گنجور

 
مجذوب تبریزی

شده در شیشه ما بی‌تو می ناب گره

مفکن این همه بر خاطر احباب گره

روزگاریست که بی‌عارض ماهت شده است

در دل روزن ما حسرت مهتاب گره

گر به مسجد گذری حسرت ابروی کجت

همچو قندیل شود در دل محراب گره

دوش از آن باده که پیمود به احباب لبت

در گلو شد نفس خصم تو چون آب گره

به شکرخنده اگر لب نگشایی در باغ

خون حسرت نشود در دل عنّاب گره

منم آن صید که چون رشته مرجان شب و روز

شده خون در رگم از دهشت قصّاب گره

آرزو از دل افسرده به زودی نرود

دیرتر وا شود از رشته بی‌تاب گره

بی‌تپیدن دل خون گشته ما وا نشود

خود به خود وا شود از قطره سیماب گره

همچو دریا دل ما ساخته با تلخی کام

تا چو گوهر نشود در نظرش آب گره

بر رخ دولت بیدار نظر کی فکنی

شده در چشم تو چون مردمک خواب گره

فارغ از گریه چو مجذوب به هر فصل مباش

تا گشایند ز کار تو به هر باب گره

 
 
نسکبان اندروید
فیاض لاهیجی

گریه از بیم تو شد در دل بی‌تاب گره

بر سر هر مژه‌ام قطرة سیماب گره

احتیاط سر زلف تو بنازم که زَدَست

دل بی‌تاب مرا بر سر هر تاب گره

بس که در خوابگه عیش به خود می‌پیچم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه