گنجور

 
هلالی جغتایی

تا بکی تند شوی بهر جفای دل من؟

چند روزی بوفا کوش برای دل من

گر تو میداشتی این آتش پنهان، که مراست

دل بی رحم تو میسوخت، چه جای دل من؟

حاش لله! که دلم ترک تو گوید بجفا

کز جفاهای تو بیشست وفای دل من

زان دو گیسوی دلاویز چه امکان گریز؟

که دو زنجیر نهادند بپای دل من

هر طبیبی که خبر داشت ز بیماری عشق

غیر وصل تو نفرمود دوای دل من

دل گرفتار بلاییست، هلالی، که مپرس

کس گرفتار مبادا ببلای دل من!

 
 
واقف لاهوری

تنگ‌تر از دل مور است فضای دل من

غم چه‌سان شاد نشیند به سرای دل من

دل مگر کعبهٔ غم‌های جهان گردیدست

بت من تا شده‌ای خانه خدای دل من

از ستمکاری آن غمزه که چشمش مرساد

[...]

صفای اصفهانی

یار برداشت ز رخ پرده برای دل من

برد از من دل و بنشست به جای دل من

نتوان گفت زمینست و سما خلوت دوست

خلوت سلطنت اوست سرای دل من

دل من بارگه سلطنت فقر و فناست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه