گنجور

 
کمال خجندی

ای غمت یار بی نوایی ها

با من از دیرش آشنایی ها

از چراغ رخت به خانه چشم

در شب تیره روشنایی ها

گفت پای از رهت گریزانم

تا به کی این گریز پایی ها

سگ کویت به من نمود رقیب

بودش این هم ز خود نمایی ها

مفلسانیم مست و باده طلب

می کنیم از لبت گدایی ها

نه سمرقندئی نه زاهد چیست

خنکی ها و پارسایی ها

پاکبازی بشوی دست کمال

به می روشن از دغائی ها

 
 
نقالی نو: شاهنامهٔ انگلیسی
اوحدی مراغه‌ای

آنکه دید این گریز پاییها

شد جداییش ازین جداییها

واقف لاهوری

داغ گردیدم از جدایی‌ها

چیدم این گل ز آشنایی‌ها

غرق خون گشتم از جدایی‌ها

نبرم نام آشنایی‌ها

چون نگین سرنوشت من شد محو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه