گنجور

 
افسر کرمانی

ای سایه سعادت و ای مایه شکیب

ما از تو بی خودیم و هنوزت به ما عتیب

بی خار گل نبوده و بی رنج، مارِ گنج

نی خرّمی است بی غم و نی یار بی رقیب

ساقی به همگنان همه صهبای لعل داد

جز خون دل نبوده از آن می مرا نصیب

وز جان ما نگار دهد بزم را بخور

وز خون ما حبیب کند دست را خضیب

روزم همه شب است و شبم جمله بامداد

زآن موی همچو نافه وز آن روی دلفریب

گور است چشم خاطر صورت پرست محض

سیرت ز صورت تو نبیند، مگر لبیب

با عشق آن نگار، ز افسر مجوی صبر

عشق و صبوری این دو حدیثی است بس عجیب

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب

با صد هزار نزهت و آرایش عجیب

شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان

گیتی بَدیل یافت شباب از پی مشیب

چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد

[...]

شهید بلخی

یک تازیانه خوردی بر جان از آن دو چشمشْ

کز درد او بماندی مانند زرد‌سیب

کی دل به جای داری در پیش چشم او

کو چشمشْ را به غمزه بگرداند از وریب

یا رب بیافریدی رویی بدین مثال

[...]

خواجه عبدالله انصاری

الدار آهلة و انت غریب

اعجب بذلک ان ذالعجیب

کیف السبیل الی الایاب و انت

فی دار المقالة مابرحت غریب

سنایی

فریاد از آن دو چشمک جادوی دلفریب

فریاد از آن دو کافر غازی با نهیب

این همبر دو ترکش دلگیر جان ستان

وان پیش دو شمامهٔ کافور یا دو سیب

بردوش غایه کش او زهره می‌رود

[...]

وطواط

ای از خزاین کرمت خلق را نصیب

در کشف مشکلات جهان رأی تو مصیب

از فیض جود تو همه آفاق را نصاب

وز نور عدل تو همه اسلام را نصیب

عون تو را عیان هدی را شده مجیر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه