گنجور

 
مجذوب تبریزی

قدح زمرد و می لعل و دست ساقی‌سیم

خزینه‌ای به کف آورده‌ام به یک تسلیم

نهان به سینه درخشنده‌گوهری دارم

که نام آن نه زر و نه درّ است و نه لعل و نه سیم

خزینه‌های دگر دارم و نمیگویم

که پیر میکده‌ام داده این چنین تعلیم

هزار شُکر که کارم به مدعای دلست

شراب بی‌غش و من مست و می‌فروش کریم

به جای خون دل و آب چشم و نالهٔ زار

نشسته روی به رویم شراب و یار و ندیم

به هر دو زلف تو دانسته می‌کنم بازی

که تا ز غصه دل مدعی شود به دو نیم

ز دام زلف دلم را دگر رهایی نیست

به حیرتم که خلاصی چگونه یافت نسیم

خمی که داشت فلاطون بجز خیال چه داشت

کسی که پی به خم باده برد اوست حکیم

نظر به سوی کرم به که دل بفکر عذاب

امیدوار باده و غصه خورد صاحب بیم

رضای دوست اگر جان طلب کند مجذوب

بگو به چشم و بکن سجده و بشو تسلیم

 
 
نسکبان اندروید
عسجدی

کسی که او کند از کان که به میتین سیم

مکن بر او بر بخشایش و مباش رحیم

ازرقی هروی

بر آن صحیفة سیمین مسای مشک مقیم

که رنگ مشک نماید بر آن صحیفة سیم

مکن ستیزه اگر چند خوبرویان را

ستیزه کردن بیهوده عادتیست قدیم

غرض ز مشک نسیمست ، رنگ نیست غرض

[...]

مسعود سعد سلمان

چو روی چرخ شد از صبح چون صحیفه سیم

ز قصر شاه مرا مژده داد باد نسیم

که عز ملت محمود سیف دولت را

ابوالمظفر سلطان عادل ابراهیم

فزود حشمت و رتبت به دولت عالی

[...]

ابوالفرج رونی

سپهر دولت و دین آفتاب هفت اقلیم

ابوالمظفر شاه مظفر ابراهیم

کشید رایت منصور سوی لوهاور

به طالعی که تولا کند به دو تقدیم

قضا ز هیبت او دیده حال شرع قوی

[...]

وطواط

تویی که دل به تو کردند عاشقان تسلیم

سلیم باشد ، اگر جان بتو دهند ، سلیم

یکی منم، که اگر صد هزار جان بودم

به جان تو که کنم جمله را به تو تسلیم

ز طلعت تو به خورشید داده‌اند فروغ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه