گنجور

 
کوهی

مه ما هست چارده ساله

شد از او شیخ و شاب در ناله

آسمانسوخت ز آتش خورشید

هست در منقل جهان ناله

دل ز خال وصال او برداشت

محنت و درد عشق را ژاله

تا رسیدم بوصل آن مه دوش

بود خورشید و چرخ در ناله

کوهیا در سرای آن گل روی

آمد از سنگ و خاک او لاله

 
 
نسکبان اندروید
سوزنی سمرقندی

سعد ملک ای وزیر دریا دل

کف راد تو ابر پر ژاله

روید از ژاله کف رادت

پر رخ سائلان تو لاله

بهر گاوی خجندی رواق

[...]

عین‌القضات همدانی

چون در آمد وصال را حاله

محو شد گفت و گوی دلاله

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه