابراز میکند که اگر عشق محبوبش او را به دیوانگی بکشاند، خوشحال است که از قید و بندهای دنیوی رهایی یافته. احساساتش تا حدی عمیق است که یاد و خاطرهٔ خردمندیاش را فراموش کرده و به دنبال کامیابی از عشق و زیبایی محبوبش است. اما در این تلاش، به نتایج ناامیدکنندهای میرسد و امنیت دلش را از دست میدهد. در نهایت، غم عشق محبوبش بر دلش چیره شده و او را در حالت پذیرش تقدیر میگذارد.
هوش مصنوعی: اگر عشق تو دلم را پر کند، به راستی از همه قید و بندها رها میشوم.
هوش مصنوعی: چهره زیبای او دل مرا از آرامش گرفته است، و از زمین فریاد من به آسمان میرسد.
هوش مصنوعی: دل من پر از درد و اندوه است و این غمانگیزی را به شدت احساس میکنم. اشکهایم به قدری فراوان هستند که میتوانند هر بنای خوشی را که در وجودم ساختهام، ویران کنند.
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق به لیلی، مانند مجنون شدهام، به طوری که عقل و خردم تمام عمر از یادم رفته است.
هوش مصنوعی: به خضر (نماد زندگی و بقا) برای همه موجودات زنده آرزوی خوشبختی دارم و من هم به تو که لب و دهانی شیرین داری، لطف میکنم.
هوش مصنوعی: من امیدوار بودم که با کمک مقام و موقعیت تو به سعادت و موفقیت برسم، اما به خاطر این آرزوی بیهوده، به دردسر افتادم و به ناامیدی رسیدم.
هوش مصنوعی: من امید داشتم که با نوشیدن از جام تو به کامی برسم، اما در چند قدمی این کار، دین و دل خود را از دست دادم.
هوش مصنوعی: میخواستم که برگی از زیبایی تو بکنم و بر زمین بیندازم، اما آن شاخه چون شمشیر بر من فرود آمد.
هوش مصنوعی: من از دل ویران خود رخت بستم و به خرابات رفتم تا اینکه زیباییهای تو بتواند زندگی جدیدی به من بدهد.
هوش مصنوعی: غیر از درد عشق تو هیچ چیزی در دل من باقی نمانده است. به همین خاطر من از سرنوشت خود راضی و شادمان هستم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم
کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم
سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق
لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم
پدر و مادر من بنده نبودند تو را
[...]
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم آن روز که جان میرود اندر طلبت
[...]
نرسیدهست به گوش تو مگر فریادم
ورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم
در همه شهر چو روی تو ندیدم رویی
که بر او فتنه شوی تا بستاند دادم
طاقت آمدنم نیست مگر خاک شوم
[...]
به فلک می رسد از فرقتِ تو فریادم
تا نگویی که من از بندِ غمت آزادم
بی تو بر رویِ همه خلقِ جهان بستم در
لیکن از دیده بسی خونِ جگر بگشادم
دل تو داری و هنوزم طمعِ وصلی هست
[...]
ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم
خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟
پس ازین پیش من از جور مکن یاد، که من
تا غلام تو شدم زین دگران آزادم
چند پرسی تو که: از عشق منت حاصل چیست؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.