گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱
                 
از میِ عشقِ نیستی ، هر که خروش می‌زند
عشقِ تو ، عقل و جان ش را ، خانه فروش می‌زند

عاشقِ عشقِ تو شدم ، از دل و جان ، که عشقِ تو
پرده نهفته می‌درَد ، زخم خموش می‌زند

دل چو ز دُردِ دَردِ تو ، مست خراب می‌شود
عمر وداع می‌کند ، عقل خروش می‌زند

گرچه دلِ خرابِ من ، از میِ عشق ، مست شد
لیک صبوحِ وصل را ، نعره به هوش می‌زند

دل چو حریفِ دُرد شد ، ساقیِ او ست ، جانِ ما
دل میِ عشق می‌خورَد ، جان دمِ نوش می‌زند 

تا دلِ من ، به مفلسی ، از همه کُون درگذشت
از همه کینه می‌کَشد ، بر همه دوش می‌زند

تا ز شرابِ شوقِ تو ، دل بچَشید جرعه‌ای
جملهٔ پندِ زاهدان ، از پسِ گوش می‌زند

ای دلِ خسته ، نیستی ، مردِ مقامِ عاشقی
سیر شدی ز خود مگر ، خونِ تو جوش می‌زند

جانِ فرید ، از بلی ، مستِ میِ الست شد
شاید ، اگر به بویِ او ، لافِ سروش می‌زند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶
                         
سرو ، چون قدِّ خرامانِ تو نیست
لعل ، چون پستهٔ خندانِ تو نیست

نیست یک کَس ، که به لب آمده جان
زآرزویِ لب و دندانِ تو نیست

هیچ جمعیّت ، اگر یافت کَسی
از جز آن ، زلفِ پریشانِ تو نیست

مُرده آن دل ، که به صد جان نه به یک
زندهٔ چشمهٔ حیوانِ تو نیست

غرقه باد آنکه ، به صد سوختگی
تشنهٔ چاهِ زنخدانِ تو نیست

بِه ز جان ، عاشقِ دیدارِ تو را
سپرِ ناوکِ مژگانِ تو نیست

چشمِ یک عاقل و هشیار ، ندید
که چو من ، واله و حیرانِ تو نیست

میِ وصلَم بدِه آخر ، که مرا
بیش ازین ، طاقتِ هجرانِ تو نیست

ای دلِ سوخته ، در درد بسوز
زانکه جز دردِ تو ، درمانِ تو نیست

چند باشی تو از آنِ خود ، از آنک
تا تو آنِ خودی ، او آنِ تو نیست

گر بدو نیست رهَت ، جان درباز
زحمتِ جانِ تو ، جز جانِ تو نیست

که کَشَد دردِ دلَت ، ای عطّار
شرحِ آن ، لایقِ دیوانِ تو نیست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷
                         
هر دلی ، کز عشقِ تو ، آگاه نیست
گو برُو ، کو مردِ این درگاه نیست

هر که را خوش نیست ، با اندوهِ تو
جانِ او ، از ذوقِ عشق ، آگاه نیست

ای دل اَر مَردِ رهی ، مردانه باش
زانکه اندر عاشقی ، اکراه نیست

عاشقان ، چون حلقه بر دَر مانده‌اند
زانکه نزدیکِ تو ، کَس را راه نیست

گِرد بر گِردِ دلَم ، از دردِ تو
خون گرفت و زهرهٔ یک آه نیست

بر سر آی ، از قعرِ چاهِ نفس ، از آنک
یوسفِ مصری ت ، اندر چاه نیست

چند جویی آب و جاه ، اَر عاشقی
عاشق ، اندر بندِ آب و جاه نیست

زادِ راهِ مردِ عاشق ، نیستی است
نیست شُو در راهِ آن دلخواه ، نیست

در دِه ای عطّار ، تن در نیستی
زانکه  آنجا مردِ هستی ، شاه نیست
 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴:

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴
                             
ما سال‌ها ، مجاورِ میخانه بوده‌ایم،
روز و شبان ، به خاکِ در اش ، جبهه سوده‌ایم

با رَخشِ صبر ، وادیِ لا را سپرده‌ایم،
اندر فضایِ منزلِ اِلّا غنوده‌ایم

پا ، از گلیمِ کثرتِ دنیا کشیده‌ایم،
خُود تکیه ما به بالشِ وحدت نموده‌ایم

با صیقلِ ریاضت ، از آیینهء ضمیر،
گَردِ خُودیّ و زنگِ دُویی را زدوده‌ایم

زاهد برُو ، که نغمهء منصوری ، از ازل،
ما بر فرازِ دارِ فنا ، خُوش سروده‌ایم

بهرِ قبولِ خاطرِ خاصانِ بزمِ دوست،
کاهیده‌ایم از تن و بر جان فزوده‌ایم

نادیده‌هایِ چند ، ز دلدار دیده‌ایم،
نشنیده‌هایِ چند ، ز جانان شنوده‌ایم

تا رَختِ جان ، به سایهء سروی کشیده‌ایم،
صد جویِ خون ، ز دیده به دامن گشوده‌ایم

گویِ سعادت ، از سرِ میدانِ معرفت،
"وحدت" ، به صُولَجانِ ریاضت ربوده‌ایم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۴۸ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱:

وحدت کرمانشاهی » غزلیات »  شماره ۱۱                    

باز ، آهنگِ جنون  کردیم ما،
عقل را ، از سَر  برون کردیم ما

جز فنونِ عشق ، کآن آیینِ ما ست،
سربه‌سر ، ترکِ فنون  کردیم ما

در طریقِ عشق ، تسلیم و رضا،
روزگاری ، رهنمون کردیم ما

در سرابِ دل ، روان در جویِ چشم،
چشمه‌هایِ آب ، خون کردیم ما

خاکِ خواریّ و مذلّت تا ابد،
بر سرِ دنیایِ دون کردیم ما

در پیِ چندیّ و چون ، در سال‌ها،
با خلایق ، چند و چون کردیم ما

بر رگِ غم ، نِشترِ شادی زدیم،
دفعِ سُودایِ درون کردیم ما

تا به نیرویِ ریاضت ، عاقبت،
نفسِ سرکِش را ، زبون کردیم ما

آسمان را ، صورت از سیلیِّ عشق،
"وحدت" ، آخر نیلگون کردیم ما

بزرگمهر در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۷:

آقای Amir AK چرا فکر کردید دانایی باید دارایی باشد، مولانا کجای دیگر در مورد دارایی صحبت کره که شما دستور تغییر هم صادر کرده‌اید. از این شعر بلند زیبا شما هیچ حرف دیگری نداشتید جز ایراد بنی اسرائیلی...

داریوش ابونصری در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۷۲ - داستان کلیله و دمنه:

اگر بخواهیم نسخه های نادرست را مبنای معنی کردن ابیات شاهنامه قرار بدهیم دچار اشتباه خواهیم شد, درست این بیت اینست:
بفرمود تا فارسیء دری
بگفتند و کوتاه شد داوری
 بنابراین بیت زیر نادرست است:
بفرمود تا پارسی و دری
نبشتند و کوتاه شد داوری

امیر اقبال مشهدی فراهانی در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

سلام دوستان ، برای تلفظ واژه هایی را که اعراب ندارند چه راهکاری پیشنهاد  دارد 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۲۷ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۹:

مصرع دوم بیت دوم به شرخ زیر است:

«یعنی که خموش، بیع کن که‌ارزان است»

در تصویر برداری نسخۀ کم رنگ مرجع (چاپ باکو، 1985)، تنها حرف «ک» از واژه «کن» دیده می‌شود. اندازه‌گیری فاصله این حرف تا واژۀ «کارزان» وجود یک حرف دیگر را قطعی می‌سازد. با روی کاغذ بردن این مصرع و نیز مصرع نخست بیت دوم از رباعی 66 («نو کن قفس و دانهٔ لطفی تو بپاش») و مقایسه نقطه به نقطۀ واژۀ «کن»، حرف افتاده شده در نتیجه تصویر برداری مشخص می‌شود.

 

*تکیه بر ذهن فریبکار، منطق را از ما می‌رباید.

حمید شفیع در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل بیستم - شریفِ پای‌سوخته گوید::

بسیار عالی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸:

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸
                             
پیشِ تیرِ نگه اش ، سینه سپر خواهم کرد،
بهرِ اَبرویِ کج اش ، فکرِ دگر خواهم کرد

نکند گر نظری ، بر دلِ سُودازده‌ ام‌،
مُلکِ دل را ، ز غم اش ، زیر و زبر خواهم کرد

یا که دیوانه صفت ، گیرم از آن دلبر کام،
یا که از عشق و جنون ، صرفِ نظر خواهم کرد

گر چه رَه دور و در این راه ، خطر بسیار است،
به سوی اش ، با سرِ پُر شور ، سفر خواهم کرد

گر بخواهد ، که به کوی اش برسد ، پایِ رقیب،
رَه بر او بسته و ایجادِ خطر خواهم کرد

تا که گه گاه ، شوَم بهره‌ور از بویِ عُقار،
بر درِ میکده ، گه گاه گذر خواهم کرد

می‌دهم جان ، به تمنّایِ وصال اش ، "وحدت" ،
هان مپندار ، در این باره ضرر خواهم کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹:

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹
                 
مقصدِ من، خواجه، مولایِ من است
توشه ی من نیز ، تقوایِ من است

در مناجاتَم ، چو موسی با اله
خلوتِ دل ، طورِ سینایِ من است

مِی ، روانِ مرده‌ام را ، زنده کرد
آری آری ، مِی مسیحایِ من است

گاهگاهی ،  این رکوع و این سجود
کَلِّمینی یا حُمَیرایِ من است

دامنِ تدبیر را ، دادم ز دست
رشته ی تقدیر ، در پایِ من است

حُسنِ لیلی ، جز یکی مجنون نداشت
عالَمی ، مجنونِ لیلایِ من است

نفیِ من ، شد باعثِ اثباتِ من
خواجه ، در لایِ من ، اِلّایِ من است

نشئه ی ناسوت ام ، اندر خور نبود
عالمِ لاهوت ، مَاوایِ من است

نامِ نیک ات ، ذکرِ صبح و شامِ ما ست
یادِ روی ات ، ذکرِ شب‌هایِ من است

رَه ، به خلوتگاهِ وحدت یافتم
وحدت ام ، فوقِ گمان ، جایِ من است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷:

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷
                 
خواجه ، آن روز که از بندگی ، آزادَم کرد
ساغرِ مِی ، به کفَم داد و ز غم شادَم کرد

خبر ، از نیک و بدِ عاشقی ام ، هیچ نبود
چشمِ مستِ تو ، در این مرحله اُستادَم کرد

رویِ شیرین‌صفتان ، در نظر آراست مرا
ریخت طرحِ هوس اندر سَر و فرهادَم کرد

عاقبت ، بیخ و بُنِ هستیِ ما ، کرد خراب
از کرَم ، خانه‌اش آباد ، که آبادَم کرد

رفت بر بادِ فنا ، گَردِ وجود ام آخر
دیدی ای دوست ، که سودایِ تو ، بر بادَم کرد

بس که فرهاد صفت ، ناله و فریاد زدم
بیستون ، ناله و فریاد ، ز فریادَم کرد

بودم از زمره ی رندانِ خرابات ، ولیک
قسمت ، از روزِ ازل ، همدمِ زهّاد ام کرد

وحدت ، آن ترکِ کماندارِ جفاجو ، آخر
دیده و دل ، هدفِ ناوکِ بیدادَم کرد

کوروش در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:

راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوا

بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا

 

منظور از شقه علمت چیست ؟

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۷ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳:

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳
                 
مِی خور ، که هر که مِی نخورَد ، فصلِ نوبهار
پیوسته خونِ دل خورَد ، از دستِ روزگار

مِی در بهار ، صیقلِ دل‌هایِ آگَه است
از دست یار ، خاصه ، به آهنگِ چنگ و تار

در عهدِ گل ، ز دست مَدِه ، جامِ باده را
کاین باشد ، از حقیقتِ جمشید ، یادگار

صحنِ چمن ، چو وادیِ ایمَن شد ، ای عزیز
گل برفروخت ، آتشِ موسی ، ز شاخسار

آموختند مستی و دیوانگی ، مرا
دیوانگانِ عاقل و مستانِ هوشیار

از بندگی ، به مرتبه ی خواجگی رسید
هرکَس ، که کرد بندگیِ دوست ، بنده‌وار

وحدت ، بیا و بر درِ توفیق ، حلقه زن
توفیق ، چون رفیق شود ، گشت بخت یار

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۶ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰:

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰
                 
تُرکِ من ، از خانه بی‌حجاب برآمد
ماه صفت ، از دلِ سحاب برآمد

عاقبتَم ، شد وصالِِ دوست ، میّسَر
دیده ی بختَم ، دگر ز خواب برآمد

عشق ، ندانم چه حالت است ، که از وی
ساحتِ دریا ، به اضطراب برآمد

لوح چو پَذرُفت ، نامِ عشق، دل و جان
در برِ گردون ، به پیچ و تاب برآمد

این همه ، شورِ محبّت است ، که هر دم
بانگِ نی و ناله ی رَباب برآمد

مِی به قدح ریخت ، از گلویِ صراحی
صبح بخندید و آفتاب برآمد

تربتِ منصور ، چون رسید به دریا
نقشِ انا الحق ، ز موجِ آب برآمد

بحرِ حقیقت ، نمود جنبشی از خویش
موج پدید آمد و حباب برآمد

شاهدِ مقصودِ وحدت ، از رخِ زیبا
پرده برافکند و بی نقاب برآمد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۵ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹:

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹
                             
بعد از این ، خدمتِ آن سروِ روان ، خواهم کرد،
خدمت اش از دل و جان ، در دُو جهان خواهم کرد

پای ، بر تختِ جم و افسرِ  کِی خواهم زد،
سَر فدا ، در قَدمِ پیرِ مغان خواهم کرد

گِردِ هر گوشهء ویرانه ، به جان خواهم گشت،
کنجِ دل ، مخزنِ هر گنجِ نهان خواهم کرد

بی رخِ دوست ، دگر خونِ جگر خواهم خورد،
دیده را ساغر و پیمانه ی آن خواهم کرد

سال‌ها ، در رهِ عشقِ تو ، قدم خواهم زد،
عمرها ، نامِ تو را ، وِردِ زبان خواهم کرد

مهرِ رویِ تو همه ،  جای به دل خواهم داد،
غمِ عشقِ تو دگر ، مونسِ جان خواهم کرد

"وحدتا" ، گفت ؛ تو را ، از برِ خُود خواهم راند،
گفتم اش ؛ خونِ دل ، از دیده روان خواهم کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰:

گو ، هر شادی ، فدایِ غم باد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۷ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰:

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰
                 
غم کُشت مرا ، ز دستِ غم ، داد
فریاد ز غم ، هزار فریاد

اجزایِ مرا ، ز هم فرو ریخت
غم داد مرا ، چو گَرد بر باد

بنیادِ مرا ، نهاد بر غم
آن روز ، که ساخت ، دستِ استاد

بنیادِ من است ، بر غم و هم
غم می کَنَد ام ، ز بیخ و بنیاد

ای دوست ، بگو به غم ، که تا کِی
بر جانِ اسیرِ خویش ، بیداد

نی نی ، نکنم شکایت از غم
ویرانه ی عشق ، از غم آباد

چون مایهٔ شادی است ، هر غم
گو ، هر شادی  ، فدایِ غم باد

گر غم نبوَد ، کدام شادی
ویران باید ، که گردد آباد

از غم دارم ، هر آنچه دارم
ای غم ، بادا روانِ تو ، شاد

خوش باش ای فیض ، در گذار است
گر شادی و گر غم ، است چون باد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۶ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:

نه به کس ، نی ز کسی ،  زهد فروشَد ، نه خرید

۱
…
۱۶۲
۱۶۳
۱۶۴
۱۶۵
۱۶۶
…
۵۸۱۶