محمد بن منور
»
اسرار التوحید
»
باب دوم - در وسط حالت شیخ
»
فصل اول - حکایات کرامات شیخ
»
حکایت شمارهٔ ۸۳
خواجه علیک گفت که در نشابور بودم، مرا هوای شیخ پدید آمد، در یک شبانه روز بمیهنه آمدم خواستم که غسلی کنم همچنان به پای افزار پیش شیخ آمدم. شیخ در دکان مشهد نشسته بود، گفت کرسی بیارید تا پای افزار اینجا بیرون کند. شیخ گفت آن را بیارید. پای افزار بخدمت شیخ بردند، شیخ بوس برداد و پای تا به بستد و بروی مالید و گفت بزرگ باشد هرک برای این حدیث یک قدم بردارد. آنگه گفت تا نپنداری کی تو آمدۀ ما ترا آوردیم.


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: خواجه علیک داستانی را روایت میکند که در نشابور به شیخ علاقهمند شده و در یک روز به ملاقات او میشتابد. او که قصد دارد غسلی کند، به پای افزار خود توجه کرده و به نزد شیخ میرود. شیخ با محبت به او میگوید که پای افزارش را بیاورند و آن را میبوسد و سپس بر روی پاهای خواجه میمالد. در این لحظه، شیخ به او پیامی میدهد که مهم است فرد به خاطر این حدیث هر اقدامی انجام دهد و یادآوری میکند که سفر او به سمت شیخ به دلیل محبت و ارتباط با او بوده است.
هوش مصنوعی: خواجه علیک گفت که در نشابور بوده و احساس کرده که باید به سراغ شیخ برود. در یک روز، به محل شیخ آمد و تصمیم گرفت که غسل کند. به سمت شیخ رفت و او در دکان مشهد نشسته بود. شیخ از او خواست تا یک صندلی بیاورند تا پایش را بیرون بیاورد. وقتی پای افزار را به شیخ آوردند، او آن را بوسید و به پای خود مالید و گفت که هر کسی باید تلاش کند و یک قدم در این مسیر بردارد. سپس به او گفت که نپندارد که او به تنهایی به پیش او آمده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.