گنجور

 
جویای تبریزی

دلم چو کام هوس زان دو ناب گرفت

دگر به ساقی کوثر که از شراب گرفت

به سیل اشک ندامت کسی که تن در داد

پی عمارت عقبا گلی در آب گرفت

خداگواست که چیزی به خویش نسپارد

محاسبی که تواند زخود حساب گرفت

عرق فشان حجاب از نگاه گرم که شد

دگر که از گل رخسار او گلاب گرفت

توان به راستی از اهل ظلم باج ستاند

خدنگ ما پر پرواز از عقاب گرفت

زند به روی چمن دست روز استغنا

سحر که موج نسیم از رخت نقاب گرفت

فتد چو پرتو خورشید بر گل رویش

گمان کنند خلایق که آفتاب گرفت

هر آنچه یک نفس اندوخت از دلم مژگان

زبحر جویا در قرنها سحاب گرفت

 
 
نسکبان اندروید
حکیم نزاری

از آن سبب دل من ترک خورد و خواب گرفت

که صبح و شام و شب و روز با شراب گرفت

بهانه می کنم آخر شراب باری چیست

که دل ز مشعله ی مهر دوست تاب گرفت

هنوز هیچ ندیدم مرا زمن بستد

[...]

جهان ملک خاتون

دو دیده از رخ چون آفتاب آب گرفت

ترا چو بخت من ای دوست از چه خواب گرفت

چرا تو روی خود از چشم ما بپوشانی

که دیده و که شنیده که مه نقاب گرفت

به لابه گفتم کامم بده از آن لب لعل

[...]

صائب

به ابر اگر چه توان چشم آفتاب گرفت

نمی توان دل بیدار را به خواب گرفت

به آب خضر کجا التفات خواهد کرد؟

چنین که تشنه ما خوی با سراب گرفت

خیال لعل تو از دل کجا رود، هیهات

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
واعظ قزوینی

بهار آمد و، آفاق را سحاب گرفت

ز سایه، چهره ایام آفتاب گرفت

هوا، زمین و زمان را ز گرد کلفت شست

بهار، بهر جنون خوش گلی در آب گرفت

چنان عزیز نگردید غم که از شادی

[...]

فتحعلی‌شاه

رخ چو ماه تو از مشک تر نقاب گرفت

روم به سجده‌ که واجب شد آفتاب گرفت

ز دست حور ننوشد دگر شراب بهشت

کسی که از کف ساقی من شراب گرفت

چگونه دل ندهم بر کسی که بتْواند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه