دمید صبح مبارک طلوع، ساقی، خیز
به دلخوشی می صافی به جام روشن ریز
شراب و شاهد و مطرب به مجلس آر، کنون
که در صبوح نشسته ست صوفی گه خیز
چو رفت توبه ام، ار صاف نیست، درد سیاه
بیار و در کله صوفیانه من ریز
به درد عشق بمیرم، ولی دوا چه کنم؟
ز روی خوب میسر نمی شود پرهیز
ره حجاز بزن، گریه خرابی من!
نشان هجر و بیابان ببر ز راه حجیز
پیاله ام به لب و خون چکان ز دیده من
چه خوش همی خورم آن باده های خون آمیز
بکش مرا ز تن و از فراق باز رهان
که زنده گردم ازین مردن خیال انگیز
مدام جرعه خود ریز بر سر خسرو
ز بعد مردن و بر گور بالشش آویز



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل آغاز روز جدید را با طلوع صبح و شراب و شادی و عشق گرامی میدارد. او از ساقی میخواهد که شراب و معشوق را به مجلس بیاورد و از صوفیان میخواهد که در این لحظات شاداب به توبه خود بیندیشند. شاعر ابراز میکند که اگرچه به عشق خود درد میکشد، نمیتواند از آن دوری کند و به یاد عشقش گریه میکند. او در نهایت خواهان رهایی از درد فراق و زنده شدن از این مرگ خیالیست و از خسرو میخواهد تا پیالهای دیگر به او بدهد.
هوش مصنوعی: صبح خوش و مبارکی فرا رسیده است. ای ساقی، برخیز و برای دلخوشی، شراب صاف را در لیوان روشن بریز.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به لذتهای زندگی دارد و به دعوت از شراب، معشوق و موسیقی در مجلس میپردازد. این دعوت برای زمانی است که دیگر کسی که معمولاً در جستجوی معنویات است، حالا در حال لذت بردن از زندگی و منعطف به شادیهاست. به نوعی، این شعر تأکید میکند بر اینکه در لحظاتی که فرصت شادی و خوشگذرانی فراهم است، باید از آن بهره برد.
هوش مصنوعی: وقتی توبهام از بین رفت، اگرچه حال من خوب نیست، بیفزا به سر و سامان نداشتهام، درد و سختی را به من بده و در وجود روحانیام بریز.
هوش مصنوعی: من برای عشق از دردهایم میمیرم، اما چه راهی برای درمان آن دارم؟ نمیتوانم از نگاه زیبای تو دوری کنم.
هوش مصنوعی: به راه حجاز برو و نشان غم و خرابی من را ببین! آثار جدایی و بیاباننشینی را از مسیر حجاز برسان.
هوش مصنوعی: پیالهای در دست دارم و اشک از چشمانم جاری است. چه لذتبخش است که آن شرابهای خونین را مینوشم.
هوش مصنوعی: مرا از این جسم رها کن و از درد جدایی آزادم کن، زیرا از این نوع مردن که فقط یک خیال است، زندگی پیدا میکنم.
هوش مصنوعی: همیشه نوشیدنی خود را بر سر پادشاه بریزید، بعد از مرگ او، و بالشتش را بر سر قبرش آویزان کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
همی برآیم با آن که برنیاید خلق
و برنیایم با روزگار خورده کریز
چو فضل میرابوالفضل بر همه ملکان
چو فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز
نبود با او هرگز مرا، مراد دو چیز
یکی ز عمر نشاط و یکی ز شادی نیز
مرا ز رفتن معشوق دیده لؤلؤ ریز
ورا ز آمدن شب سپهر لؤلؤ ساز
چهار چیز همی خواهم از خدای ترا
بگویم ار تو بگویی که آن چهار چه چیز
به پات اندر خار و به دستت اندر مار
به ریشت اندر هار و به سبلت اندر تیز
زمن به قهر جدا کرد روزگار سه چیز
چنان سه چیز که مانند آن ندانم نیز
یکی لباس جوانی دوم امید و امل
سیم حلاوت دیدار دوستان عزیز
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.