گنجور

 
مجذوب تبریزی

روز عید است روی مهوش تو

شب قدر است زلف دلکش تو

کار من آن نگاه اول ساخت

آه از آن تیر روی ترکش تو

از جمال تو روشن است که شمع

سوخت پروانه را به آتش تو

منکر سلسبیل و کوثر نیست

جرعه‌نوش شراب بی‌غش تو

شاخ طوبی کشیده قدر بهشت

به تماشای سرو سرکش تو

خیره دارد نظارهٔ خود را

آفتاب از قبای زرکش تو

شاه را هست شوق پابوست

به سر طره مشوّش تو

در ره شوق بال و پر بخشد

صید دل را خدنگ پرکش تو

باده بی‌خمار خون دل است

مرحبا عاشق بلاکش تو

عافیت‌هاست در جفا مجذوب

ای خوشا خاطر مشوّش تو

 
 
نسکبان اندروید