گنجور

 
عبدالرحیم حائری

دل از غم یار، بی قرار است

و زآتش هِجر، پر شرار است

بیچاره دلم اسیر یاری است

کَش کُشته و مرده صد هزار است

بلبل همه نالد از غم گل

گل را چه غم از، غمِ هَزار است

تا بسته دلم به تار زُلفش

در سر هوس نوای تار است

این مَردم دیدۀ فِکارم

پیوسته براه، انتظار است

در راهِ طلب سرِ ارادت

بنهاده به خاک رهگذار است

دوشینه زدیم‌ جامی و چَشم

ز آن باده هنوز، در خمار است

ای دل چه کنی دراز دستی

با طُرّۀ او ترا چه کار است

در پرده سخن بگو که منصور

از پرده دری به روی دار است

دائم دل حائری ازاین درد

افسرده وخسته و فِکار است

 
 
نسکبان اندروید
فلکی شروانی

این دل چه دلست و این چه یار است

کار من از این دو سخت زار است

کار من مستمند صعب است

کاندر بر من نه دل نه یار است

آبادان بدان سمند میمون

[...]

نظامی

در خاطرم اینکه وقت کار است

که‌اقبالْ رفیق و بخت یار است

مشاهدهٔ ۱۳ مورد هم آهنگ دیگر از نظامی
سید حسن غزنوی

چشمم ز غمت عقیق بار است

رازم ز پی تو آشکار است

از عشق تو بی قرار گشتم

عشق تو هنوز برقرار است

بیچاره دل من ای نگارین

[...]

عراقی

جانا، نظری، که دل فگار است

بخشای، که خسته نیک زار است

بشتاب، که جان به لب رسید است

دریاب کنون، که وقت کار است

رحم آر، که بی‌تو زندگانی

[...]

سعدی

فریاد من از فراق یار است

وافغان من از غم نگار است

بی روی چو ماه آن نگارین

رخسارهٔ من به خون نگار است

خون جگرم ز فرقت تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه