لطف و قهرت به من سوخته جان هر دو یکی ست
دانه چون سوخت، بهاران و خزان هر دو یکی ست
تا تو مهجوری من خواسته ای، در کامم
تلخی دوری و شیرینی جان هر دو یکی ست
دل خراشانه لبم ناله عبث می سنجد
پلّه ی ناز تو و کوه گران هر دو یکی ست
با جگر تشنگی تیغ شکار اندازت
خون صید حرم و آب روان هر دو یکی ست
اشک گلگون نکند گر چمن آرایی من
چهره ی زرد من و برگ خزان هر دو یکی است
پیش شمشیر جفایی که سر تسلیمم
سختی جان من و سنگ فسان هر دو یکی ست
عمر اگر باخته ام نیست حزین افسوسم
در دیاری که منم سود و زیان هر دو یکی ست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تضاد احساسات عاشقانه خود اشاره میکند که در آن هم لطف و قهر معشوق با یکدیگر آمیخته شدهاند. او از تلخی دوری و شیرینی عشق میگوید و بیان میکند که تمام دردها و لذتها برایش یکسان شدهاند. شاعر در توصیف حال خود، از تشنگی و نالههایش میگوید و به سنگینی جفاهای معشوق و سختی زندگی اشاره میکند. با وجود تمام این آلام، او به از دست دادن عمر خود افسوس نمیخورد، چرا که در این دیار، خوشی و ناخوشی برایش فرقی نمیکند.
هوش مصنوعی: محبت و عصبانیت تو بر من تأثیر گذاشته و جانم را سوزانده است. وقتی دانهای در آتش سوخت، دیگر فرقی نمیکند که بهار باشد یا خزان؛ هر دو حالت یکی خواهند بود.
هوش مصنوعی: تا زمانی که دوری تو را تحمل میکنم، در زندگیام هم تلخی فراق تو و هم شیرینی عشق به تو برایم یکی شده است.
هوش مصنوعی: دل شکستهام در زخمهایش تنها صدای بیفایدهای از لبهایم خارج میکند. زیبایی تو و سنگینی بار غم به یک اندازه زحمتآور و دشوار هستند.
هوش مصنوعی: با دل پر از تشنگی به تو حمله میکنم، چرا که خون شکار و جریان آب هر دو یک حقیقت دارند.
هوش مصنوعی: اگر در چمن آرایی من، اشک سرخ نریزد، باز هم صورت زرد من و برگهای پاییزی هر دو یکی هستند.
هوش مصنوعی: من در برابر شمشیر ظلم و ستم، سختی جانم و سنگ سرسخت، هیچ تفاوتی ندارند و با کمال تسلیم به آنها پاسخ میدهم.
هوش مصنوعی: اگرچه عمرم را تلف کردهام، اما در این سرزمین که من خودم باعث سود و ضرر هستم، از این بابت ناراحت نیستم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
راست گویید که این قصه و این نادره چیست
وانکه آبستنتان کرد بگویید که کیست
این چه بیشرمی و بیباکی و بیدادگریست
جای آنست که باید به شما بر بگریست
ای که در صورت خوب تو جمال معنیست
قبلهٔ روح از آن روی کنم کان اولیست
هر کرا قالب دل جان نپذیرفت از عشق
همچو تمثال بود، صورت او بی معنیست
ره نماینده همیشه بظلال عشق است
[...]
جامه خوش ببر از دست گدایان نکنم
که بدوزند بمن کیسه که این بزازیست
ای که از جهل مقید شده بر صورت
این صفت در روش اهل خرد بی معنیست
هر که شد واله صورت بهوای دل خود
هیچ گه ملتفت معرفت معنی نیست
هست طفلی که بتعلیم معلم ز کتاب
[...]
گریه گردیده گدازست فصیحی گله چیست
کشتی نوح شکستن هنر طوفان است
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.