سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶
سرو ، چون قدِّ خرامانِ تو نیست
لعل ، چون پستهٔ خندانِ تو نیستنیست یک کَس ، که به لب آمده جان
زآرزویِ لب و دندانِ تو نیستهیچ جمعیّت ، اگر یافت کَسی
از جز آن ، زلفِ پریشانِ تو نیستمُرده آن دل ، که به صد جان نه به یک
زندهٔ چشمهٔ حیوانِ تو نیستغرقه باد آنکه ، به صد سوختگی
تشنهٔ چاهِ زنخدانِ تو نیستبِه ز جان ، عاشقِ دیدارِ تو را
سپرِ ناوکِ مژگانِ تو نیستچشمِ یک عاقل و هشیار ، ندید
که چو من ، واله و حیرانِ تو نیستمیِ وصلَم بدِه آخر ، که مرا
بیش ازین ، طاقتِ هجرانِ تو نیستای دلِ سوخته ، در درد بسوز
زانکه جز دردِ تو ، درمانِ تو نیستچند باشی تو از آنِ خود ، از آنک
تا تو آنِ خودی ، او آنِ تو نیستگر بدو نیست رهَت ، جان درباز
زحمتِ جانِ تو ، جز جانِ تو نیستکه کَشَد دردِ دلَت ، ای عطّار
شرحِ آن ، لایقِ دیوانِ تو نیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷
هر دلی ، کز عشقِ تو ، آگاه نیست
گو برُو ، کو مردِ این درگاه نیستهر که را خوش نیست ، با اندوهِ تو
جانِ او ، از ذوقِ عشق ، آگاه نیستای دل اَر مَردِ رهی ، مردانه باش
زانکه اندر عاشقی ، اکراه نیستعاشقان ، چون حلقه بر دَر ماندهاند
زانکه نزدیکِ تو ، کَس را راه نیستگِرد بر گِردِ دلَم ، از دردِ تو
خون گرفت و زهرهٔ یک آه نیستبر سر آی ، از قعرِ چاهِ نفس ، از آنک
یوسفِ مصری ت ، اندر چاه نیستچند جویی آب و جاه ، اَر عاشقی
عاشق ، اندر بندِ آب و جاه نیستزادِ راهِ مردِ عاشق ، نیستی است
نیست شُو در راهِ آن دلخواه ، نیستدر دِه ای عطّار ، تن در نیستی
زانکه آنجا مردِ هستی ، شاه نیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴:
وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴
ما سالها ، مجاورِ میخانه بودهایم،
روز و شبان ، به خاکِ در اش ، جبهه سودهایمبا رَخشِ صبر ، وادیِ لا را سپردهایم،
اندر فضایِ منزلِ اِلّا غنودهایمپا ، از گلیمِ کثرتِ دنیا کشیدهایم،
خُود تکیه ما به بالشِ وحدت نمودهایمبا صیقلِ ریاضت ، از آیینهء ضمیر،
گَردِ خُودیّ و زنگِ دُویی را زدودهایمزاهد برُو ، که نغمهء منصوری ، از ازل،
ما بر فرازِ دارِ فنا ، خُوش سرودهایمبهرِ قبولِ خاطرِ خاصانِ بزمِ دوست،
کاهیدهایم از تن و بر جان فزودهایمنادیدههایِ چند ، ز دلدار دیدهایم،
نشنیدههایِ چند ، ز جانان شنودهایمتا رَختِ جان ، به سایهء سروی کشیدهایم،
صد جویِ خون ، ز دیده به دامن گشودهایمگویِ سعادت ، از سرِ میدانِ معرفت،
"وحدت" ، به صُولَجانِ ریاضت ربودهایم
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۴۸ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱:
وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شماره ۱۱
باز ، آهنگِ جنون کردیم ما،
عقل را ، از سَر برون کردیم ماجز فنونِ عشق ، کآن آیینِ ما ست،
سربهسر ، ترکِ فنون کردیم مادر طریقِ عشق ، تسلیم و رضا،
روزگاری ، رهنمون کردیم مادر سرابِ دل ، روان در جویِ چشم،
چشمههایِ آب ، خون کردیم ماخاکِ خواریّ و مذلّت تا ابد،
بر سرِ دنیایِ دون کردیم مادر پیِ چندیّ و چون ، در سالها،
با خلایق ، چند و چون کردیم مابر رگِ غم ، نِشترِ شادی زدیم،
دفعِ سُودایِ درون کردیم ماتا به نیرویِ ریاضت ، عاقبت،
نفسِ سرکِش را ، زبون کردیم ماآسمان را ، صورت از سیلیِّ عشق،
"وحدت" ، آخر نیلگون کردیم ما
بزرگمهر در ۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۷:
آقای Amir AK چرا فکر کردید دانایی باید دارایی باشد، مولانا کجای دیگر در مورد دارایی صحبت کره که شما دستور تغییر هم صادر کردهاید. از این شعر بلند زیبا شما هیچ حرف دیگری نداشتید جز ایراد بنی اسرائیلی...
داریوش ابونصری در ۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۷۲ - داستان کلیله و دمنه:
اگر بخواهیم نسخه های نادرست را مبنای معنی کردن ابیات شاهنامه قرار بدهیم دچار اشتباه خواهیم شد, درست این بیت اینست:
بفرمود تا فارسیء دری
بگفتند و کوتاه شد داوری
بنابراین بیت زیر نادرست است:
بفرمود تا پارسی و دری
نبشتند و کوتاه شد داوری
امیر اقبال مشهدی فراهانی در ۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:
سلام دوستان ، برای تلفظ واژه هایی را که اعراب ندارند چه راهکاری پیشنهاد دارد
احمد خرمآبادیزاد در ۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۲۷ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۹:
مصرع دوم بیت دوم به شرخ زیر است:
«یعنی که خموش، بیع کن کهارزان است»
در تصویر برداری نسخۀ کم رنگ مرجع (چاپ باکو، 1985)، تنها حرف «ک» از واژه «کن» دیده میشود. اندازهگیری فاصله این حرف تا واژۀ «کارزان» وجود یک حرف دیگر را قطعی میسازد. با روی کاغذ بردن این مصرع و نیز مصرع نخست بیت دوم از رباعی 66 («نو کن قفس و دانهٔ لطفی تو بپاش») و مقایسه نقطه به نقطۀ واژۀ «کن»، حرف افتاده شده در نتیجه تصویر برداری مشخص میشود.
*تکیه بر ذهن فریبکار، منطق را از ما میرباید.
حمید شفیع در ۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل بیستم - شریفِ پایسوخته گوید::
بسیار عالی
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸:
وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸
پیشِ تیرِ نگه اش ، سینه سپر خواهم کرد،
بهرِ اَبرویِ کج اش ، فکرِ دگر خواهم کردنکند گر نظری ، بر دلِ سُودازده ام،
مُلکِ دل را ، ز غم اش ، زیر و زبر خواهم کردیا که دیوانه صفت ، گیرم از آن دلبر کام،
یا که از عشق و جنون ، صرفِ نظر خواهم کردگر چه رَه دور و در این راه ، خطر بسیار است،
به سوی اش ، با سرِ پُر شور ، سفر خواهم کردگر بخواهد ، که به کوی اش برسد ، پایِ رقیب،
رَه بر او بسته و ایجادِ خطر خواهم کردتا که گه گاه ، شوَم بهرهور از بویِ عُقار،
بر درِ میکده ، گه گاه گذر خواهم کردمیدهم جان ، به تمنّایِ وصال اش ، "وحدت" ،
هان مپندار ، در این باره ضرر خواهم کرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹:
وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹
مقصدِ من، خواجه، مولایِ من است
توشه ی من نیز ، تقوایِ من استدر مناجاتَم ، چو موسی با اله
خلوتِ دل ، طورِ سینایِ من استمِی ، روانِ مردهام را ، زنده کرد
آری آری ، مِی مسیحایِ من استگاهگاهی ، این رکوع و این سجود
کَلِّمینی یا حُمَیرایِ من استدامنِ تدبیر را ، دادم ز دست
رشته ی تقدیر ، در پایِ من استحُسنِ لیلی ، جز یکی مجنون نداشت
عالَمی ، مجنونِ لیلایِ من استنفیِ من ، شد باعثِ اثباتِ من
خواجه ، در لایِ من ، اِلّایِ من استنشئه ی ناسوت ام ، اندر خور نبود
عالمِ لاهوت ، مَاوایِ من استنامِ نیک ات ، ذکرِ صبح و شامِ ما ست
یادِ روی ات ، ذکرِ شبهایِ من استرَه ، به خلوتگاهِ وحدت یافتم
وحدت ام ، فوقِ گمان ، جایِ من است
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷:
وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷
خواجه ، آن روز که از بندگی ، آزادَم کرد
ساغرِ مِی ، به کفَم داد و ز غم شادَم کردخبر ، از نیک و بدِ عاشقی ام ، هیچ نبود
چشمِ مستِ تو ، در این مرحله اُستادَم کردرویِ شیرینصفتان ، در نظر آراست مرا
ریخت طرحِ هوس اندر سَر و فرهادَم کردعاقبت ، بیخ و بُنِ هستیِ ما ، کرد خراب
از کرَم ، خانهاش آباد ، که آبادَم کردرفت بر بادِ فنا ، گَردِ وجود ام آخر
دیدی ای دوست ، که سودایِ تو ، بر بادَم کردبس که فرهاد صفت ، ناله و فریاد زدم
بیستون ، ناله و فریاد ، ز فریادَم کردبودم از زمره ی رندانِ خرابات ، ولیک
قسمت ، از روزِ ازل ، همدمِ زهّاد ام کردوحدت ، آن ترکِ کماندارِ جفاجو ، آخر
دیده و دل ، هدفِ ناوکِ بیدادَم کرد
کوروش در ۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:
راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوا
بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا
منظور از شقه علمت چیست ؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۷ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳:
وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳
مِی خور ، که هر که مِی نخورَد ، فصلِ نوبهار
پیوسته خونِ دل خورَد ، از دستِ روزگارمِی در بهار ، صیقلِ دلهایِ آگَه است
از دست یار ، خاصه ، به آهنگِ چنگ و تاردر عهدِ گل ، ز دست مَدِه ، جامِ باده را
کاین باشد ، از حقیقتِ جمشید ، یادگارصحنِ چمن ، چو وادیِ ایمَن شد ، ای عزیز
گل برفروخت ، آتشِ موسی ، ز شاخسارآموختند مستی و دیوانگی ، مرا
دیوانگانِ عاقل و مستانِ هوشیاراز بندگی ، به مرتبه ی خواجگی رسید
هرکَس ، که کرد بندگیِ دوست ، بندهواروحدت ، بیا و بر درِ توفیق ، حلقه زن
توفیق ، چون رفیق شود ، گشت بخت یار
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۶ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰:
وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰
تُرکِ من ، از خانه بیحجاب برآمد
ماه صفت ، از دلِ سحاب برآمدعاقبتَم ، شد وصالِِ دوست ، میّسَر
دیده ی بختَم ، دگر ز خواب برآمدعشق ، ندانم چه حالت است ، که از وی
ساحتِ دریا ، به اضطراب برآمدلوح چو پَذرُفت ، نامِ عشق، دل و جان
در برِ گردون ، به پیچ و تاب برآمداین همه ، شورِ محبّت است ، که هر دم
بانگِ نی و ناله ی رَباب برآمدمِی به قدح ریخت ، از گلویِ صراحی
صبح بخندید و آفتاب برآمدتربتِ منصور ، چون رسید به دریا
نقشِ انا الحق ، ز موجِ آب برآمدبحرِ حقیقت ، نمود جنبشی از خویش
موج پدید آمد و حباب برآمدشاهدِ مقصودِ وحدت ، از رخِ زیبا
پرده برافکند و بی نقاب برآمد
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۵ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹:
وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹
بعد از این ، خدمتِ آن سروِ روان ، خواهم کرد،
خدمت اش از دل و جان ، در دُو جهان خواهم کردپای ، بر تختِ جم و افسرِ کِی خواهم زد،
سَر فدا ، در قَدمِ پیرِ مغان خواهم کردگِردِ هر گوشهء ویرانه ، به جان خواهم گشت،
کنجِ دل ، مخزنِ هر گنجِ نهان خواهم کردبی رخِ دوست ، دگر خونِ جگر خواهم خورد،
دیده را ساغر و پیمانه ی آن خواهم کردسالها ، در رهِ عشقِ تو ، قدم خواهم زد،
عمرها ، نامِ تو را ، وِردِ زبان خواهم کردمهرِ رویِ تو همه ، جای به دل خواهم داد،
غمِ عشقِ تو دگر ، مونسِ جان خواهم کرد"وحدتا" ، گفت ؛ تو را ، از برِ خُود خواهم راند،
گفتم اش ؛ خونِ دل ، از دیده روان خواهم کرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰:
گو ، هر شادی ، فدایِ غم باد
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۷ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰:
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰
غم کُشت مرا ، ز دستِ غم ، داد
فریاد ز غم ، هزار فریاداجزایِ مرا ، ز هم فرو ریخت
غم داد مرا ، چو گَرد بر بادبنیادِ مرا ، نهاد بر غم
آن روز ، که ساخت ، دستِ استادبنیادِ من است ، بر غم و هم
غم می کَنَد ام ، ز بیخ و بنیادای دوست ، بگو به غم ، که تا کِی
بر جانِ اسیرِ خویش ، بیدادنی نی ، نکنم شکایت از غم
ویرانه ی عشق ، از غم آبادچون مایهٔ شادی است ، هر غم
گو ، هر شادی ، فدایِ غم بادگر غم نبوَد ، کدام شادی
ویران باید ، که گردد آباداز غم دارم ، هر آنچه دارم
ای غم ، بادا روانِ تو ، شادخوش باش ای فیض ، در گذار است
گر شادی و گر غم ، است چون باد
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۶ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:
نه به کس ، نی ز کسی ، زهد فروشَد ، نه خرید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱: