گنجور

 
کلیم

نه طُرّه‌ات غم شب‌های تار من دارد

نه چشم مست تو فکر خمار من دارد

ز گریه چشمم چون شد سپید دانستم

که صبحی از پی شب‌های تار من دارد

ز ضبط گریه چو گل عاجز است پنداری

خبر ز گریهٔ بی‌اختیار من دارد

دو چشم کم‌نگهت کاشکی به من می‌داشت

سری که زلف تو با روزگار من دارد

ز داغ کهنه گل تازه‌ام فسرده‌تر است

به روی کار چه آبی بهار من دارد

به مرگ صلح کنم با زمانه تا نفسی‌ست

جهان بر آینهٔ دل غبار من دارد

عجب مدار که آتش به گورم اندازد

همان شرار که سنگ مزار من دارد

درین بهار گل چاک آنچنان بالید

که یک گل است که جیب و کنار من دارد

گل شکایت نشکفته و شکفته کلیم

دل پر آبلهٔ داغدار من دارد

 
 
نسکبان اندروید
سعدی

مگر نسیم سحر بوی یار من دارد

که راحت دل امیدوار من دارد

به پای سرو درافتاده‌اند لاله و گل

مگر شمایل قد نگار من دارد

نشان راه سلامت ز من مپرس که عشق

[...]

سیف فرغانی

بگو بدانکه چون من عشق یار من دارد

که پادشاهی خوبان نگار من دارد

ببوی او بگلستان شدم ندیدم هیچ

بغیرلاله که رنگی زیار من دارد

عجب مدار که برگیردم زپشت زمین

[...]

قدسی مشهدی

ز عقده‌ها که فلک نذر کار من دارد

شکفته‌ام، که غم روزگار من دارد

شود چو محو تماشای یار، داغ شوم

که حیرت آینه را در شمار من دارد

نیافت در چمنم سبزه‌ای که زرد کند

[...]

مشتاق اصفهانی

به جز میی که لب لعل یار من دارد

کدام باده علاج خمار من دارد

به من چه لطف بت میگسار من دارد

که مست خفته و سر در کنار من دارد

روا مدار به خود ناامیدیم که ز تو

[...]

طبیب اصفهانی

کجا کسی غم شبهای تار من دارد

بحز وفا، که سری در کنار من دارد؟

باین خوشم که تو را شرمسار من سازد

تحملی که دل برد بار من دارد

سزای دوستیم بین که هر کجا ستمی است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه