گنجور

 
مجذوب تبریزی

دو عالم دو چشم است حیران تو

کجا فکر ما و کجا شأن تو

به انداز یک مد کلک تو شد

ازل تا ابد آفرین‌خوان تو

فضای تو بست این نه اورنگ را

ز یکدانه فیروزهٔ کان تو

کف پیش‌خوردیست از خرمنی

کران تا کران خوان احسان تو

فلک را که هر روز گل‌ها شکفت

بود غنچه‌ای از گلستان تو

زمانی که این غنچه هم وا شود

چه گل‌ها بچینند مستان تو

عیانی چنان از هزاران نقاب

که هر ذره شد والهٔ آن تو

برون از مکان همچو جان در دلی

همان دل که جان کرد قربان تو

دری را که یاد تو بر دل گشود

گشاده است تا باغ رضوان تو

چه باک است از تشنگی خاک را

ز بحر کرم خواست باران تو

پی موج دریای رحمت بس است

نسیم مناجات پاکان تو

حیات ابد تا دم تیغ اوست

که را تا رسد آب حیوان تو

زیاد است و بیجا و حک‌کردنی

سر نقطه بی‌خط فرمان تو

دو چشمند و یک نور در راه راست

وصی بلافصل و قرآن تو

کرم کن به مجذوب خود یا علی

به قنبر بگو جان او جان تو

 
 
نسکبان اندروید
عثمان مختاری

نه زین کشتن ایوان شود زآن تو

که نفرین بد باد بر جان تو

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه