همایون در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۴:
غزل زیبایی از دیدار و آشنایی با شمس که بویی دیگر در سخن او میوزد و شنیده میشود و چون گل سرخ طراوت و تازگی خیره کننده ای دارد که نزد دیگران نیست و این چون خاری گزنده بر آنان میشود
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰:
عدد گر دید ، از گفتِ زبان دید
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲
برکناری شُو ، ز هر نقشی ، که آن آید پدید
تا تو را ، نقّاشِ مطلق ، زان میان آید پدیدبگذر از نقشِ دو عالم ، خواه نیک و خواه بد
تا ز بی نقشی ت ، نقشی جاودان آید پدیدتو ز چشمِ خویش پنهانی ، اگر پیدا شَوی
در میانِ جانِ تو ، گنجی نهان آید پدیدتو طلسمِ گنجِ جانی ، گر طلسم ات بشکنی
زاژدها هرگز نترسی ، گنجِ جان آید پدیدای دل ، از تن گر برَفتی ، رفته باشی زآسمان
در خیالِ آسمان ، کِی آسمان آید پدیدجز خیالی ، چشمِ تو ، هرگز نبیند از جهان
از خیالِ جمله بگذر ، تا جِنان آید پدیدناپدید از فرع شُو، در هرچه پیوستی ببُر
تا پدید آرندهٔ اصلِ عیان آید پدیدچون تفاوت نیست ، در پیشانِ معنی ، ذرّهای
کَس نگشت آگاه ، تا چون این و آن آید پدیدچون در اصلِ کار ، راه و رهبر و رهرُو ، یکی است
اختلاف از بهرِ چه ، در کاروان آید پدیدخار و گل ، چون مختلف افتاد ، حیران ماندهام
تا چرا خار و گل ، از یک گلسِتان آید پدیدباز کن چشم و ببین ، کز بی نشانی ، چشم را
نور با آبِ سیَه ، در یک مکان آید پدیدبود دریایِ دو عالم ، قطره نا افشاندهای
چون چنین میخواست آمد ، تا چنان آید پدیدگر تو نشنودی ز من ، بشنُو که شاهی ، ای عجب
میزبانی کرده عمری ، میهمان آید پدیدای عجب ، چون گاوِ گردون میکِشد ، باری که هست
دایم از گردون ، چرا بانگ و فغان آید پدیدچون توانم کرد شرح ، این داستان را ذرّهای
زانکه اینجا هر نفَس ، صد داستان آید پدیداین زمان باری ، فروشُد صد جهان جان ، بینشان
تا ازین پس ، از کدامین جان ، نشان آید پدیدچون بزرگان را ، در این ره ، آنچه باید حل نشد
حلِّ این ، کِی از فریدِ خردهدان آید پدید
سینا صفیزاده در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:
آواز آسمانی پریسا روی این شعر رو حتما بشنوید.
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱
قطره گم گردان ، چو دریا شد پدید
خانه ویران کن ، چو صحرا شد پدیدگم نیارد گشت ، در دریا دمی
هر که در قطره ، هویدا شد پدیدگر کَسی ، در قطره بودن ، بازماند
قطره مانَد ، گرچه دریا شد پدیدگم شُو اینجا ، از وجودِ خویش ، پاک
کان که اینجا گم شد ، آنجا شد پدیدناپدید امروز شُو ، از هرچه هست
کین چنین شد ، هر که فردا شد پدیدرویهایِ زشتِ فانی ، محو بِه
خاصه ، دایم ، روی زیبا شد پدیددوش ام ، از پیشان ، خطاب آمد به جان
کان که پنهان گشت ، پیدا شد پدیدناپدید از خویش شُو ، یکبارگی
کان که از خود محو، از ما شد پدیدبستهٔ پَستی مباش ، ای مرغِ عرش
پَر برآور ، هین ، که بالا شد پدیدگم شدن فرض است ، هر دو کُون را
لا چه وزن آرد ، چو الّا شد پدیدخُرد مشمر لا ، که از لا بود و بس
کز ثری تا بر ثریّا شد پدیددر احد ، چون اسمِ ما ، یک جلوه کرد
در عدد بنگر ، چه اسما شد پدیدترکِ اسما کن ، که هر کو ترک کرد
در مسمّا رفت و تنها شد پدیداز هزاران درد ، دایم باز رست
تا ابد ، در یک تماشا شد پدیددر چنین بازار ، چون عطّار را
سودِ وافر بود ، سودا شد پدید
احمد خرمآبادیزاد در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۷ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۵۱ - در تعداد پایتخت دول عالم:
«مَجَر» و «نَسمه» («نَسما») در مصراع نخست بیت 6، به ترتیب مجارستان و اتریش است. درخور یادآوری است که از سال 1485 تا 1490میلادی، پایتخت مجارستان «وین Vienna» بوده است.
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۴ دربارهٔ افسر کرمانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵:
افسر کرمانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵
مرغِ دلِ ما ، در قفس ات دانه ندارد،
ور زآن که رها می کنی اش ، خانه ندارددیوانه شدم ، بس که به ویرانه نشستم،
ای خُوش به دیارِ تو ، که ویرانه نداردناصح ، مکن افسوس و مزن راهِ من از عشق،
سُودا زدهء غم ، سرِ افسانه نداردعشّاقِ تو در غم ، همه یار اند و موافق،
بزمی بوُد این بزم ، که بیگانه نداردسَر در خُمِ مِی بُرده فرو ، ساقیِ مستان،
این باده ، مگر جرعه و پیمانه ندارد؟گر چنگ زند مطرب و گر عود ، که بی عشق،
ساز اش همه ، یک نغمهء مستانه نداردبا طایرِ آزاد بگویید که "افسر"،
در دامگهِ عشقِ بتان ، دانه ندارد
احمد خرمآبادیزاد در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۹ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۵۰:
واژه «اسیترپی» در مصراع دوم بیت دوم باید «اِستروپیه» estropié باشد؛ یعنی کسی که عضوی از بدن خود را از دست داده است.
رضا از کرمان در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
درود بر شما
برای بنده وبرای هر فرد اهل تحقیق ثابت شده است شاید برای حضرتعالی هنوز ثابت نشده آنهم بدلیل اینکه احتمالا اهل مطالعه نیستید وبیشتر به حرفهای آب دوغ خیاری علاقه مندید اگر وقت داشتید آثار شجاع الدین شفا، محمد معین وعبدالحسین زرین کوب را در این خصوص لا اقل بخوانید ومهمترین سند کتاب مقدمه ابن خلدون است که به این فرهنگ سوزی اشاره دارد در ثانی پس از فتح ایران زبان پهلوی منسوخ که چه عرض کنم مغضوب شد وهرکه با این زبان مینوشت یا میخواند محکوم به مرگ بوده ودیگر چه توقعی از حافظه جمعی داری عزیزم به این نوشته ابن خلدون توجه کن :
در مورد کتابسوزی عربها در خوارزم، ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه عن القرون الخالیه فصل سوم در بخش تاریخ اهل خوارزم، چنین مینویسد:
«قتیبة بن مسلم هر کس را که خط خوارزمی میدانست از دم شمشیر گذرانید و آنانکه از اخبار خوارزمیان آگاه بودند و این اخبار و اطلاعات را میان خود تدریس میکردند ایشان را نیز به دستهٔ پیشین ملحق ساخت بدین سبب اخبار خوارزم طوری پوشیده ماند که پس از اسلام نمیشود آنها را دانست»
تازه همان فردوسی را که مایه فخر دوران اسلام میدانید مگر شاهنامه تاریخ پیش از اسلام است یا قبل اسلام
شاد باشی
رضا از کرمان در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
درود بر شما
اینکه میفرمایید یک شعر قبل از اسلام نیست باید یادآور شما گردم که مسلمین پس از فتح هرسرزمین تمام کتب ونوشته ها را نابود میکردند وفقط به قرآن باورمند بودند شاهدش کتابخانه اسکندریه وجندی شاپور وکتاب سوزی مغان و... است دوم بر آن اگر معماری بجا مانده اسلامی است چرا در مهد اسلام یک نشان از این معماری وجود ندارد یک نگاهی به سازه باستانی طاق کسری درمداین (که یکی از افتخارات ماست که در موزه ملی آلمان مایه مباهات هر ایرانی است ) وچادرهای اعراب بکنید وبی سند ومدرک واز روی هوا ننویسید و حالا قضاوت بفرمایید چه کسی تعصب دارد .
شاد باشید
همایون در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۶:
ابیات غزل پخته و سنجیده نیست هرچند تک بیت بسیار زیبا دارد
من مصحف باطلم ولیکن
تصحیح شوم چو تو بخوانی
یاسین قادرمرزی در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶:
اجرای بی نظیر و تکرار نشدنی استاد شجریان بر روی این غزل سعدی انسان رو به فرازستان معنا می بره صدای استاد آواز ایران و شعر و غزل استاد سخن ترکیبی روح افزا و آسمانی رو ساخته به ویژه آن جا که شجریان می خونه غلغل فکند روحم در گلشن ملائک... روح ما هم با شنیدن این غزل ناب سعدی از طریق آواز دل انگیز شجریان در گلشن ملائک غلغل افکند
همایون در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۶:
نیمه غزلی مانده چون خوشه بر تاکم
تا غوطه خورم یک دم در شیره بسیارم
با شیره فشارانت اندر چرش عشقم
هامون همایونت بر سینه ام افشارم
همایون در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۵:
خوشا به حال آنکس که در زندگی چشمش به وصال دوستی و دلش در همنفسی با یاری سرشار و سرمست گردید و دست از خیال و خودبینی شسته آمد
Fateme Zandi در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۴۹ دربارهٔ سلیم تهرانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸:
بیت اول :
جهان ز بی خبران چون مکان گله شده ست
غنیمت است که غم پاسبان گله شده ست
جهان از انسانهای بد پرشده و شبیه یک مکانی برای گله ی حیوانات شده و منظور : زندگی حیوانی بُعدِ انسان را میگوید
غنیمت است یعنی باعث تاسف است که چپاول پاسبان گله شده است
"غنیمت" در اصل به معنای چپاول و غارت است و معنای دوم آن فرصت شمردن استبیت دوم:
فغان ز پرورش آسمان که این قصاب
برای مصلحتی مهربان گله شده ست
اه و ناله از این آسمان و چرخ وفلک که پرورش عجیبی دارد و این قصاب ( همان آسمان ) ویرانگر برای مصلحت خود مهربان میشود
بیت سوم:
فغان من ز رکاب هلال پای کشید
که از ستاره رهش در میان گله شده ست
آه وناله ی من از این بابت است که دررکاب ماه زیبا بودم و دیدم شبیه یک ستاره ی درخشان ، متأسّفانه با گَلّه یکی شد ودر آن هضم گشت
بیت چهارم :
بتان فتاده همه مست و پاسبان ساقی ستکجاست گرگ، که یوسف شبان گله شده
بتان و زیبارویان همه مست و بیهوش هستند پاسبان و شحنه ساقی شده اند
و گرگ کجاست؟ که بیاید ببیند که یوسف با آنهمه وجاهت و زیبایی، شبان این گلّه ی بی خیر شده
در واقع میخواهد بگوید ای کاش گرگ این گله را ببلعد تا یوسف ، عزیز مصر ، شبان نباشد
در واقع شاعر دارد به رتبه ها اشاره میکند و اینکه هیچکسی سرجایش نیست و همینطور به بینامتن داستان برادران یوسف که او را به گله داری میگماشتند با وجود اینکه یعقوب پدرشان گفنه بود که یوسف مقامش والاست و به این کار مبادرت نورزندبیت پنجم :
سلیم این قدر از گرگ غم خبر دارمکه روی دشت پر از استخوان گله شده ست
آی سلیم اینقدر و به تفصیل از گرگ غم
(اضافه استعاری ) خبر دارم که روی دشت پر از استخوان گلّه شده است
در واقع این همان غمی است که در بیت اول عنوان شد
شاعر به بیت ابتدایی مجددا اشاره کرده
و روایتش را تکمیل می کند
همایون در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱:
غزل چندان پخته ای نیست و چنگی بدل نمیزند و سماعی هم نمیآورد، تکلف و بلاتکلیفی اش می چربد!
علی احمدی در ۸ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود
دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود
این غزل با توجه به اشاره حضرت حافظ به خاتم فیروزه بواسحاقی در تعزیت شاه ابو اسحاق اینجو است که در عهد جوانی حافظ با وی دمساز بوده است .در ابیات ابتدایی سبب ناراحتی اش را بیان می کند و در ابیات میانی پیامد های این فراق را ذکر می نماید .دو بیت پایانی نیز تلویحا اشاره به علت سقوط او دارد .
در بیت اول می فرماید یادش بخیر روزهایی که در سر کوی تو منزل داشتم یعنی همسایه و همدم تو بودم و چشمانم با خاک درگاه منزل تو روشنی داشت .این بیت نشانه ارتباط نزدیک او با شاه ابواسحاق است .یکی از دوستان در حاشیه های بالا به ناحق حافظ و شاه ابواسحاق را عیاش و شرابخوار لقب داد اما در بیت بعد حافظ جواب ایشان را می دهد
راست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاک
بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود
همصحبتی من و او مثل هم صحبتی گل سوسن و گل سرخ بود صحبتی نیکو و پاک داشتیم هرچه او در دلش بود بر زبان من هم جاری می شد .یکدل و یکرنگ بودیم .
اما از چه صحبت می کردند ؟
دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی میکرد
عشق میگفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
وقتی دل با کمک عقل به نقل معانی آموخته ها می پرداخت و از پاسخ درمی ماند عشق مشکل را شرح می داد و آن را حل می کرد .به نظر می رسد گفتگوهای حافظ و شاه ابو اسحاق جنبه های علمی و فلسفی هم داشته است و مسلک این دو در خصوص موضوع عشق به هم نزدیک بوده است و حافظ بزرگ صحبتی از مجلس بزم و عیش و نوش نمی کند .
نکته مهم دیگری که قابل استفاده است موضوع خرد است .اگرچه حافظ نقد های فراوانی بر خرد دارد اما منکر نقش خرد در زندگی نیست .منطقی نگریستن و دعوت به تحلیل منطقی را می پذیرد ولی بر این باور است که همه چیز را نمی توان بر پایه عقل تحلیل نمود و باید از عشق و جاذبه آن در زندگی کمک گرفت.
آه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
منظور از دامگه دنیاست که انسان را در دام خود اسیر کرده است .آه از این دام دنیا که سراسر ستم است .
محفل در اینجا احتمالا محفل عزا و ماتم دوری از شاه ابو اسحاق است که سراسر سوز و بیان نیاز به اوست .
در دلم بود که بیدوست نباشم هرگز
چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود
دلم می خواست هرگز بدون دوست (شاه ابو اسحاق) نباشم اما چه می توان کرد که تلاش من و دل بیهوده بود
دوش بر یادِ حریفان به خرابات شدم
خُمِ مِی دیدم، خون در دل و پا در گل بود
دیشب به یاد همه هم مسلکان به میخانه رفتم تا بلکه با باده ای غم را بزداییم. خمره شراب را دیدم ولی همگی دلی پرخون داشتیم و پایمان در گل بود .یعنی خون دل می خوردیم و کاری از دستمان بر نمی آمد .
بس بِگَشتَم که بپرسم سببِ دردِ فِراق
مفتیِ عقل در این مسأله لایَعْقِل بود
خون دل ما بهخاطر دوری از شاه ابو اسحاق بود لذا
به دنبال آن بودیم که چرا این دوری این قدر دردآور است که دیدیم در این موضوع عقل حکم و پاسخی ندارد .
آری عقل فقط می گوید این مصیبت را بپذیر و تمام .عقل می گوید باید این احساس فراق را برای مدت کوتاهی داشته باشی و به زندگی عادی برگردی .عقل درک نمی کند که جاذبه بین دو نفر چه شدتی دارد و چه تاثیری بر هر یک از آن دو می گذارد لذا علت درد دوری و فراق را درک نمی کند.
راستی خاتمِ فیروزهٔ بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولتِ مُستَعجِل بود
دولت یعنی خوشبختی . خاتم فیروزه بو اسحاقی نشانه و نماد حکومت شاه ابو اسحاق بود که از نظر حافظ بسیار خوش درخشید اما مستعجِل بود .
استعجال یعنی طلب شتاب و وقتی از مستعجِل استفاده می شود اسم فاعل است یعنی طالب شتاب . به عبارتی حکومت شاه ابو اسحاق گویا می خواست با شتاب سقوط کند و عوامل سقوط را خودش فراهم آورد .
اگر از مستعجَل(اسم مفعول) استفاده می شد یعنی گروهی طالب سقوط با شتاب آن حکومت بودند که از نظر حافظ این عامل اصلی نبود .چون در بیت بعد هم می گوید:
دیدی آن قهقههٔ کبکِ خِرامان حافظ؟
که ز سرپنجهٔ شاهینِ قضا غافل بود
ای حافظ دیدی که آن کبکی(کنایه از شاه ابو اسحاق)که با ناز راه می رفت و قهقهه می زد چگونه از دست شاهین روزگار غفلت کرد و نابود شد؟
حافظ علیرغم علاقه ای که به شاه داشت به نقص های او نیز اشاره می کند و این یعنی تحلیل منطقی حافظ که کاملا بر اساس عقل است.
احمد خرمآبادیزاد در ۸ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۰۰ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۵۰:
در واقع «ژُلی» joli, jolie در بیت دهم به معنی «دوست داشتنی و سر زنده» است که آنرا میتوان در فرهنگ زیر یافت.
Le Robert Dictionnaire Alphabetique et Analogique de la Langue Frnançaise, Paris, 1981
واژه «ویلن» villain, villaine را نیز در همین فرهنگ فرانسوی ببینید.
احمد خرمآبادیزاد در ۸ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۳ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۵۰:
در مصراع دوم بیت نخست، یعنی:
«امپرسمان» شتاب و «آپاتی» بود درنگ
واژۀ فرانسوی apathie (بی حسی، بی بند و باری، سر به هوایی) در گمرک به معنی درنگ است (یعنی زمانی که هیچ کاری روی کالای وارد شده انجام نمیشود).
علی احمدی در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸: