مرا غم تو به خَمّارخانه باز آورد
ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد
دل مرا که دو اسبه ز غم گریخته بود
هوای تو به سر تازیانه باز آورد
کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب
نهنگ عشق تواَم در میانه باز آورد
میانهٔ صف مردان بُدم چو گوهر، تیغ
چو نقطهای ز رَهَم بر کرانه باز آورد
خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من
خدنگ چون به نشان، از نشانه باز آورد
دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر
نکرده پای گلآلود شانه باز آورد
شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل
بیار، کآتش عشقت زبانه باز آورد
عنان عمر شد از کف، رکابِ مَی به کف آر
که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد
تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور
که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد
هزار کوه و بیابان برید خاقانی
سلامتش به سلامت به خانه باز آورد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر با بیان غم و عشق خود، به زوایای مختلف این احساسات پرداخته است. او از آثار عشق معشوق و تأثیر آن بر زندگیاش سخن میگوید و احساس میکند که عشقش او را از هر جایی به کانون غم و یاد معشوق میآورد. عشق به مانند نهنگ، او را در دریای فتنه غرق کرده و او را به یاد دل شکستگی و زیبا بودن معشوق میاندازد. شاعر به یادگیری و دلباختگی خود اشاره کرده و به دنبال راهی برای احیا و وصال دوباره با معشوق است. در پایان، او از دشواریهای سفر و دوری به خانه و سلامت برگشتن از آنهمه فراق و رنج گفته و بر لزوم بازگشت به معشوق تأکید میکند.
غم و اندوه تو مرا دوباره میخانه آورد. مرا از راه کعبه و راه حق، به کوی می فروشان و راه ناحق آورد.
دل من که از غم و اندوه تو شتابان فرار کرده بود ، شیفتگی و هوای تو من را با زور و ستم و برخلاف میلم دوباره به نزد تو بازگرداند.
من از فتنه که مانند دریایی است ، گریزان بودم و همواره در ساحل آن دریا مانند کف ، پدیدار بودم ولی عشق تو مانند نهنگی مرا بلعید و به میانه دریا بازگرداند.
من مانند نگین روی شمشیر ، در میانه جنگجویان بودم. همچنین مانند میخ روی زِرِه بودم که { عشق تو } من را به گوشه و کناره های آن بازگرداند.
با ناز و کرشمه خود تیری بر دل من زدی و تیر زمانی که به هدف ( دل من ) برخورد کرد، خونی از آن را به نشانه نشستن به هدف ، به نزد تو آورد.
دل من که مانند گِلِ سر ( گِلی که با آن سر با میشستند و خوشبو میکردند ) به موهای تو خدمت میکرد ، قبل اینکه پای را گِل آلود کند ( بیشتر بماند و خدمت کند ) شانه ای که به موهایت کشیدی ، دلم از آنجا بازگرداند.
همه وجودم را هجر و فراق تو بر باد داده است. پس به نزد من بیا که عشق تو همچون آتشی ، زبانه کشیده است و مرا می سوزاند.
عمر من همچون اسبی افسار گسیخته ، دارد میرود . با دستانت شراب بیاور که دل من باز برای توبه شکستن بهانه آورده است.
ای یار! تو عمر گمشده و رفته مرا بوسه ات ، به من بازگردان که روزگار بخت گمشده من را با آمدت به من بازگرداند.
خاقانی هزاران کوه و دشت و بیابان را درنوردید ، تا سرانجام توانست ، به سلامت و تندرستی ، به سلام تو ، ای یار! بیاید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.