گنجور

 
فضولی

آتشم من گلخنی باید که باشد منزلم

نیستم گلبن که از گلزار بگشاید دلم

گر نگفتم حال خود پیش تو معذورم بدار

هستی شوق تو کرد از هستی خود غافلم

آب شمشیر ترا فیض زلال زندگیست

سخت دشوارست مردن گر تو باشی قاتلم

دل فدایت کرد جان شادم که هم صرف تو شد

هر چه حاصل کرده بود از تو دل بی حاصلم

جوهر تیغ تو می خواهم رهاند از غمم

از چنین بحری مگو موج افکند بر ساحلم

گشت مشکل کار من لطفی بکن تیغی بکش

پیش تو سهلست آسان ساز کار مشکلم

نیست مقبولم فضولی دلبران بی شعور

مایلِ آنم ، که می داند به سویَش مایلم

 
 
نقالی نو: شاهنامهٔ انگلیسی
اسیری لاهیجی

ای جمال جان فزایت وایه جان و دلم

مهر رخسار تو کرده خانه در آب و گلم

دعوی عقل و قرار ما هم از دیوانگیست

ورنه با سودای عشق او که گوید عاقلم

کشته شمشیر هجرانست جان بیدلان

[...]

کلیم

بوی کین هرگز کسی نشنیده از آب و گلم

گر به خس آتش فتد از مهر می‌سوزد دلم

چون قلم دارم سر تسلیم را در زیر تیغ

هرکسم سر می‌زند گویی که خط باطلم

نشئه آگاهیم، لیکن درین نخجیرگاه

[...]

صائب

داغ عالمسوز برگ عیش گردد در دلم

شمع ماتم گریه شادی کند در محفلم

دست من پیش از لب خواهش چو گل وامی شود

درگره باشد چو شبنم آبروی سایلم

می کند در لامکان جولان دل آزاده ام

[...]

سیدای نسفی

اشک چشم شبنمم در حسرت روی گلم

دست پرورد فغانم خانه زاد بلبلم

حاصل من نیست در ایام غیر از پیچ و تاب

در بیابان گردبادم در گلستان سنبلم

زردرویی می کشم از دست خشک خویشتن

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه