گنجور

 
مجذوب تبریزی

به یاد روی توام سال و ماه می‌گذرد

بیا که فرصت عمر نگاه می‌گذرد

فروغ حسن تو را صبح و شام یکسانست

همیشه ناز تو بر مهر و ماه می‌گذرد

به گوش دار که چشم از برای دیدارست

به هوش باش که عمر نگاه می‌گذرد

چراغ دیده دل را سحر مکن خاموش

که وقت گریه و هنگام آه می‌گذرد

ز روی آیینه روشن‌تر است بر عالم

که حکم آه تو بر صبح‌گاه می‌گذرد

کسی نشسته به جایی نمی‌رسد برخیز

که هر قدم به تو صد خضر راه می‌گذرد

شکفته باش که دشوار و سهل این منزل

اگر گداست اگر پادشاه می‌گذرد

گدای میکده را آرزوی افسر نیست

ز سر گذشته یقین از کلاه می‌گذرد

تو را گمان که گذرگاه عمر بر تنگ است

ز هر کنار شهی با سپاه می‌گذرد

خزینه ها ز شهان خورده است این کف خاک

فتاده کیست که حکمش ز شاه می‌گذرد

به قطره‌ای شده خرسند گوهر از دریا

قناعت است که نازش به شاه می‌گذرد

چه شد گناه تو مجذوب از شماره گذشت

یقین که لطف خدا از گناه می‌گذرد

 
 
نسکبان اندروید
سلیم تهرانی

دو روز عمر که خواه و نخواه می گذرد

چنان که می بری آن را به راه، می گذرد

هزار تفرقه از گریه در دل است مرا

چو آن دهی که از آنجا سپاه می گذرد

دوند سوی خیابان به دیدنش گل ها

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه