حکایت شمارهٔ ۱۲
از تاج الاسلام ابوسعد بن محمد السمعانی شنودم در مجلس بر در مشهد شیخ قدس اللّه روحه العزیز کی گفت: من با پدر بهم به حج بودیم، چون از مناسک حج فارغ شدیم پدرم گفت تا شیخ عبدالملک طبری را زیارت کنیم و او از بزرگان مشایخ عصر بوده است و او را کرامات مشهورست، چنانک خواجه بوالفتوح غضایری حکایت گفت کی از یکی از بزرگان متصوفه شنیدم کی گفت روزی در مسجد حرام نشسته بودم پیش شیخ عبدالملک طبری، شخصی از در مسجد درآمد بر هیئت آدمی و لکن نه چون آدمیان، شیخ عبدالملک را گفت: الغدانمر الی سالار؟ شیخ عبدالملک گفت: نعم، آن شخص برفت. درویشی حاضر بود گفت ای شیخ بحرمت مصطفی صلی اللّه علیه و سلم کی بگویی کی این چه کس بود و چه گفت. شیخ عبدالملک گفت خضر بود علیه السلام، گفت فردا میآیی تا به مدینه شویم؟ گفتم آیم و ازین چنین کرامات او را بسیارست. تاج الاسلام گفت بهم بخانقاه مکه شدیم به طلب او، گفتند او نماز کرده است و به مسجد عایشه رضی اللّه عنها شده است راه میقات و عمره نیکو میکند کی آنجا سنگها درشت و ناخوش است، نرم میکند تا پای حاجیان مجروح نگردد. او را آنجا باید طلب کرد. آنجا رفتم و از دور بیستادم و او رادیدم مرقعی پوشیده و میان دربسته و بر سنگی نشسته و سنگی دیگر بمیتین خردمیکرد. چون سنگ تمام بشکست روی سوی ما آورد سلام گفت، او جواب داد و گفت نزدیکتر آیید، فراتر شدیم، پدرم گفت من از خراسانم از شهر مرو پسر مظفر سمعانی. گفت میدانم، پس گفت به حج آمدۀ؟ پدرم گفت آری گفت بمیهنه نرسیدۀ؟ گفت رسیدهام گفت زیارت شیخ بوسعید بکردهٔی؟ گفت کردهام. گفت پس اینجا چه میکنی و این راه دراز بچه کار آمدۀ؟ این بگفت و بکار خویش مشغول گشت و ما خدمت کردیم و بازگشتیم. پس تاج الاسلام گفت از آن وقت باز که من این سخن بشنودم بر خویشتن فریضه کردهام هر سالی که مردمان به حج روند من به زیارت شیخ اینجا آیم.
و باسنادی دیگر همین حکایت از ناصح الدین بومحمد پسرعم خویش شنودم که او گفت با رئیس میهنه بسرخس رفته بودم، رئیس میهنه گفت تا بسلام خواجه امام کبیر بخاری شویم، و او امامی بود کی او را امیر اجل از بخارا به تدریس مدرسۀ خویش آورده بود به سرخس، چون درشدیم و مرا تعریف کردند کی فرزند شیخ بوسعید بوالخیرست او دیگر بار برخاست و مرا در بر گرفت و گفت من در جوانی در مرو بودم پیش خواجه امام محمد سمعانی و بر وی فقه تعلیق میکردم، او را سفر قبله درافتاد و مرا بمعیدی سپرد و برفت. چون باز آمد مرا میبایست که آنچ در غیبت او تعلیق کرده بودم بروی خوانم، یک روز به نزدیک او رفتم تنی دو از بزرگان ایمۀ مرو پیش او نشسته بودند و با وی حدیث میکردند، خواجه امام سمعانی حکایت حج خویش میگفت، پس گفت چون به مکه رسیدم خواستم کی عبدالملک طبری را زیارت کنم و این حکایت همچنین کی نوشته شد بگفت.



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این حکایت، تاج الاسلام ابوسعد بن محمد السمعانی از سفر حج خود و دیدارش با شیخ عبدالملک طبری صحبت میکند. او در این سفر به نقل از پدرش میگوید که شیخ عبدالملک دارای کرامات و مقام بلندی است و در مسجد حرام با شخصی مواجه میشود که او را خضر علیه السلام میشناسد. بعد از آن، تاج الاسلام و پدرش به زیارت شیخ میروند و شیخ عبدالملک به آنها خوشامد میگوید و از شرایط سفر حج صحبت میکند. همچنین، او تصمیم میگیرد هر ساله به زیارت شیخ برود. حکایت همچنین به یادداشتهای ناصح الدین بومحمد اشاره دارد که او نیز تجربهاش از دیدار با شیخ عبدالملک را بیان میکند.
هوش مصنوعی: تاج الاسلام ابوسعد بن محمد السمعانی داستانی را روایت میکند که در جلسهای در مشهد شیخ قدس الله روحش در مورد سفرش به حج با پدرش بیان کرده است. پس از اتمام مناسک حج، پدرش پیشنهاد میدهد که به دیدن شیخ عبدالملک طبری بروند، که از بزرگان صوفیانه آن زمان بوده و کرامات مشهوری دارد. او به یاد میآورد که یکی از بزرگان صوفی، روزی در مسجد حرام نشسته بود و شیخ عبدالملک را مشاهده کرد که شخصی غیرمعمول به نزد او آمد و با او صحبت کرد. شیخ بعداً توضیح میدهد که آن شخص خضر علیهالسلام بوده و برای روز بعد با او قرار گذاشته بوده است. تاج الاسلام میگوید که آنها به خانقاه مکه رفتند و متوجه شدند که شیخ عبدالملک در مسجد عایشه نماز خوانده و به دعا برای حاجیان مشغول است. آنها به آنجا میروند و او را مییابند که در حال خرد کردن سنگهاست تا راه را برای حاجیان هموار کند. شیخ با پدرش صحبت میکند و از او میپرسد که چرا در اینجا و با چه هدفی آمدهاند. بعد از آنکه پدرش گفت که از مرو به حج آمدهاند و زیارت شیخ بوسعید را انجام دادهاند، شیخ به کار خود ادامه میدهد و تاج الاسلام پس از این تجربه تصمیم میگیرد که هر ساله در زمان حج به زیارت شیخ برود.
هوش مصنوعی: من از ناصح الدین بومحمد، پسرعم خود، شنیدم که گفت به همراه رئیس میهنه به سرخس رفته بود. رئیس میهنه گفت که به دیدن خواجه امام کبیر بخاری برویم، که او از سوی امیر اجل بخارا به تدریس در مدرسهاش در سرخس آورده شده بود. وقتی وارد شدیم و مرا معرفی کردند که فرزند شیخ بوسعید بوالخیر هستم، او دوباره بلند شد و مرا در آغوش گرفت و گفت که در جوانی در مرو پیش خواجه امام محمد سمعانی بودم و در آنجا فقه میآموختم. یک روز که خواجه سفر حج رفته بود، مرا به کسی سپرد و رفت. وقتی بازگشت، باید آنچه را که در غیاب او یاد گرفته بودم برایش میخواندم. یک روز به دیدنش رفتم و دو نفر از بزرگان مرو پیش او نشسته و با او صحبت میکردند. خواجه امام سمعانی در حال تعریف کردن داستان حج خود بود و گفت: «وقتی به مکه رسیدم، خواستم عبدالملک طبری را ملاقات کنم و این داستان نیز به همین شکل ادامه پیدا کرد.»
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.