در این عهد از وفا بوئی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
جهان دست جفا بگشاد آوخ
وفا را زورِ بازویی نمانده است
چه آتش سوخت بستان وفا را
که از خشک و ترش بویی نمانده است
فلک جائی به موی آویخت جانم
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
به که نالم که اندر نسل آدم
بدیدم آدمیخویی نمانده است
نظر بردار خاقانی ز دونان
جگر میخور که دلجویی نمانده است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به اندوه و پژمردگی عهد وفا اشاره میکند و میگوید که در این دوران چیزی از وفا و صداقت باقی نمانده است. او از جفاهای روزگار و آتش سوزندهای صحبت میکند که بستان وفا را ویران کرده و دیگر نشانی از آن نمیتوان یافت. شاعر به ناباوری و تلخی انسانها اشاره میکند و میگوید که در نسل آدم، اخلاق نیکو و خوی انسانی کمرنگ شده است. در پایان، خاقانی از سرنوشت نگران است و به عدم دلجویی و محبت در جامعه معاصر خود اشاره میکند.
هوش مصنوعی: در این زمان، دیگر نشانهای از وفاداری باقی نمانده و در جهان، هیچ دوستی که از همدیگر آشنا باشند، وجود ندارد.
هوش مصنوعی: دنیا به ما سختیها و ظلمهای زیادی نشان داده و افسوس که دیگر قدرتی برای وفا و وفاداری باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: درختان وفا به شدت آسیب دیدهاند و دیگر هیچ نشانهای از زندگی در آنها باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: 天地 به موهایی که آویزان شده، جانم وابسته است و از آنجا تا زمانی که زندگیام به پایان برسد، هیچ مویی باقی نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: چه کسی را صدا بزنم؟ در این نسل آدم، دیگر نشانی از انسانیت و خوبی نمانده است.
هوش مصنوعی: به خاقانی نگاه کن و از افراد پست دوری کن؛ زیرا هیچ دلجویی و تسلی وجود ندارد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.