در ساغر زر لعل بدخشان داری
یا جوهر جان در گهر کان داری
آن خون سیا و شست یانی سرخاب
در دور تو آب شد ز میدان داری
|
|
غیرفعال و فعال کردن دوبارهٔ حالت چسبانی نوار ابزار به بالای صفحات |
|
|
راهنمای نوار ابزار |
|
|
پیشخان کاربر |
|
|
اشعار و ابیات نشانشدهٔ کاربر |
|
|
اعلانهای کاربر |
|
|
ادامهٔ مطالعه (تاریخچه) |
|
|
خروج از حساب کاربری گنجور |
|
|
لغزش به پایین صفحه |
|
|
لغزش به بالای صفحه |
|
|
لغزش به بخش اطلاعات شعر |
|
|
فعال یا غیرفعال کردن لغزش خودکار به خط مرتبط با محل فعلی خوانش |
|
|
فعال یا غیرفعال کردن شمارهگذاری خطوط |
|
|
کپی نشانی شعر جاری در گنجور |
|
|
کپی متن شعر جاری در گنجور |
|
|
همرسانی متن شعر جاری در گنجور |
|
|
نشان کردن شعر جاری |
|
|
ویرایش شعر جاری |
|
|
ویرایش خلاصه یا برگردان نثر سادهٔ ابیات شعر جاری |
|
|
شعر یا بخش قبلی |
|
|
شعر یا بخش بعدی |
در ساغر زر لعل بدخشان داری
یا جوهر جان در گهر کان داری
آن خون سیا و شست یانی سرخاب
در دور تو آب شد ز میدان داری



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این رباعی به زیبایی و ارزشمندی یک جام یا ساغر زرین اشاره میکند که دارای لعل بدخشان است و این نشاندهندهٔ ثروت و جواهرات گرانبهاست. او همچنین به زیبایی و تاثیرگذاری یک گوهر اشاره میکند که میتواند نشانهای از عشق و جذابیت باشد. در نهایت، شعر به نمادین شدن خون و رنگ سرخ اشاره دارد که به طور متافوریک دور یک نفر میچرخد و نشاندهندهٔ محبت و احساسات عمیق است.
هوش مصنوعی: آیا در جام طلا، سنگ قیمتی سرخ بدخشان را داری یا این که جانت را در گوهر معدن داری؟
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف وضعیت خاصی اشاره دارد که در آن، خون و تلاشهای گذشته به خاطر عشق یا زیبایی معشوق به فراموشی سپرده شده است. وقتی که انسان در کنار محبوب خود قرار میگیرد، تمام غمها و ناراحتیها به فراموشی سپرده میشود و زندگی به حالت تازهای در میآید. این احساس، نشانهای از قدرت عشق و تأثیر آن بر زندگی انسان است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شهری همه بنده و رهیگان داری
عالم همه پر ز آشنایان داری
من خود چه کسم چه آید از خدمت من
تو سوخته در جهان فراوان داری
شهری همه بنده و رهیکان داری
عالم همه پر ز آشنایان داری
من خود چه کسم چه آید از خدمت من
تو سوخته در جهان فراوان داری
ای شب تو طریقِ زلفِ جانان داری
یعنی نتوان گفت که پایان داری
ای صبح مرا جان به لب آمد امشب
آخر نَفَسی بزن اگر جان داری
ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری
ابروی کمان و تیر مژگان داری
خورشید جبین و چهرهٔ همچون ماه
می گون لبی و چشم چو مستان داری
تا چند مرا بی سر و سامان داری
چون زلف خودم حال پریشان داری
چون مشکل ما پیش تو سخت آسانست
زان روی بتا درد من آسان داری
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.