تا به روی از دیده اشک لالهگون میآیدم
دم به دم از گریهٔ خود بوی خون میآیدم
گوییا مسکین دلم در قید زنجیر بلاست
کز سرِ زلف تو فریاد جنون میآیدم
ای رفیقان کسوت زاهد نه بر قدّ من است
بر قد رندی لباس فقر چون میآیدم
ناسزا تا گفت با من از درون جان رقیب
کافرم گر هرگز از خاطر برون میآیدم
با خیالی زلف را در پاکشان منمای بیش
فتنهها بر سر چو زاین بخت نگون میآیدم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و اندوهی عمیق ناشی از عشق و جدایی سخن میگوید. چشمان معشوق او را به گریه میاندازد و این اشکها به خون تبدیل میشود. او احساس میکند که دلش در زنجیر بلا گرفتار شده و از عشق معشوقش فریادهای جنونآمیز برمیآید. شاعر همچنین به تفاوت خود با زاهدان اشاره میکند و میگوید که لباس فقر برای او مناسبتر است. در نهایت، او به سرنوشت شوم خود و فتنههایی که از عشق حاصل میشود، اعتراف میکند.
هوش مصنوعی: هر زمان که به چشمان او نگاه میکردم، اشکهایم مانند گلهای لاله میشد. مدام از گریهام بوی خون به مشام میرسید.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد دل بیچارهام در بند مشکلات و سختیهاست و از زیر موهای تو صداهایی از جنون و دیوانگی به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: ای دوستان، لباس زهد و پارسایی به اندازه قدّ من نیست؛ اما وقتی که در لباس فقر و تنگدستی میآیم، به اندازه قدّ رند است.
هوش مصنوعی: وقتی که رقیب با من بیمحبت سخن گفت، از عمق جانم به او ناسزا گفتم. اگر حتی یک لحظه هم این سخنان از یادم میرفت، گویی کافر شدهام.
هوش مصنوعی: با خیال بافی به زلف معشوقم کاری نداشته باش، چون در این موقع گرفتار مشکلات و فتنهها هستم و به خاطر بخت بدی که دارم در حال حاضر به دردسر افتادهام.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.