گنجور

 
مجذوب تبریزی

من از آن کلاهِ همّت که به طرْف بر شکستم

چه طلسم آرزوها که به یکدگر شکستم

نه به درد سر اسیرم نه چین جبههٔ مال

که خمار شام غم را ز می سحر شکستم

بشکست شیشه ما دل خصم گو ننازد

که من این شکستنی را ز تو پیش‌تر شکستم

چه به قوّت ضعیفی چه به زور ناتوانی

دل دشمنان خود را نه به زور و زر، شکستم

گل لاله‌زار چشمم ز هوا نگشته رنگین

سر خار های غم را همه در جگر شکستم

دل خویش را ندانم دل توست یا که آهن

ز غم تو بس که در دل سر نیشتر شکستم

به شکستگی دلم را همه جا شکسته زلفت

چه عجب اگر گشادی بدهد به هر شکستم

به پناه آستانی شده‌ام چو نوح و آدم

که در آن سفینه هرگز ندهد خطر شکستم

همه جا گشاده درها به رخم دعای مجذوب

به شماره طلسمی که در این سفر شکستم

 
 
نسکبان اندروید