گنجور

 
خواجوی کرمانی

جان برافشان اگرت صحبت جانان باید

خون دل نوش اگرت آرزوی جان باید

برو و مملکت کفر مسخّر گردان

گر ترا تختگه عالم ایمان باید

در پی خضر شو و روی متاب از ظلمات

اگرت شربتی از چشمهٔ حیوان باید

هرکه را دست دهد وصل پری رخساران

دیو باشد اگرش ملک سلیمان باید

تا پریشان بود آن زلف سیه جمعی را

جای دل در خم آن زلف پریشان باید

سرمهٔ دیده ز خاک ره دربان سازد

هرکه را صحن سراپردهٔ سلطان باید

حکم و حکمت به که دادند درین ره خواجو

بگذر از حکم اگرت حکمت یونان باید

 
 
نسکبان اندروید
فروغی بسطامی

جان سپاری به ره غمزهٔ جانان باید

تیرباران قضا را سپر از جان باید

بگذر از هر دو جهان گر سر وحدت داری

دامن کفر رها کن گرت ایمان باید

از پریشانی اگر جمع نگردد غم نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه