گنجور

حاشیه‌ها

احسان مز در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۱۵ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴۵:

بسیار غلط دارد 

گر باد سوی خاک من آرد ز تو بویی

چون زلف تو ام جان دمد از هر سر مویی

 

شیرین زمانی تو من و دل شده فرهاد

کز دیده روان ساخته ام سوی تو جویی

 

گویی دل ما گو شکن آن زلف چو چوگان

من باز تراشم ز سر از بهر تو گویی

 

غیرت برم و باز کنم دیده خود را

از روی تو چون باز کنم دیده به رویی

 

در مجلس اهل نظر امروز ز مستان

جز غمزه تو نیست دگر عربده جویی

احسان مز در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۰۸ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷۵:

فرهاد شکایت ز دلی داشت نه از ...

فرهاد شکایت ز دلی داشت نه از سنگ "که" غلط است

 

 

بنده hashemimasoud۶۸@yahoo.com در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ سلیم تهرانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴:

سلام، در ادامه غزل شماره 4، غزل شماره 5 هم آمده است. لطفا جداسازی بفرمایید.

احسان مز در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۱۹ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱ - دریاچه اشک:

خوانش بیت پنجم به نظر من غلط است
دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع
بعد از پریشانی نباید ساکن باشد؟

امین در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۴۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۷:

بی زبانی می گشاید بندهای سخت را

در قفس طوطی ز منقار سخنگوی خودست
واقعا حضرت صائب تمثیل های درجه یکی داره. چیزی که تو بخش عظیمی از اشعار وی رویت میکنیم هم همین است که یک نکته پند آموز در مصرع اول ، و یک تمثیل و مثل از همان نکته در مصرع دوم.

ساجده در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۳۴ در پاسخ به مرتضی امامی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۰:

تشکر از شما❤

م.الف نوید در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۵۷ در پاسخ به مسلم هاشمی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵:

۱_هزار گونه تلاش کردم تا سر عشقم را بپوشانم ( ولی چگونه می شود چون آب بر سر آتش بود و نجوشید )برایم مقدور نبود که بر سر آتش (عشق) باشم و نجوشم(و این راز عشق به دلیل جوشش من بر ملا شد)

۲_من دل از دست داده همان بهتر که در سماع (وجد ناشی از دیدن یار) حضور پیدا نکنم چرا که اگر با پای خودم وارد شوم (به دلیل بیهوش شدن از وجد دیدار یار و سماع ناشی از آن) مرا باید روی دوش بیرون ببرند -چقدر زیبا این مفاهیم را در یک بیت آورده از عجایب سخن استاد سخن همین هست که دلبری می‌کنند..و چقدر زیبا استاد شجریان در آواز ماهور گوشه دلکش این بیت رو اجرا می‌کنند روحشان شاد بادا..

 

 

م.الف نوید در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۰۸ در پاسخ به هادی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹:

این دو بیت بیانگر فرق عاقل و عاشق است : به خداوندان عقل و دانش (دانا نمایان از عشق بی خبر) بگو  عیب ما  مگیر که( از این دست سخنان )هیچ نمی دانیم (گوش شنوایی نداریم چون عاشق هستیم و از عقل بی خبر)

مبتدی۷۶ در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

با تشکر از آقا رضای نیک نهاد ... دمت گرم و سرت خوش باد جاوید.

همانطور که "رضا" بدرستی و بدون تعصب، جنبه های مختلف شخصیت حافظ را با لطف طبع خویش توصیف کرده اند از این شعر برداشتهای متفاوتی میتوان درک کرد.

بنظر من حافظ در این شعر به می و باده پرداخته و توصیه کرده، باده ی این جهانی یعنی شراب انگوری.  چون درک میکند که آدمی به هیچ چیز بند نیست. از یک لحظه ی دیگر هم اطلاعی ندارد. آرزوهایش طولانی هستند. و هیچ کس هم نمیتواند از تعلقات رهایی یابد. از هر چه تعلقات است که بگذریم، از تن خویش نمیتوانیم بگذریم و در بند تن هستیم. ... با آرزوهای دراز و تعلقات زیاد که خلاف خواسته ی اوست، راه رسیدن به درخت منتها(سدره المنتهی) بر او بسته میشود. رفتن آن راه بدون تعلقات ممکن است و زندگی این جهانی بدون تعلقات غیر ممکن. به یک پارادوکس رسیده است. تنها راه چاره را بیخیالی و غم نخوردن و شاد زیستن میداند... در حالی که میداند این حالت هم میسر نیست و نمیتواند شاد باشد. اینجا هم یک پارادوکس را عنوان کرده است. 

پس هر چه پیش آید خوش آید را بایستی پیش گرفت و زندگی کرد. در اینجا اعتقاد خود به یک نوع جبر را نشان میدهد... ولی جوینده گی را انکار نکرده است، گفته است بجو ولی از این دنیا مجو... شاید گفته از درون خودت بجو... شاید برای تو هم روزی یی که میطلبی در نظر گرفته باشند... میتوان گفت که خود حافظ همین طریق را در جای دیگری تجویز میکند: "شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا// بر منتهای همت خود کامران شدم.

متشکرم./.

ماھسا مشتری در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۳۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۰ - آموختن پیشه گورکنی قابیل از زاغ پیش از آنک در عالم علم گورکنی و گور بود:

عقل کل را گفت مازاغ البصر  

عقل جزوی می‌کند هر سو نظر

عقل مازاغ است نور خاصگان

 عقل زاغ استاد گور مردگان

از خصوصیات عقل کل (خدا) این است کہ ھیچ چیز بر او پوشیدہ نیست و نام دیگر آن" عقل ما زاغ" است

و ھر کس کہ عقل خود کہ عقل جزوی استو شبیہ عقل زاغ است بہ عقل خدا متصل کندصاحب آن نور عقل کل میشود

معنی بیت:

عقل کل صاحب این خصوصیت است کہ ھیچ چیز بر او پوشیدہ نیست

ولی عقل جزوی باید بہ ھر سو بنگرد تا یاد بگیرد

عقل ما زاغ را خدا پیشکش بہ افراد خاص خودش میدھد و ھر کسی کہ از خدا بخواھد

ولی عقل زاغ را بہ زاغ و بہ ھمہ موجوداتش کم و بیش دادہ کہ مرتب باید از ھم یاد بگیریم و کم و جزوی ھست و فانی میباشند و قابیل مجبور بہ یادگیری از زاغ برای دفن برادر مقتول خود گردید 

اشارہ بہ آیہ ۱۷ سورہ نجم

ما زاغ البصر و ما طغی

چشم (محمّد ص از حقایق آن عالم) آنچه را باید بنگرد بی هیچ کم و بیش مشاهده کرد.

کژدم در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۲۹ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸ - ماه کلیسا:

آتشین صاعقه‌ام بر سر سودایی ...

مصراع دوم تضمینی‌ست از ابن‌حسام خوسفی بدین نشانی

ماھسا مشتری در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۷ - شرح انما المؤمنون اخوة والعلماء کنفس واحدة خاصه اتحاد داود و سلیمان و سایر انبیا علیهم‌السلام کی اگر یکی ازیشان را منکر شوی ایمان به هیچ نبی درست نباشد و این علامت اتحادست کی یک خانه از هزاران خانه ویران کنی آن همه ویران شود و یک دیوار قایم نماند کی لانفرق بین احد منهم و العاقل یکفیه الاشارة این خود از اشارت گذشت:

اندرین آھنگ...

🌸🌺🌸

بہ این آھنگ (رسیدن بہ حضور و فضای یکتایی)

با سستی و حقارت نگاہ نکن

و جز با صبر و مشقت فراوان و ھلاکت نفس بہ آن ھدف و آھنگ نمیرسی

اشارہ بہ آیہ ۷ سورہ نحل

و بارهای شما را (به آسانی) از شهری به شهر دیگر برند که خود شما (بدون بار) جز با مشقّت بسیار بدان جا نتوانید رسید (چه رسد با بار)؛ راستی که پروردگار شما رئوف و مهربان است.

در سکوت در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

ابن مهجان در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۲۳ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱:

این شعر را فیض کاشانی در تقابل با شعر رایج زمانش (طرز تازه) یا طرز نازک خیال گفته است.

سید احسان حسینی در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

بَس بُوَد ای ناطقِ جان چَند ...

 

غزلی است بسیار طرب ناک. پر از عناصر مختلفی که موسیقی را تقویت می کند. قافیه های درونی و ردیفی که انتخاب کرده است.

او این غزل را در شادی خبر بازگشت شمس تبریزی سروده است.

او سرمست از بازگشت شمس

مهدی بیرانوند در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:

دوستان پیشنهاد میکنم حتما آهنگ بیم از یاسر بختیاری رو که از بیت آخر همین شعر تضمین شده گوش کنید

ماھسا مشتری در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۵۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۲:

برای قاعدہ نی غم به پیش تابوتش

دریده صورت خیرات او گریبانی

برای مرگ آدمی کہ اینچنین زندہ بہ حضور خداست

طبق قاعدہ ھای گذشتہ سوگواری نکن و صورت 

ندر زیرا کہ لطف خدا و نتایج خیرات بر وی سرازیر

شدہ است

در سکوت در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

ماھسا مشتری در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » اول:

بگذشت دور عاقلان آمد قران ساقیان

بر ریز یک رطل گران بر منکر این قاعده

عقل و ذھن را کنار بگزار کہ زمان تقرب بہ خدا و مستی آمدہ و بہ کسی کہ منکر مستی می الھی ھست یک جام بزرگ مست کنندہ=رطل گران بدہ تا انکار (این قاعدہ و قانون)را کنار گزارد  

سید احسان حسینی در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۲ - منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را:

اصل ابیات به این شکل است

چهار کس را داد مردی یک درم

هریکی افتاده از شهری به هم

 

فارسی و رومی و ترک و عرب

جمله با هم در نزاع و در غضب

 

فارسی گفتا کزین چو وارهیم

هم بیا کاین لپ انگوری دهیم

 

آن عرب گفتا معاذ الله لا

من عنب خواهم نه انگور ای دغا

 

آن یکی ترکی بد و گفت این بنُم

من نمی خواهم عنب، خواهم اُزم

 

آن که رومی بد گفت این قیل را

ترک کن خواهیم استافیل را

 

در تنازع مشت بر هم می زدند 

که ز سر نامها غافل بدند

 

مشت بر هم می‌زدند از ابلهی

پر بدند از جهل و از دانش تهی

 

صاحب سری، عزیزی، صد زبان

گر بدی آنجا بدادی صلحشان

 

پس بگفتی او که من زین یک درم

آرزوی جمله‌تان را می‌دهم

 

 

مولانا در این تمثیل زیبا وحدت گوهری ادیان را نشان می دهد..

 

و او از چهار نفر سخن می گوید و این چهار نفر نمایندگان دین مهم زمان و زمانه ی مولانا می باشد.

زردشتیان

یهودیان

مسیحیان

مسلمانان

۱
…
۱۵۳۸
۱۵۳۹
۱۵۴۰
۱۵۴۱
۱۵۴۲
…
۵۸۵۵