گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

دل ز روی تو دور نتوان کرد

با رخت یاد حور نتوان کرد

جور تو در رخ تو نتوان گفت

گله اندر حضور نتوان کرد

چشم بد دور از چنان رویی

که از او چشم دور نتوان کرد

همچنان ساده خوشتر است لبت

کان شکر را به زور نتوان کرد

به زبانی که یابم از چو تویی

خویش را در غرور نتوان کرد

گه بگریم، گهی غزل خوانم

دل بدین ها صبور نتوان کرد

بخت باید نه زیرکی که به جهد

ماتم خویش سور نتوان کرد

سوخت چون شمع جانم و زین شمع

کار خسرو به نور نتوان کرد

 
 
نسکبان اندروید
اوحدی مراغه‌ای

صفت از ذات دور نتوان کرد

شرح این جز به نور نتوان کرد

واقف لاهوری

بر در یار شور نتوان کرد

جای زاریست زور نتوان کرد

باید از خود خدای را جستن

راه نزدیک دور نتوان کرد

آن پری طبع نازکی دارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه