به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست
سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست
برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت
درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست
مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد
مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست
فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد
تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست
مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست
به امید این حدیث چگونه توان نشست


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تجربه عشق و تأثیر عمیق آن بر روح و جان خود میپردازد. او بیان میکند که عشق به قدری قوی است که حتی جان را در تسلط خود میگیرد و در میانهی دل نشسته است. از طرفی، درد و رنج ناشی از عشق به صورت تیغی بر ذهن او تأثیر میگذارد و او در تلاش است تا با صبر و تحمل با این اوضاع کنار بیاید. شاعر از بلای عشق شکایت میکند و در عین حال به فریبندگی آن اشاره دارد که او را به امیدهای واهی میکشاند.
هوش مصنوعی: عشق به اوج و مقام بلندی رسید که دیگر تاروپود وجود را به تسخیر خود درآورد. عشق به گونهای آرامش و قرار را در دل ایجاد کرد که خود عشق نیز در مرکز این احساس قرار گرفت.
هوش مصنوعی: سپاه عشق به میدان دل حمله کرد و از آنجا، تصویر دوست به درون جانم راه یافت و در آنجا جا گرفت.
هوش مصنوعی: صبر من به پایان رسید و تیزتر از همیشه شد، به گونهای که زنگار بر روی آن نشسته و تنها رنگ بخت و اقبال را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: آه از درد عشق که به جانم نفوذ کرده است. تو گفتی که این احساس مانند تیرکی است که در پارچه لطیف فرورفته است.
هوش مصنوعی: مرا روزی فریب داد که خاقانی آن روزگار مانند من بود. به امید این گفته چگونه میتوان بیحرکت ماند؟
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.