بیا بیا که مرا با تو ماجرائی هست
مرو مرو که ترا نیز مدعائی هست
بیا بیا که هنوزم نفس درآمدنست
ببار بر سر من گردگر بلائی هست
بکش بکش که نهم خنجر ترا گردن
کشم کشم دگرت نیز اگر جفائی هست
بکن بکن بمن خسته آنچه نتوان کرد
بجز دوا اگر این درد را دوائی هست
بکن بکن که جفای ترا نهادم سر
مکن وفا و مروت گرت وفائی هست
ممان ممان زمن خسته هیچ رسم و اثر
بکن را بیخ و بنم عشق را جزائی هست
بگو بگو بوصالت که سخت سوگندیست
شب فراق ترا هیچ انتهائی هست
وفای وعده ندارد طمع زخوی تو فیض
مرا بس است گرت وعدهٔ وفائی هست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معشوق فراخوانی میکند و از او میخواهد که نزد او بیاید، زیرا هنوز فرصت برای وصال وجود دارد. او به احوالات خود اشاره میکند و میگوید که جفا و بیمهری معشوق درد و رنجی برایش به وجود آورده است. شاعر خواهان عمل و توجه معشوق است و تأکید میکند که برای درمان دردش باید او به او رسیدگی کند. در نهایت، او به ناامیدی از وفای معشوق میپردازد و بیان میکند که تنها وعدهٔ وفا برای او کافی است.
هوش مصنوعی: بیا که من قصهای درباره تو و خودم دارم. نرو که تو هم داستانی برای گفتن داری.
هوش مصنوعی: بیا و به پیشم بیا که هنوز نفس زندگی وجود دارد. بگذار بر سر من باران رحمت نازل شود، چون بلای سختی در کمین است.
هوش مصنوعی: بخوان که من درپی کینهتوزی تو، با شدت عمل، تو را از پا در میآورم. اگر تو هم به من ظلم کنی، من بار دیگر به انتقامجویی میپردازم.
هوش مصنوعی: هر کس که از درد و رنج خسته شده، تنها راهی که برای من مانده است، درمان این درد است. اگر برای این درد درمانی وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: به خاطر رفتار ناپسند تو، سر درد دل خود را به زبان میآورم. اما اگر تو توانایی وفا و جوانمردی داری، دریغ نکن و آن را نشان بده.
هوش مصنوعی: از خودت خسته نشو و هیچ نشانهای از ناامیدی در من نگذار، زیرا عشق من پایدار و عمیق است و سزاوار توجه ویژهای است.
هوش مصنوعی: بگویید که عشق تو چقدر عمیق و پابرجاست. آیا شب جدایی از تو هیچ پایانی خواهد داشت؟
هوش مصنوعی: به وفای تو امیدی نیست، اما من از محبتی که به من کردهای راضیام. اگر تو واقعاً قصد وفا داری، این کافی است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
روا بود که چنین بیحساب دل ببری
مکن که مظلمه خلق را جزایی هست
توانگران را عیبی نباشد ار وقتی
[...]
نه به ز شیوهٔ مستان طریق ورائی هست
نه به ز کوی مغان گوشهای و جائی هست
دلم به میکده زان میکشد که رندان را
کدورتی نه و با یکدگر صفائی هست
ز کنج صومعه از بهر آن گریزانم
[...]
ز عشق در اگر نور آشنایی هست
به زیر خاک هم امید روشنایی هست
حریم وصل محال است بی قریب بود
که هر کجا که بود عید، روستایی هست
چه گل ز دیدن صیاد می توانی چید؟
[...]
بهر گلی اگرم ناله و نوائی هست
بجان تو اگرم جز تو مدعائی هست
مگو مگو زکجا آمدی کجا رفتی
ببین ببین که به جز سایه تو جائی هست؟
مگو مگو بجهان آشنا کرا داری
[...]
تو را چه غم که به درد تو مبتلایی هست؟
مراست غم که ندانسته ای وفایی هست
به آفتاب چرا تیغ مطلعم نکشد
مرا که در نظر، ابروی دلگشایی هست
چه بسته ای ره پیغام، محرمان چو شدند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.