گنجور

حاشیه‌ها

حمید فاتح نیا در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۳۶:

دروود بر دوستان 

این ابیات اگر چه ظاهر زیبایی دارند ولی قطعا دارای آثار اجتماعی زیانباری هستند ، انصافا اگر طبق این ابیات عمل کنیم ، نباید سعی در اصلاح دیگران و کمک به دیگران بکنیم چرا که باب هرگونه تغییر در این ابیات به وضوح بسته شده است ..

سابقا در مقدمه کتاب پند نامه پارسی توضیح داده ام که بسیاری از پند های شاعران اساسا غلط و نامقبول و غیر قابل توجیه هستند و البته این به معنای نفی بزرگی ایشان نیست ولی در خواندن ابیات و پند های آنان باید دقت کرد و از پذیرش دربست و بی تفکر و توجیه آنان دست برداشت...

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳:

نگاه زندگی با حرکت تند یا آهسته؟

-افسوس که نامه جوانی طی شد

وآن تازه بهار زندگانی دی شد
وآن مرغ طرب که نام او بود شباب

فریاد ندانم که کی آمد و کی شد؟!

-مدت جوانی زمان خواندن پرنده خوش‌نواست .

جامی است که عقل آفرین می‌زندش

صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش

-بر زمین زدن کوزه هنگام مرگ پس از سالیان طولانی عمر

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم

در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم

دردِه تو به کاسه می از آن پیش که ما

در کارگه کوزه‌گران کوزه شویم

-کوزه شدن در کارگاه کوزه گران پس ز سالیان طولانی عمر

چون ابر به نوروز رخِ لاله بِشُسْت

برخیز و به جامِ باده کن عزمِ دُرُسْت

کاین سبزه که امروز تماشاگهِ توست

فردا همه از خاک تو برخواهد رُسْت

-سبزه روییده از خاک پس از سالیان عمر از خاک ما می رویند

2-یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

-بر باد شدن: پس از هزاران سال اجزای بدن ما درهوا معلق می‌شود همان طور که اکنون اجزای پدرانمان چنین است

خیام نیشابوری

3- ...ابراهیم ادهم بر تخت نشست متفکر و متحیّر و اندوهگین. ارکان دولت هر یکی بر جایگاه خویش ایستادند. غلامان صف کشیدند، و بار عام دادند. ناگاه مردی با هیبت از در درآمد. چنانکه هیچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی؟ جمله را زبان‌ها به گلو فروشد همچنان می‌آمد تا پیش تخت ابراهیم. گفت: چه می‌خواهی؟گفت: در این رباط فرو می‌آیم.گفت: این رباط نیست. سرای من است! تو دیوانه‌ای.گفت: این سرای پیش از این از آن که بود؟گفت: از آن پدرم.گفت: پیش از آن؟گفت: از آن پدر پدرم.گفت: پیش از آن؟گفت: از آن فلان کس...گفت: همه کجا شدند؟گفت: برفتند و بمردند.گفت: پس نه رباط این بود که یکی می‌آید و یکی می‌گذرد؟این بگفت و ناپدید شد، و او خضر بود علیه‌السّلام. سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود.(تذکره الاولیاء)

نگاه ما به زندگی نگاه به یک نمایش با حرکت آهسته( نگاه عرَضی) است،اما نگاه ازلی( مخصوص خداوند و فرازمانیان) تماشا کردن( درک حضور و گواهی دادن ) نمایش با حرکت تند( نگاه طولی از خداوند به جهان) است.


خواجه عبدالله انصاری:

به کودکی پستی و به جوانی مستی و در پیری سستی، اندیشه کن ای مسکین، که خدا را کی پرستی؟*

قولی به سر زبان خود بربستی

صد خانه پر از بتان یکی نشکستی

گفتی که به یک قول شهادت رستم

فردات کند خمار کامشب مستی(موعظه سوم)

*کودکی و جوانی و پیری در یک نگاه تند به زندگی.

دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:

نگاه زندگی با حرکت تند یا آهسته؟

-افسوس که نامه جوانی طی شد

وآن تازه بهار زندگانی دی شد
وآن مرغ طرب که نام او بود شباب

فریاد ندانم که کی آمد و کی شد؟!

-مدت جوانی زمان خواندن پرنده خوش‌نواست .

جامی است که عقل آفرین می‌زندش

صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش

-بر زمین زدن کوزه هنگام مرگ پس از سالیان طولانی عمر

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم

در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم

دردِه تو به کاسه می از آن پیش که ما

در کارگه کوزه‌گران کوزه شویم

-کوزه شدن در کارگاه کوزه گران پس ز سالیان طولانی عمر

چون ابر به نوروز رخِ لاله بِشُسْت

برخیز و به جامِ باده کن عزمِ دُرُسْت

کاین سبزه که امروز تماشاگهِ توست

فردا همه از خاک تو برخواهد رُسْت

-سبزه روییده از خاک پس از سالیان عمر از خاک ما می رویند

2-یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

-بر باد شدن: پس از هزاران سال اجزای بدن ما درهوا معلق می‌شود همان طور که اکنون اجزای پدرانمان چنین است

خیام نیشابوری

3- ...ابراهیم ادهم بر تخت نشست متفکر و متحیّر و اندوهگین. ارکان دولت هر یکی بر جایگاه خویش ایستادند. غلامان صف کشیدند، و بار عام دادند. ناگاه مردی با هیبت از در درآمد. چنانکه هیچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی؟ جمله را زبان‌ها به گلو فروشد همچنان می‌آمد تا پیش تخت ابراهیم. گفت: چه می‌خواهی؟گفت: در این رباط فرو می‌آیم.گفت: این رباط نیست. سرای من است! تو دیوانه‌ای.گفت: این سرای پیش از این از آن که بود؟گفت: از آن پدرم.گفت: پیش از آن؟گفت: از آن پدر پدرم.گفت: پیش از آن؟گفت: از آن فلان کس...گفت: همه کجا شدند؟گفت: برفتند و بمردند.گفت: پس نه رباط این بود که یکی می‌آید و یکی می‌گذرد؟این بگفت و ناپدید شد، و او خضر بود علیه‌السّلام. سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود.(تذکره الاولیاء)

نگاه ما به زندگی نگاه به یک نمایش با حرکت آهسته( نگاه عرَضی) است،اما نگاه ازلی( مخصوص خداوند و فرازمانیان) تماشا کردن( درک حضور و گواهی دادن ) نمایش با حرکت تند( نگاه طولی از خداوند به جهان) است.


خواجه عبدالله انصاری:

به کودکی پستی و به جوانی مستی و در پیری سستی، اندیشه کن ای مسکین، که خدا را کی پرستی؟*

قولی به سر زبان خود بربستی

صد خانه پر از بتان یکی نشکستی

گفتی که به یک قول شهادت رستم

فردات کند خمار کامشب مستی(موعظه سوم)

*کودکی و جوانی و پیری در یک نگاه تند به زندگی.

دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶:

نگاه زندگی با حرکت تند یا آهسته؟

-افسوس که نامه جوانی طی شد

وآن تازه بهار زندگانی دی شد
وآن مرغ طرب که نام او بود شباب

فریاد ندانم که کی آمد و کی شد؟!

-مدت جوانی زمان خواندن پرنده خوش‌نواست .

جامی است که عقل آفرین می‌زندش

صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش

-بر زمین زدن کوزه هنگام مرگ پس از سالیان طولانی عمر

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم

در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم

دردِه تو به کاسه می از آن پیش که ما

در کارگه کوزه‌گران کوزه شویم

-کوزه شدن در کارگاه کوزه گران پس ز سالیان طولانی عمر

چون ابر به نوروز رخِ لاله بِشُسْت

برخیز و به جامِ باده کن عزمِ دُرُسْت

کاین سبزه که امروز تماشاگهِ توست

فردا همه از خاک تو برخواهد رُسْت

-سبزه روییده از خاک پس از سالیان عمر از خاک ما می رویند

2-یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

-بر باد شدن: پس از هزاران سال اجزای بدن ما درهوا معلق می‌شود همان طور که اکنون اجزای پدرانمان چنین است

خیام نیشابوری

3- ...ابراهیم ادهم بر تخت نشست متفکر و متحیّر و اندوهگین. ارکان دولت هر یکی بر جایگاه خویش ایستادند. غلامان صف کشیدند، و بار عام دادند. ناگاه مردی با هیبت از در درآمد. چنانکه هیچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی؟ جمله را زبان‌ها به گلو فروشد همچنان می‌آمد تا پیش تخت ابراهیم. گفت: چه می‌خواهی؟گفت: در این رباط فرو می‌آیم.گفت: این رباط نیست. سرای من است! تو دیوانه‌ای.گفت: این سرای پیش از این از آن که بود؟گفت: از آن پدرم.گفت: پیش از آن؟گفت: از آن پدر پدرم.گفت: پیش از آن؟گفت: از آن فلان کس...گفت: همه کجا شدند؟گفت: برفتند و بمردند.گفت: پس نه رباط این بود که یکی می‌آید و یکی می‌گذرد؟این بگفت و ناپدید شد، و او خضر بود علیه‌السّلام. سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود.(تذکره الاولیاء)

نگاه ما به زندگی نگاه به یک نمایش با حرکت آهسته( نگاه عرَضی) است،اما نگاه ازلی( مخصوص خداوند و فرازمانیان) تماشا کردن( درک حضور و گواهی دادن ) نمایش با حرکت تند( نگاه طولی از خداوند به جهان) است.


خواجه عبدالله انصاری:

به کودکی پستی و به جوانی مستی و در پیری سستی، اندیشه کن ای مسکین، که خدا را کی پرستی؟*

قولی به سر زبان خود بربستی

صد خانه پر از بتان یکی نشکستی

گفتی که به یک قول شهادت رستم

فردات کند خمار کامشب مستی(موعظه سوم)

*کودکی و جوانی و پیری در یک نگاه تند به زندگی.

دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴:

نگاه زندگی با حرکت تند یا آهسته؟

-افسوس که نامه جوانی طی شد

وآن تازه بهار زندگانی دی شد
وآن مرغ طرب که نام او بود شباب

فریاد ندانم که کی آمد و کی شد؟!

-مدت جوانی زمان خواندن پرنده خوش‌نواست .

جامی است که عقل آفرین می‌زندش

صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش

-بر زمین زدن کوزه هنگام مرگ پس از سالیان طولانی عمر

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم

در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم

دردِه تو به کاسه می از آن پیش که ما

در کارگه کوزه‌گران کوزه شویم

-کوزه شدن در کارگاه کوزه گران پس ز سالیان طولانی عمر

چون ابر به نوروز رخِ لاله بِشُسْت

برخیز و به جامِ باده کن عزمِ دُرُسْت

کاین سبزه که امروز تماشاگهِ توست

فردا همه از خاک تو برخواهد رُسْت

-سبزه روییده از خاک پس از سالیان عمر از خاک ما می رویند

2-یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

-بر باد شدن: پس از هزاران سال اجزای بدن ما درهوا معلق می‌شود همان طور که اکنون اجزای پدرانمان چنین است

خیام نیشابوری

3- ...ابراهیم ادهم بر تخت نشست متفکر و متحیّر و اندوهگین. ارکان دولت هر یکی بر جایگاه خویش ایستادند. غلامان صف کشیدند، و بار عام دادند. ناگاه مردی با هیبت از در درآمد. چنانکه هیچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی؟ جمله را زبان‌ها به گلو فروشد همچنان می‌آمد تا پیش تخت ابراهیم. گفت: چه می‌خواهی؟گفت: در این رباط فرو می‌آیم.گفت: این رباط نیست. سرای من است! تو دیوانه‌ای.گفت: این سرای پیش از این از آن که بود؟گفت: از آن پدرم.گفت: پیش از آن؟گفت: از آن پدر پدرم.گفت: پیش از آن؟گفت: از آن فلان کس...گفت: همه کجا شدند؟گفت: برفتند و بمردند.گفت: پس نه رباط این بود که یکی می‌آید و یکی می‌گذرد؟این بگفت و ناپدید شد، و او خضر بود علیه‌السّلام. سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود.(تذکره الاولیاء)

نگاه ما به زندگی نگاه به یک نمایش با حرکت آهسته( نگاه عرَضی) است،اما نگاه ازلی( مخصوص خداوند و فرازمانیان) تماشا کردن( درک حضور و گواهی دادن ) نمایش با حرکت تند( نگاه طولی از خداوند به جهان) است.


خواجه عبدالله انصاری:

به کودکی پستی و به جوانی مستی و در پیری سستی، اندیشه کن ای مسکین، که خدا را کی پرستی؟*

قولی به سر زبان خود بربستی

صد خانه پر از بتان یکی نشکستی

گفتی که به یک قول شهادت رستم

فردات کند خمار کامشب مستی(موعظه سوم)

*کودکی و جوانی و پیری در یک نگاه تند به زندگی.

دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴:

نگاه زندگی با حرکت تند یا آهسته؟

-افسوس که نامه جوانی طی شد

وآن تازه بهار زندگانی دی شد
وآن مرغ طرب که نام او بود شباب

فریاد ندانم که کی آمد و کی شد؟!

-مدت جوانی زمان خواندن پرنده خوش‌نواست .

جامی است که عقل آفرین می‌زندش

صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش

-بر زمین زدن کوزه هنگام مرگ پس از سالیان طولانی عمر

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم

در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم

دردِه تو به کاسه می از آن پیش که ما

در کارگه کوزه‌گران کوزه شویم

-کوزه شدن در کارگاه کوزه گران پس ز سالیان طولانی عمر

چون ابر به نوروز رخِ لاله بِشُسْت

برخیز و به جامِ باده کن عزمِ دُرُسْت

کاین سبزه که امروز تماشاگهِ توست

فردا همه از خاک تو برخواهد رُسْت

-سبزه روییده از خاک پس از سالیان عمر از خاک ما می رویند

2-یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

-بر باد شدن: پس از هزاران سال اجزای بدن ما درهوا معلق می‌شود همان طور که اکنون اجزای پدرانمان چنین است

خیام نیشابوری

3- ...ابراهیم ادهم بر تخت نشست متفکر و متحیّر و اندوهگین. ارکان دولت هر یکی بر جایگاه خویش ایستادند. غلامان صف کشیدند، و بار عام دادند. ناگاه مردی با هیبت از در درآمد. چنانکه هیچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی؟ جمله را زبان‌ها به گلو فروشد همچنان می‌آمد تا پیش تخت ابراهیم. گفت: چه می‌خواهی؟گفت: در این رباط فرو می‌آیم.گفت: این رباط نیست. سرای من است! تو دیوانه‌ای.گفت: این سرای پیش از این از آن که بود؟گفت: از آن پدرم.گفت: پیش از آن؟گفت: از آن پدر پدرم.گفت: پیش از آن؟گفت: از آن فلان کس...گفت: همه کجا شدند؟گفت: برفتند و بمردند.گفت: پس نه رباط این بود که یکی می‌آید و یکی می‌گذرد؟این بگفت و ناپدید شد، و او خضر بود علیه‌السّلام. سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود.(تذکره الاولیاء)

نگاه ما به زندگی نگاه به یک نمایش با حرکت آهسته( نگاه عرَضی) است،اما نگاه ازلی( مخصوص خداوند و فرازمانیان) تماشا کردن( درک حضور و گواهی دادن ) نمایش با حرکت تند( نگاه طولی از خداوند به جهان) است.


خواجه عبدالله انصاری:

به کودکی پستی و به جوانی مستی و در پیری سستی، اندیشه کن ای مسکین، که خدا را کی پرستی؟*

قولی به سر زبان خود بربستی

صد خانه پر از بتان یکی نشکستی

گفتی که به یک قول شهادت رستم

فردات کند خمار کامشب مستی(موعظه سوم)

*کودکی و جوانی و پیری در یک نگاه تند به زندگی.

دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:

زلف‌آشفته و خِوی‌کرده و ...

شاعر در چند بیت اول این غزل تصویر  شگفت انگیزی ارائه میدهد که شاید بزرگترین نقاشان یا سینماگران جهان نتوانند چنین تصویری را در بیاورند

اما این تصویر فقط یک تصویر  هالیوودی یا هزار و یک شبی نیست

شاید این تصویر و این ابیات خاطرات ازلی همه انسانها باشد و آن دلبر زلف آشفته شبی بر بالین همه ما آمده  و چنین نجوایی در گوش ما کرده و ما را بیقرار ساخته باشد!

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:

چو خود را ز نیکان شمردی، بدی

نمی‌گنجد اندر خدایی خودی

اگر مردی از مردی خود مگوی

نه هر شهسواری به در برد گوی

سعدی جان 

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعویِ بی‌ گناهی ؟

#حضرت_حافظ

آن کیست که بی‌ جرم و گنه زیست ؟ بگو

بی‌ جرم و گناه در جهان کیست ؟ بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی

پس فرق میان من و تو چیست ؟ بگو

#فخرالدین_عراقی

پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا مُلکِ جهان را به جوی نفروشم؟!

خرقه‌پوشیِ من از غایتِ دین‌داری نیست

پرده‌ای بر سرِ صد عیبِ نهان می‌پوشم

#حضرت_حافظ

پدرم روضه ی رضوان بدو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

#شیخ_بهایی

نه من از پرده تقوی به در افتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

#حضرت_حافظ 

تو گر دعوی کنی پرهیزگاری

مصدق دارمت والله اعلم

و گر گویی که میل خاطرم نیست

من این دعوی نمی‌دارم مسلم

حدیث عشق اگر گویی گناه است

گناه اول ز حوا بود و آدم

#سعدی_جان 

این گناه از آدم و حوا پدید آمد نخست

کیست کاینک داوری با آدم و حوا کند

#ملک_الشعرای_بهار

آتش دوزخ ز ما ، تردامنان رنگی نداشت

آنچه ما را سوخت آنجا ، خجلتِ تقصیر بود

#کلیم_کاشانی 

ماتم سراست خانه آیینهٔ ، زشت را

با خجلت گنه چه کند کس بهشت را ؟ 

#منصف_شیرازی

در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر

آتش به گرمی عرق انفعال نیست

#صائب_تبریزی 

اقرار نکردن به گنه عینِ گناه است

قایل نشد آن کس که به تقصیر خطا کرد

قایل به خطا باش که مردود جهان شد

هر کس گنه خویش حوالت به قضا کرد

#صائب_تبریزی 

چون به اقرار گنه لب نگشاید صائب؟

پیش ارباب کرم عذر، گناه دگرست

#صائب_تبریزی

اگر عاصی، اگر مجرم، اگر بی‌ دین، اگر مستم 

به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم ؟!

ز بس خواناست از پیشانیم خط گنه‌ کاری

تواند نامهٔ اعمال شد آیینه در دستم

#واعظ_قزوینی

فساد طاعت بی پرده افزون است از عصیان

نهان کن چون گناه از چشم مردم طاعت خود را

#صائب_تبریزی 

چون نباشد خجل از رحمت حق؟

بیگناهی است گناهی که مراست

#صائب_تبریزی 

جرم یوسف به چه تقریب عزیزان بخشند؟

بیگناهی گنهی نیست که آسان بخشند

#صائب_تبریری

گناهی را که در دیوان رحمت

نمی بخشند صائب بیگناهی است

#صائب_تبریزی

بی گناه است آسمان در تیره بختی های ما

اختر ما را فروغ شعله ادراک سوخت

#صائب_تبریزی 

نیست در رفتن دل هیچ گناهی از من

کششی دیده ام از جلوه یاری که مپرس

#صائب_تبریزی

صائب آن جمعی که پاس خویش دارند از گناه

مبتلا آخر به عجب بیگناهی می شوند

#صائب_تبریزی 

بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می شود

#صائب_تبریزی 

دعوی حق را کند باطل گناه بی شعور

عذر نامقبول ثابت می کند تقصیر را

#صائب_تبریزی

منم که مصرف نقد نگاه می دانم

به روی خوب ندیدن گناه می دانم

#صائب_تبریزی

چون خطایی از تو سر زد، در پشیمانی گریز

کز خطا نادم نگردیدن، خطای دیگر است

#صائب_تبریزی

خرد مشمار گنه را، که گناهی است بزرگ

گندمی کرد ز فردوس برون آدم را

#صائب_تبریزی 

تن به اقرارِ گناهِ کرده ده ، آسوده شو

چند گویی عذرهای اضطراب آلود را

#صائب_تبریزی

گُناه اگرچه نبود اختیارِ ما «حافظ»!

تو در طریقِ اَدَب باش، گو گُناهِ من است

#حضرت_حافظ

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

#حضرت_حافظ

گر چه با کوه گرانسنگ گناه آمده ایم

لیک چون سنگ نشان بر سر راه آمده ایم

بر سیه کاری ما هر سر مویی است گواه

گر چه خاموش ز اقرار گناه آمده ایم

#صائب_تبریزی 

نهفته چون گنه از خلق دار طاعت خویش 

به اطلاع خدا صلح کن ز شهرت خویش

ز ارتکاب گنه نیست شرمگینان را

خجالتی که مراهست ازعبادت خویش

#صائب_تبریزی 

عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی

کنون که چاره نیست به بیچارگی بیا

#سعدی_جان

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶۵:

چو خود را ز نیکان شمردی، بدی

نمی‌گنجد اندر خدایی خودی

اگر مردی از مردی خود مگوی

نه هر شهسواری به در برد گوی

سعدی جان

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعویِ بی‌ گناهی ؟

#حضرت_حافظ

آن کیست که بی‌ جرم و گنه زیست ؟ بگو

بی‌ جرم و گناه در جهان کیست ؟ بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی

پس فرق میان من و تو چیست ؟ بگو

#فخرالدین_عراقی

پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا مُلکِ جهان را به جوی نفروشم؟!

خرقه‌پوشیِ من از غایتِ دین‌داری نیست

پرده‌ای بر سرِ صد عیبِ نهان می‌پوشم

#حضرت_حافظ

پدرم روضه ی رضوان بدو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

#شیخ_بهایی

نه من از پرده تقوی به در افتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

#حضرت_حافظ 

تو گر دعوی کنی پرهیزگاری

مصدق دارمت والله اعلم

و گر گویی که میل خاطرم نیست

من این دعوی نمی‌دارم مسلم

حدیث عشق اگر گویی گناه است

گناه اول ز حوا بود و آدم

#سعدی_جان 

این گناه از آدم و حوا پدید آمد نخست

کیست کاینک داوری با آدم و حوا کند

#ملک_الشعرای_بهار

آتش دوزخ ز ما ، تردامنان رنگی نداشت

آنچه ما را سوخت آنجا ، خجلتِ تقصیر بود

#کلیم_کاشانی 

ماتم سراست خانه آیینهٔ ، زشت را

با خجلت گنه چه کند کس بهشت را ؟ 

#منصف_شیرازی

در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر

آتش به گرمی عرق انفعال نیست

#صائب_تبریزی 

اقرار نکردن به گنه عینِ گناه است

قایل نشد آن کس که به تقصیر خطا کرد

قایل به خطا باش که مردود جهان شد

هر کس گنه خویش حوالت به قضا کرد

#صائب_تبریزی 

چون به اقرار گنه لب نگشاید صائب؟

پیش ارباب کرم عذر، گناه دگرست

#صائب_تبریزی

اگر عاصی، اگر مجرم، اگر بی‌ دین، اگر مستم 

به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم ؟!

ز بس خواناست از پیشانیم خط گنه‌ کاری

تواند نامهٔ اعمال شد آیینه در دستم

#واعظ_قزوینی

فساد طاعت بی پرده افزون است از عصیان

نهان کن چون گناه از چشم مردم طاعت خود را

#صائب_تبریزی 

چون نباشد خجل از رحمت حق؟

بیگناهی است گناهی که مراست

#صائب_تبریزی 

جرم یوسف به چه تقریب عزیزان بخشند؟

بیگناهی گنهی نیست که آسان بخشند

#صائب_تبریری

گناهی را که در دیوان رحمت

نمی بخشند صائب بیگناهی است

#صائب_تبریزی

بی گناه است آسمان در تیره بختی های ما

اختر ما را فروغ شعله ادراک سوخت

#صائب_تبریزی 

نیست در رفتن دل هیچ گناهی از من

کششی دیده ام از جلوه یاری که مپرس

#صائب_تبریزی

صائب آن جمعی که پاس خویش دارند از گناه

مبتلا آخر به عجب بیگناهی می شوند

#صائب_تبریزی 

بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می شود

#صائب_تبریزی 

دعوی حق را کند باطل گناه بی شعور

عذر نامقبول ثابت می کند تقصیر را

#صائب_تبریزی

منم که مصرف نقد نگاه می دانم

به روی خوب ندیدن گناه می دانم

#صائب_تبریزی

چون خطایی از تو سر زد، در پشیمانی گریز

کز خطا نادم نگردیدن، خطای دیگر است

#صائب_تبریزی

خرد مشمار گنه را، که گناهی است بزرگ

گندمی کرد ز فردوس برون آدم را

#صائب_تبریزی 

تن به اقرارِ گناهِ کرده ده ، آسوده شو

چند گویی عذرهای اضطراب آلود را

#صائب_تبریزی

گُناه اگرچه نبود اختیارِ ما «حافظ»!

تو در طریقِ اَدَب باش، گو گُناهِ من است

#حضرت_حافظ

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

#حضرت_حافظ

گر چه با کوه گرانسنگ گناه آمده ایم

لیک چون سنگ نشان بر سر راه آمده ایم

بر سیه کاری ما هر سر مویی است گواه

گر چه خاموش ز اقرار گناه آمده ایم

#صائب_تبریزی 

نهفته چون گنه از خلق دار طاعت خویش 

به اطلاع خدا صلح کن ز شهرت خویش

ز ارتکاب گنه نیست شرمگینان را

خجالتی که مراهست ازعبادت خویش

#صائب_تبریزی 

عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی

کنون که چاره نیست به بیچارگی بیا

#سعدی_جان

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۵ - حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا:

چو خود را ز نیکان شمردی، بدی

نمی‌گنجد اندر خدایی خودی

اگر مردی از مردی خود مگوی

نه هر شهسواری به در برد گوی

سعدی جان 

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعویِ بی‌ گناهی ؟

#حضرت_حافظ

آن کیست که بی‌ جرم و گنه زیست ؟ بگو

بی‌ جرم و گناه در جهان کیست ؟ بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی

پس فرق میان من و تو چیست ؟ بگو

#فخرالدین_عراقی

پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا مُلکِ جهان را به جوی نفروشم؟!

خرقه‌پوشیِ من از غایتِ دین‌داری نیست

پرده‌ای بر سرِ صد عیبِ نهان می‌پوشم

#حضرت_حافظ

پدرم روضه ی رضوان بدو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

#شیخ_بهایی

نه من از پرده تقوی به در افتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

#حضرت_حافظ 

تو گر دعوی کنی پرهیزگاری

مصدق دارمت والله اعلم

و گر گویی که میل خاطرم نیست

من این دعوی نمی‌دارم مسلم

حدیث عشق اگر گویی گناه است

گناه اول ز حوا بود و آدم

#سعدی_جان 

این گناه از آدم و حوا پدید آمد نخست

کیست کاینک داوری با آدم و حوا کند

#ملک_الشعرای_بهار

آتش دوزخ ز ما ، تردامنان رنگی نداشت

آنچه ما را سوخت آنجا ، خجلتِ تقصیر بود

#کلیم_کاشانی 

ماتم سراست خانه آیینهٔ ، زشت را

با خجلت گنه چه کند کس بهشت را ؟ 

#منصف_شیرازی

در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر

آتش به گرمی عرق انفعال نیست

#صائب_تبریزی 

اقرار نکردن به گنه عینِ گناه است

قایل نشد آن کس که به تقصیر خطا کرد

قایل به خطا باش که مردود جهان شد

هر کس گنه خویش حوالت به قضا کرد

#صائب_تبریزی 

چون به اقرار گنه لب نگشاید صائب؟

پیش ارباب کرم عذر، گناه دگرست

#صائب_تبریزی

اگر عاصی، اگر مجرم، اگر بی‌ دین، اگر مستم 

به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم ؟!

ز بس خواناست از پیشانیم خط گنه‌ کاری

تواند نامهٔ اعمال شد آیینه در دستم

#واعظ_قزوینی

فساد طاعت بی پرده افزون است از عصیان

نهان کن چون گناه از چشم مردم طاعت خود را

#صائب_تبریزی 

چون نباشد خجل از رحمت حق؟

بیگناهی است گناهی که مراست

#صائب_تبریزی 

جرم یوسف به چه تقریب عزیزان بخشند؟

بیگناهی گنهی نیست که آسان بخشند

#صائب_تبریری

گناهی را که در دیوان رحمت

نمی بخشند صائب بیگناهی است

#صائب_تبریزی

بی گناه است آسمان در تیره بختی های ما

اختر ما را فروغ شعله ادراک سوخت

#صائب_تبریزی 

نیست در رفتن دل هیچ گناهی از من

کششی دیده ام از جلوه یاری که مپرس

#صائب_تبریزی

صائب آن جمعی که پاس خویش دارند از گناه

مبتلا آخر به عجب بیگناهی می شوند

#صائب_تبریزی 

بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می شود

#صائب_تبریزی 

دعوی حق را کند باطل گناه بی شعور

عذر نامقبول ثابت می کند تقصیر را

#صائب_تبریزی

منم که مصرف نقد نگاه می دانم

به روی خوب ندیدن گناه می دانم

#صائب_تبریزی

چون خطایی از تو سر زد، در پشیمانی گریز

کز خطا نادم نگردیدن، خطای دیگر است

#صائب_تبریزی

خرد مشمار گنه را، که گناهی است بزرگ

گندمی کرد ز فردوس برون آدم را

#صائب_تبریزی 

تن به اقرارِ گناهِ کرده ده ، آسوده شو

چند گویی عذرهای اضطراب آلود را

#صائب_تبریزی

گُناه اگرچه نبود اختیارِ ما «حافظ»!

تو در طریقِ اَدَب باش، گو گُناهِ من است

#حضرت_حافظ

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

#حضرت_حافظ

گر چه با کوه گرانسنگ گناه آمده ایم

لیک چون سنگ نشان بر سر راه آمده ایم

بر سیه کاری ما هر سر مویی است گواه

گر چه خاموش ز اقرار گناه آمده ایم

#صائب_تبریزی 

نهفته چون گنه از خلق دار طاعت خویش 

به اطلاع خدا صلح کن ز شهرت خویش

ز ارتکاب گنه نیست شرمگینان را

خجالتی که مراهست ازعبادت خویش

#صائب_تبریزی 

عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی

کنون که چاره نیست به بیچارگی بیا

#سعدی_جان

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۱ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶:

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعویِ بی‌ گناهی ؟

حضرت حافظ

آتش دوزخ ز ما ، تردامنان رنگی نداشت

آنچه ما را سوخت آنجا ، خجلتِ تقصیر بود

کلیم کاشانی 

ماتم سراست خانه آیینهٔ ، زشت را

با خجلت گنه چه کند کس بهشت را؟ 

منصف شیرازی

در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر

آتش به گرمی عرق انفعال نیست

صائب تبریزی 

اقرار نکردن به گنه عینِ گناه است

قایل نشد آن کس که به تقصیر خطا کرد

قایل به خطا باش که مردود جهان شد

هر کس گنه خویش حوالت به قضا کرد

صائب تبریزی 

چون به اقرار گنه لب نگشاید صائب؟

پیش ارباب کرم عذر، گناه دگرست

صائب تبریزی

اگر عاصی، اگر مجرم، اگر بی‌دین، اگر مستم؛

به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم؟!

ز بس خواناست از پیشانیم خط گنه‌کاری

تواند نامهٔ اعمال شد آیینه در دستم

واعظ قزوینی

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹:

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعویِ بی‌ گناهی ؟

حضرت حافظ

آتش دوزخ ز ما ، تردامنان رنگی نداشت

آنچه ما را سوخت آنجا ، خجلتِ تقصیر بود

کلیم کاشانی 

ماتم سراست خانه آیینهٔ ، زشت را

با خجلت گنه چه کند کس بهشت را؟ 

منصف شیرازی

در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر

آتش به گرمی عرق انفعال نیست

صائب تبریزی 

اقرار نکردن به گنه عینِ گناه است

قایل نشد آن کس که به تقصیر خطا کرد

قایل به خطا باش که مردود جهان شد

هر کس گنه خویش حوالت به قضا کرد

صائب تبریزی 

چون به اقرار گنه لب نگشاید صائب؟

پیش ارباب کرم عذر، گناه دگرست

صائب تبریزی

اگر عاصی، اگر مجرم، اگر بی‌دین، اگر مستم؛

به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم؟!

ز بس خواناست از پیشانیم خط گنه‌کاری

تواند نامهٔ اعمال شد آیینه در دستم

واعظ قزوینی

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۲:

ای چرخ که با مردم نادان یاری

هر لحظه بر اهل فضل، غم می‌باری

پیوسته ز تو، بر دل من بار غمیست

گویا که ز اهل دانشم پنداری

شیخ بهایی

مستان ز فیل مست محابا نمی‌ کنند

زور فلک به مردم هشیار می‌ رسد

صائب تبریزی

آسمان هرگز نمی گردد به کام اهل دل

دانهٔ رزقی نمی ریزد خود از غربال ها

محمد معلم 

یک عمر به کامِ فلک گشته ایم و او

یک لحظه ای نشد ، که بگردد به کامِ ما

میرزا قاجار

یک دور ، به کامِ دلِ عاشق نزند چرخ

ساقی ی فلک ، جام نگونسار بدست است

عبدالجلیل بگرامی

فلک هر چین که از مویم گشاید

دگر چینی بر ابرویم فزاید

حسین مسرور

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹:

آن را که به علم و عقل افراشته‌اند

او را به حساب روزی انگاشته‌اند

وان را که سر از عقل تهی داشته‌اند

از مال به جای آن درانباشته‌اند

مولانا

ای چرخ که با مردم نادان یاری

هر لحظه بر اهل فضل، غم می‌باری

پیوسته ز تو، بر دل من بار غمیست

گویا که ز اهل دانشم پنداری

شیخ بهایی

مستان ز فیل مست محابا نمی‌ کنند

زور فلک به مردم هشیار می‌ رسد

#صائب_تبریزی

آسمان هرگز نمی گردد به کام اهل دل

دانهٔ رزقی نمی ریزد خود از غربال ها

#محمد_معلم 

یک عمر به کامِ فلک گشته ایم و او

یک لحظه ای نشد ، که بگردد به کامِ ما

#میرزا_قاجار

یک دور ، به کامِ دلِ عاشق نزند چرخ

ساقی ی فلک ، جام نگونسار بدست است

#عبد_الجلیل_بگرامی

فلک هر چین که از مویم گشاید

دگر چینی بر ابرویم فزاید

#حسین_مسرور

مهران جوانمرد در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۵ دربارهٔ سام میرزا صفوی » تذکرهٔ تحفهٔ سامی » صحیفهٔ اول در ذکر سلاطین » ۱۴- سلطان سلیم:

جناب مهندس محمدی عزیز و ناظران محترم گنجور

​با سلام و احترام؛

جهت غنی‌تر شدن بخش اطلاعات مربوط به سبک شعری و ابعاد حکمی دیوان سلطان سلیم عثمانی (یاوز)، پیشنهاد می‌شود ابعاد عرفانی و فلسفی تازه افشاشدهٔ این شاعر نیز مد نظر قرار گیرد. طبق پژوهش‌های اخیر و مستندات مندرج در دانشنامهٔ ویکی‌پدیا (صفحهٔ دیوان سلطان سلیم)، ابعاد شگرفی از زندگی روحی او از جمله «رؤیای شهودی مولانا و تحول درونی»، «رویکرد به روانشناسی مثبت عرفانی»، و همچنین جایگاه او به عنوان «پادشاه فیلسوف شرق» و تأثیرات عمیق و شگفت‌انگیز ابیات فارسی او بر فلاسفهٔ بزرگی چون ملاصدرا در شرق و باروخ اسپینوزا و گوته در غرب به اثبات رسیده است.

​با توجه به اینکه دیتابیس کامل اکسلِ غزل‌ها و پی‌دی‌افِ دیوان مصحح چاپی این پادشاه شاعر (به همراه دیوان علامه برقعی) کاملاً استخراج، آماده‌سازی و نهایی شده و پیش از این به جیمیل مدیریت ارسال گردیده است، آمادگی کامل جهت هماهنگی و بارگذاری صفحات این دو شاعر بزرگ وجود دارد تا این محتوای ارزشمند در دسترس عموم قرار گیرد.

حسین مویدی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۲۰:

منظور از دوازده رخ دوازده جنگاور تورانی است که نام ده نفر آنان را در این بخش آورده است . نامهای آنان عبارتند از : گروی کلباد بارمان سیامک اندریمان رویین برته زنگله سپهرم و پیران . نامهای ایرانیان که در برابر آنها بودند عبارنند از : گیو فریبرز رهام گرازه گرگین بیژن زنگه شاوران فروهل هجیر و گودرز .دو نفر دیگر از جنگاوران به نامهای هومان و نستیهن پیشتر در جنگ با بیژن کشته شده بودند .

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:

یارا بهشت صحبت یاران همدم است

دیدار یار نامتناسب جهنم است

هر دم که در حضور عزیزی برآوری

دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است

سعدی جان 

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز هم‌صحبت بد، جدایی، جدایی

حضرت حافظ

صد سال اگر در آتشم مَهل بود

با آتش سوزنده مرا سهل بود

با مردم نا اهل مبادا صحبت

کز مرگ بتر صحبت نااهل بود

اوحدالدین کرمانی

صد سال در آتشم اگر رحل بود

آن آتش سوزنده مرا سهل بود

با مردم نااهل نباید صحبت

کز مرگ بترصحبت نا اهل بود

خواجه عبدالله انصاری

نخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرف است

که از مُصاحبِ ناجِنس اِحتِراز کنید            

حافظ

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱:

به زیبایی بکر و تازه جوانی خوش چهره، عشق می‌ورزم! آری از خداوند پادشاهی این غم را در نیایش خواستار شده‌ام(خانلری: شادی این غم: دارای تضاد)
۲- هم عشق می‌ورزم و هم به زیبارویان نظر می‌دورزم و هم رندی می‌ورزم. آری بدان که چندین هنر دارم(هنر-فضیلت-رندی: آزادگی، وسعت مشرب، پاک‌بازی، بلاکشی، دردمندی، عیاری و خوش‌باشی. مفهوم رندی در شعر حافظ، ص چهل و دو)
۳- از این خرقه آلوده به تزویر و ادعا شرمگینم که با صد گونه فریب و شعبده بر او وصله زده‌ام(خانلری: که برو پاره...- تقابل هنر رندی با شعبده ادعا- شما وصله‌داری جامه را شرف می‌شماربد و برای فقیرنمایی چنین می‌کنید. تلبیس ابلیس، ابن جوزی، موضوع خرقه)
۴- ای شمع از غم معشوق، با حال خوش بسوز! که اکنون من هم در دولت عشق بر همین کار تمرکز کرده و مهیا شده‌ام(خانلری: به همین کار میان بسته)
۵- در این سرگشتگی عاشقانه، سود و صلاح از دستم رفته است. آری هر چه از دل و جان کاسته‌ام در غم عشق آن نازنین افزوده‌ام‌(خانلری: با چنین خبرتم)
۶- همانند حافظ، گریبان چاک کرده به خرابات خواهم رفت به این امید که آن دلبر شاداب و زیبا مرا در آغوش گیرد.

پیوند به وبگاه بیرونی 
آرامش و پرواز روح

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:

مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان

من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان

نیک‌ رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل

سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان

شاطر عباس صبوحی

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌ رویان این کار کمتر آید

حضرت حافظ

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت

آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

حضرت حافظ

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان

سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان

لاادری

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

همه جای تنشان نرم بود جز دلشان

پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان

چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان

لاادری

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷:

مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان

من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان

نیک‌ رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل

سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان

شاطر عباس صبوحی

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌ رویان این کار کمتر آید

حضرت حافظ

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت

آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

حضرت حافظ

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان

سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان

لاادری

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

همه جای تنشان نرم بود جز دلشان

پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان

چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان

لاادری

۱
۴۸
۴۹
۵۰
۵۱
۵۲
۵۸۱۹