گنجور

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
امیر معزی

چون ابر کف تو بیند ای خسرو شرق

از تو نکند به جود تا دریا فرق

گردد خجل و شود به آب اندر غرق

از رشک بگرید و برو خندد برق

اوحدی مراغه‌ای

چشم ار چه به خون شد ز غم هجر تو غرق

زین پس همه پیش تو به چشم آیم و فرق

دل نامهٔ شوق تو سپردست به باد

من در پی نامه می‌شتابم چون برق

طالب آملی

آن شمع صباحت که نبی داد بحق

آن باغ صفا را گل خورشید ورق

تا نام رسول برده دیدم که نشست

بر چهره‌اش از فشردهٔ نور عرق

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از طالب آملی
جویای تبریزی

شماعیک آن به بحر مکاری غرق

می‌ریزد شمع بس که با حیله و زرق

یک چشم زدن بیش نباشد روشن

گویی که بود فتیله‌اش از رگ برق

حزین لاهیجی

صوفی که بود اساس کارش بر زرق

ژاژش به دهان، خاک سیاهش بر فرق

خضر ره اوا پای سست، در گام نخست

نوح دگران و خویش تا گردن غرق

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه