ز نعل مرکب تو بر زمین نشان دیدن
خجسته تر که مه نو بر آسمان دیدن
به شب مهی و به روز آفتاب چهره مپوش
که جز به روی تو مشکل بود جهان دیدن
خوش است دل به ملاقات رهروان درت
چه چیز گمشده را به ز کاروان دیدن
ز بس که سینه به ناخن همی کنم ز غمت
توان ز چاک گریبانم استخوان دیدن
به جست و جوی میانش کمر مبند ای دل
که جز خیال محال است ازان میان دیدن
شدم ز دست چو آن مه عنان کشیده رسید
که راست طاقت آن دست و آن عنان دیدن
چنان ز شوق تو جامی گداخت کز دل او
چو می ز جام خیال لبت توان دیدن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و شوق به معشوق میپردازد و زیباییهای او را ستایش میکند. او بر این باور است که نشانهای عشق بر زمین مهمتر از زیباییهای آسمان هستند. شاعر به دل خود یادآوری میکند که در شوق و دیدار معشوق، تمام دردها و غمهایش را تحمل کند و اشاره میکند که یافتن معشوق همچون دستیابی به واقعیتی محال به نظر میرسد. در انتها، شاعر به شدت اشتیاق خود اشاره میکند و میگوید که عشقش به معشوق همچون مینوشی است که در جانش جوشیده و او را میسوزاند.
هوش مصنوعی: دیدن نشانههایی که از نعل مرکب تو بر زمین باقی مانده است، از دیدن ماه نو در آسمان خوشایندتر است.
هوش مصنوعی: در شبهای روشن و روزهای آفتابی، چهرهات را پنهان نکن، زیرا جز با دیدن تو، تماشای جهان دشوار است.
هوش مصنوعی: دیدن رهروانی که به سوی تو میآیند، لذتی دارد. چه چیز ارزشمندی را میتوان با دیدن کاروانیان از دست داد؟
هوش مصنوعی: به خاطر غم و اندوهم، آنقدر سینهام را میخراشم که از چاک پیراهنم، استخوانهای بدنم را میبینم.
هوش مصنوعی: ای دل، دست از تلاش برای پیدا کردن حقیقت او بردار، چرا که تنها چیزی که میتوانی ببینی، خیال و توهمی از آن است و نه واقعیت.
هوش مصنوعی: وقتی که او چهرهاش را نشان داد و به سوی من آمد، احساس کردم که دیگر از عهده تحمل زیبایی و شکوه او برنمیآید.
هوش مصنوعی: از شدت شوق تو، قلبی به تپش آمده که مانند شراب از دل او میتواند تصویر لبهای تو را به نمایش بگذارد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدن
به هیچ روی نخواهم به گلستان دیدن
چه روی او نگرم، جان دهم که حیف بود
چنان جمالی وانگه به رایگان دیدن
رخش بدیدم و شد سرخ چشم من پیشش
[...]
توان دلیر به خورشید آسمان دیدن
ولیک ماه رخش را نمیتوان دیدن
صدش رقیب و هزارش هراس چون دیدم
به دل رسید بلا صد هزار زان دیدن
کند جنون مرا لحظه لحظه در طغیان
[...]
خوش است زیر سر آن خشت آستان دیدن
ولی گرانی سر کی بر آن توان دیدن
مرا ز تیغ تو بر استخوان بود زخمی
که همچو پسته توان مغز استخوان دیدن
ز تیر غمزه که تاب آرد ای کمان ابرو
[...]
نصیب ماست زیان بر سر زیان دیدن
گلی نچیدن و دیدار باغبان دیدن
غبار کوی تنزل بدیده تا نگشتی
نمی توانی مسند بر آستان دیدن
خدا نصیب کند دیده ایکه بتوانی
[...]
خوش است چاشنی سود در زیان دیدن
رخ بهار در آیینه خزان دیدن
چه خوب کرد که بلبل خزان ز گلشن رفت
شکسته رنگی گل را نمیتوان دیدن
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.